پارت بیست و سوم :

دستم‌و روی گوش‌هام فشار دادم و جیغ‌های محکم و وحشت‌زده کشیدم و تا خواستم از پله‌ها به سمت اتاقم فرار کنم، ناگهان چنگی از پشت دور مچ پاهام حلقه شد و با مخ فرو رفتم تو پله‌های سرد و سنگی.
عربده‌ی دردآلودی کشیدم و جوشش و فوران خون‌و روی پیشونیم احساس کردم.
نفس‌های پُر از دردم توی گوشم اکو می‌شد و ناله‌های وحشتناک تو فضای خونه، بیشتر و پرقدرت‌تر!
احساس درد و سوختگی توی زانوه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت پدرجون در رمان آشوب پدرجون
تصویر شخصیت همتا در رمان آشوب همتا
تصویر شخصیت مهام و مهتا در رمان آشوب مهام و مهتا
تصویر شخصیت عرفان در رمان آشوب عرفان
تصویر شخصیت آشوب در رمان آشوب آشوب
تصویر شخصیت مهراب در رمان آشوب مهراب
تصویر شخصیت آنیل در رمان آشوب آنیل
تصویر شخصیت سیاوش در رمان آشوب سیاوش
تصویر شخصیت الهام در رمان آشوب الهام
تصویر شخصیت ارغوان در رمان آشوب ارغوان
تصویر شخصیت مادرجون در رمان آشوب مادرجون
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • معصومه

    0

    این مهراب انگار تسخیر شده بود🤔یعنی اونجایی که گفتی انگار اونم ترسیده بود حس کردم کارا و حرکاتش اصلا دست خودش نبوده

    ۳ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ترسش از بابت وجود اون گردباد و قدرت آشوب بود معصومه :)

    ۳ هفته پیش
  • نگار

    0

    دارم بهت میگم حدیث رمانت فوق العاده است و من واقعا دارم میگم لیاقت اینو داره که سریال یا چاپ بشه واقعا عالی بنظرم سریال باشه عالی میشه شاهکار میشه یعنی☺️💙💙

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    وایییی من ذوق، مرسی قربونت برم😭😭خودمم خیلی دلم می‌خواد این اتفاق بیفته

    ۴ هفته پیش
  • نگار

    0

    با این استعدادی که تو داری مطمئنا به آرزو نه تنها خودت بلکه ما طرفدار هم می رسی💙💙

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    لطف داری 🫠🌹

    ۴ هفته پیش
  • نگار

    0

    الان مهراب اون موجود ترسناک بود؟یا آشوب رو از دست اون موجود نجات داد؟گیج شدم واقعا خیلی باحال بود مرسی ازت حدیث جونم 💙💙

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    خودش بود👹

    ۴ هفته پیش
  • برفین

    0

    اشوب اشوب ... به شانست دختر

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    💔

    ۲ ماه پیش
  • فاطیما

    0

    واقعا میشه آشوب بعد ها یه سریال بشه؟؟ مطمئنم نویسنده با این رمان شاهکار حتما سریالشم محشر میشههه🥹🥹🥹 اصلا طوری که موقعیت های رمان رو نویسنده چیده فوق العادست💕🫶✨️🎀

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بخدا یکی از آرزوهام همینه🫠🫠دعا کنید بشه🥲

    ۳ ماه پیش
  • زن حدیث

    0

    ایشالا میشه 🤍 ولی یادت نره اسم زنتو ببریاااااا😁

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    چشم🤣🤣

    ۳ ماه پیش
  • فیوزپفیوز

    0

    وای کاشکی آشوب یه سریال بشه کاااشششش کااااااشششش😭😭😭😭🥲🥲🥲🥲

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    هعی واقعاً یکی از آرزوهامه🫠💔

    ۳ ماه پیش
  • Biti

    0

    فکر خ بیهههععه،من و همدست نیمه ی گمشدم کنننن

    ۳ ماه پیش
  • نیلو

    0

    پس یعنی با بسم الله میره دیگه آره، مطمئن باشم😂

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    😂نه، مطمئن نباش

    ۳ ماه پیش
  • مبینا

    1

    واقعا هم فایده نداشت،باید میگفتم الفاتحه😂

    ۳ ماه پیش
  • رها

    1

    باورت میشه من همش فکر می کنم زیر تختم خبریه؟ طبقه بالایی صدا میاد محو میشم 😭😂

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ای خدا از دست شماها🤣تلقین نکنید بچه‌ها

    ۳ ماه پیش
  • رها

    0

    عزیزم حس می کنم سینما سه بعدی دارم فیلم وحشتناک میبینم چه تلقین نکنین رسما تو ژانرم 🤣🤣عالیه واقعا آدم خودشو تو موقعیت میبینه

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    چه تشبیه باحالی😂👌🏻

    ۳ ماه پیش
  • رها

    0

    والا خانومی قلمت سه بعدیه 😍😂

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    😂باز نرفت؟

    ۳ ماه پیش
  • رها

    1

    دیگه نمیدونم امشب باید چجوری بخوابم. همش در و دیوار اتاقمو نگا می کنم 🤦🏻 ♀️😂خدایا خودت بهم رحم کن امشب تو خواب همه رو روانی نکنم. خدااااا. مهراب لعنت بهت

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    خوبی حالا؟ تونستی بخوابی؟🤣🤣

    ۳ ماه پیش
  • رها

    0

    دم دمای صبح خوابیدم تازه برا خواهرم تعریف کردم با هم ترسیدیم 😭😂

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    عاشق‌تونم دیگه🤣🤣

    ۳ ماه پیش
  • نیست نما

    0

    بهترین زوج برای آشوب همین مهرابه اگه نه مهراب یکی بد تر از مهراب.کلا زوج باید شیطون و فاز منفی باشه ادم خوب کسل کنندس

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    می‌فهمم چی می‌گیا، ولی نمی‌فهمم😂🙂

    ۳ ماه پیش
  • افسون

    0

    آخیش چقدر کیف کردم عاشق شیاطینم و حسی که مینویسی عالیه دمت گرم دختر فکر کردن یه آن دارم از ترس اومدن یه موجود بی شاخ و دم و داغ پس میفتم عالی بود پس واقعا مهراب بیچاره دمخور شیطان شده آشوب باید بجنگه جه کاراکتر شجاعی ازش ساختی افرین😉🙃😅

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    عاشقِ چیِ شیاطینی افسون؟😵‍💫😂

    ۳ ماه پیش
  • افسون

    0

    عاشق ترسی که ازشون داریم و باز هم با اینکه میدونیم خیلی کارهامون شیطانی هستن و میسوزیم باز هم انجامش میدیم😉 مثل آشوب پدرش بهش هشدار داد تو خواب اماهنوزم اصرار داره ببینه چه جوریه هر چند حق پدر مهراب بود ولی در چه باتلاقی افتاده آشوب باید دید🤔

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    👌🏻👌🏻

    ۳ ماه پیش
  • نسترن

    0

    مهراب انقدر زیاده روی کرد که خودشم تعجب کرد 😂

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    نه عزیزم تعجبش از یه چیز دیگه بود

    ۳ ماه پیش
  • ‌.....

    1

    منی که خونه تنهامو اینووو خوندممم😭 این چند دقیقهس که پشت سر هم دارم صلوات میفرستممم

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ای وای 🤣🤣

    ۳ ماه پیش
  • بهروزی

    0

    وای خدا یه جای خیلی ترسناکش یهو اهنگت گفت یووووهه من قلبم در اومد

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    الهیییی عزیزم🤣🤣🤣

    ۳ ماه پیش
کپی شد!