لیست کلیه پارتهای رمان عقد ممکن : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 118
-
رمان عقد ممکن - پارت 21
عمو کمال که آمد و شام خوردیم،کلی نصیحتم کرد و از مزایای ازدواج برایم گفت.گفت که به نفع خانواده ام است اگر ازدواج کنم.چون داماد مثل پسر آدم می ماند و اگر آدم خوبی باشد و مسوولیتی روی دوش ما نگذارد،شاید بتواند باری از روی دوش خانواده ام بردارد و ما به او تکیه کنیم.زن عمو می گفت: مادرم می تواند مار...
بروزرسانی در : ۱۶۵ روز پیش
-
رمان عقد ممکن - پارت 22
آیدا به طرف آشپزخانه امد اما با اشاره مادر راهش را کج کرد و به طرف اتاق آمد.در را که باز کرد،آهسته گفتم:چی شد؟ هول هولکی گفت:زود بیا بیرون...شربت ببر براشون! بدون آنکه در ایینه نگاهی بیندازم،صندلهای مشکی ام را پوشیدم و مثل دختر شلخته های بی قید بیرون آمدم و رو به روی آنها ایستادم.همه به پایم بلند...
بروزرسانی در : ۱۶۴ روز پیش
-
رمان عقد ممکن - پارت 23
چهره اش در هم رفت و گفت: راستش منم درباره این موضوع فکر نکردم.پدر و مادرم خیلی اصرار دارن که ازدواج کنم...اگرنه وسط درسمه و زیاد راغب نیستم... حرصم در آمده بود.با خودم گفتم: چه از خود راضی!!من که قیافه ام به او سر بود و قد و بالای نسبتا خوب و معقولی داشتم و اندازه ی خودم درسخوان بودم،چرا باید با ...
بروزرسانی در : ۱۶۳ روز پیش
-
رمان عقد ممکن - پارت 24
دانشکده ام شده بود معضل! ترم هفت بودم و واحدهای اختصاصی ام خورده بود به گرانی بی سابقه ی دانشگاه ازاد.نمی توانستم ترک تحصیل کنم.آن همه زحمت کشیده بودم و سه سال درس خوانده بودم که به همان نقطه برسم و حالا در مضیقه ی مالی شدید بودم برای پرداخت شهریه ام. از طرفی نمی شد واحد کم بردارم،باید زودتر درسم...
بروزرسانی در : ۱۶۲ روز پیش
-
رمان عقد ممکن - پارت 25
فقط خدا می دانست که آن روز چقدر استرس داشتم. به زور راضی شده بودم تا با خواستگار سابقم حرف بزنم.یکی دو ساعت بعد از وقتی که قرار بود،زنگ بزند،تماس گرفت.آنقدر توی دانشگاه این طرف و آن طرف رفته بودم و تبلیغ کارم را کرده بودم که بیهوش جای پدر جلوی تلویزیون،افتاده بودم.با صدای خواب آلود گوشی را برداشت...
بروزرسانی در : ۱۶۱ روز پیش
-
رمان عقد ممکن - پارت 26
آخر هفته بود و دلم داشت مثل سیر و سرکه می جوشید،هر لحظه منتظر زنگ تلفن بودم.هر بار که گوشی تلفن پذیرایی زنگ می خورد،دلم هری پایین می ریخت و گوشهایم تیز می شد.خوشبختانه تا یک هفته خبری نشد و ملیحه خانم هم ناراحت از اینکه این وصلت سر نگرفته به خانه مان آمد. من اما آنقدر خوشحال بودم که با دمم گردو م...
بروزرسانی در : ۱۶۱ روز پیش
-
رمان عقد ممکن - پارت 27
پیراهن بلند آبی را پوشیدم و رو به روی آینه ایستادم.چقدر آبی کمرنگ به پوستم می آمد.پیراهنم نصفه آستین بود و از جلو روی سرشانه هایم دو ساسون می خورد که تا کمر ادامه داشت.لاله برایم کمربند سفید چرمی خریده بود تا با صندلهای سفیدم ست شود.موهای قهوه ای ام را که خیس بود،سشوآر کردم و با کشو سنجاق درشت ...
بروزرسانی در : ۱۵۹ روز پیش
-
رمان عقد ممکن - پارت 28
مهریه ام تعیین شد و برخلاف تصورم آقای شیبانی آن را چهل سکه تمام بهار آزادی اعلام کرد.شهرام وقتی مبلغ را شنید،گفت: پدر جان!خیلی زیاده... اخمهای عمو کمال و مادر در هم رفت.سرم را پایین اندختم و به زحمت ناراحتی ای را که می رفت در صورتم بروز کند،عقب زدم .چقدر تحقیرم می کرد.انگار مادرم مرا از سر راه ...
بروزرسانی در : ۱۵۸ روز پیش
-
رمان عقد ممکن - پارت 29
فصل نهم چند واحد عمومیم مانده بود تا درسم تمام شود و لیسانسم را بگیرم. باید برای همان چند واحد که هر کدام از ترم 5 و 6 جا مانده بود،دو روز در هفته را راهی دانشکده می شدم.همه چیز آنقدر به هم پیچ و گره می خورد که با دندان هم نمی شد بازشان کرد. هیچ کس نمی دانست که نامزد کرده ام.حتی به سیما هم نگفته ...
بروزرسانی در : ۱۵۷ روز پیش
-
رمان عقد ممکن - پارت 30
وارد رستوران بزرگ و سنتی که شدیم،به وضوح می دیدم که دود از کله شهرام بلند می شود.هر چقدر ادعای مریضی و دل درد کرده بود که رستوران را بپیچاند،به خرج مادرش نرفت که نرفت!بی صدا و آرام دنبالشان از پله ها رستوران سرازیر شدم.همه جا بوی کباب و سبزی خوردن می آمد.اشتهایم به شدت تحریک شده بود.وقتی تختی را ...
بروزرسانی در : ۱۵۷ روز پیش
-
رمان عقد ممکن - پارت 31
بعد از چند دقیقه شهرام همراه حاج آقا و شیرین خانم بیرون آمدند.بنیامین هم پشت سر آنها بود و لبخند می زد.چقدر این پسر خوشرو و دلنشین بود!برعکس شهرام...مادر صورتم را بوسید و گفت:الهی فدات بشم...الهی که مادرت بمیره برات ! و بعد اشک در چشمانش جمع شد.در آغوشش کشیدم و موهای خوشبویش را از زیر روسری ساتن...
بروزرسانی در : ۱۵۶ روز پیش
-
رمان عقد ممکن - پارت 32
شیرین خانم جور خاصی خندید و گفت: ای بابا!تو کجا عزیزم...امشب رو باید پیشمون بمونی...ناسلامتی امشب اولین شب ازدواج تو و شهرامه.اگه کاراش زود جور بشه،شاید دیگه نتونیم براتون عروسی بگیریم...حیفه! بمون!آدم که شب عقدش خونه ی خودش نمی خوابه.تو عروسی... ناباورانه به مادر و عمو نگاه کردم.مادر نگران گفت:...
بروزرسانی در : ۱۵۵ روز پیش
-
رمان عقد ممکن - پارت 33
شهرام گفت:به مرحمت شما من و آلاله جان دیشب خیلی راحت و تخت خوابیدیم...عالی بود.شیرین خانم لبخند پرمعنایی زد و نگاهی به هردویمان انداخت و گفت:از قیافه هاتون معلومه...تو خوبی آلاله جون؟ لبخند زدم:بله مامان جون... سینی صبحانه را روی پاتختی پایین پایمان گذاشت و گفت: آلاله خوشگلم...اون کره عسل و کاچی...
بروزرسانی در : ۱۵۴ روز پیش
-
رمان عقد ممکن - پارت 34
موهایم را نوازش کرد و گفت:عیبی نداره...زن و شوهر دعوا کنند و ابلهان باور!شهرام ما یه کم لوس و تنبله!می گم حاج آقا ببرتت...خوبه؟نکنه ازت تقاضاهای دیگه داشته دوباره و تو نخواستی و لج کرده؟گفتم:نه...نشست بغل دستم:مامان باهات در این باره حرف نزده؟گفتم:درباره چی؟ چانه ام را لمس کرد: روابط زناشویی که خ...
بروزرسانی در : ۱۵۴ روز پیش
-
رمان عقد ممکن - پارت 35
صدای شهرام به طرز شگفت انگیزی آرام شد: ببین آلاله خانم! برای اولین بار بود که اسمم را صدا می زد: من از اول هم گفتم این موضوع خیلی جدی نیست!مادر و پدر من خیلی جدیش گرفتن!خوبه که تو هم مثل من جدی نیستی...اما واقعا" بعضی وقتا عصبانی می شم!از اینکه مادر و پدرم برام لقمه گرفتن،حالم به هم می خوره... خی...
بروزرسانی در : ۱۵۴ روز پیش
-
رمان عقد ممکن - پارت 36
لاله بی توجه به کارت پیمان رو به من گفت:خیلی پررو بود!با اون کله ی کچلش! با خنده گفتم: کجاش کچل بود؟فقط یه کم جلوی موهاش ریخته بود... لاله دوباره گفت: معلوم بود از سی زده بالا سنش! دوباره جواب دادم:خیلی بی لیاقتی لاله!بزنه!سن بالا که بهتره...نکه خواستگارای جوون و خوشتیپت دم خونه تون صف کشیدن.این ...
بروزرسانی در : ۱۵۳ روز پیش
-
رمان عقد ممکن - پارت 37
صبح با مادر صبحانه می خوردیم که لاله از محل کارش زنگ زد و پچ پچ کنان گفت:می خوام زنگ بزنم به اون یارو پسره! لقمه در گلویم پرید و به زور گفتم:هنوز زنگ نزدی؟ لاله هرهر خندید و گفت:زود زنگ بزنم پررو می شه...چه خبره حالا! با دهان پر گفتم:خاک بر سرت!اینم می پره می ره و دیگه می ترشی...اونوقت عمو کمال ب...
بروزرسانی در : ۱۵۲ روز پیش
-
رمان عقد ممکن - پارت 38
چند دقیقه بعد شهرام در شلوار جین و بلوز یقه گرد توسی نیمه ضخیمی که کمی چسبان بود، همراه مادرش از پله ها پایین آمد.خوب که دقت کردم،عینک به چشم نداشت.وقتی نزدیک شد تا سلام و احوالپرسی کند،ناخودآگاه چشم در چشم شدیم.چقدر شبیه بنیامین شده بود.صورت بیضی شکلش،می درخشید اما چشمان درشتش که بی شباهت به چشم...
بروزرسانی در : ۱۵۱ روز پیش
-
رمان عقد ممکن - پارت 39
به جز چندباری که چشم در چشم شدیم سرش را بالا نیاورد.لعبت چیزی نگفت و فقط قیافه گرفته بود و بالای مجلس نشسته بود.شیرین خانم و حاج آقا کلی تحویلش می گرفتند و او فقط با غرور تشکر می کرد. وقتی عزم رفتن کردیم ،حاج آقا سوییچش را از جا کلیدی برداشت و گفت: امشب من جور پسرم رو می کشم...بفرمایید.مادر اصرار...
بروزرسانی در : ۱۵۱ روز پیش
-
رمان عقد ممکن - پارت 40
سر شام به عمد کنار شهرام نشستم و خواستم میزبانی مهمانی قبل را برایش جبران کنم.بشقابش را برداشتم و گفتم: چی می خوری؟زیر لب گفت: خودم می کشم...بذار سر جاش ! و بعد به مادرش که چهره ی ما دو تا را از آنطرف میز می پایید،لبخند زد.عجب دو رو بود!با دلسردی بشقاب را مقابلش روی میز گذاشتم و در بشقاب خودم کم...
بروزرسانی در : ۱۵۰ روز پیش
