دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه عقد ممکن اثر مهشاد لسانی

رمان عقد ممکن

  • زبان فارسی
  • 247.7K 👁
  • 449 ❤️
  • 2.8K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

«عشق شکل نجیبی از مرگ تدریجی ست» عقد کردن برای رفتن؟ یا پیمانی برای ماندن؟ این سوالی است که زندگی آلاله را که دختر کم‌سن و سالیست و تمام دنیایش در کتاب‌ها و دانشکده اش خلاصه می‌شود و به شدت خواستنی و پر انرژی ست و صبحها دهان تلاش را با قهوه یا یک روبوستا تلخ تر می کند، با مردی کاریزماتیک ، درونگرا و جدی که تمام آینده‌اش را در خارج از مرزها می‌بیند، به هم گره می‌زند. یک ازدواج تحمیلی، با هدفی متفاوت برای هر دو، آغاز می‌شود. "عقد ممکن" تنها یک نام نیست، بلکه شروع یک کشمکش پنهان و یک بازی خطرناک است؛ بازی‌ای که ممکن است کشته بگیرد. آیا این پیوند اجباری، می‌تواند به سرنوشت شیرین یک عشق واقعی تبدیل شود؟ یا همه چیز در افقی خونین و کبود نابود می شود؟ایا یک امضای اجباری می تواند این همه دردسر و رنج و در عین حال عشق و وابستگی و جنون بیافریند؟ان هم پای قبر کوروش کبیر که در پاسارگاد آرمیده و با روحش شاهد هزاران پیمان و گسستن بوده...

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

مکان: محل کار
نام: عقد ممکن
تقدیم به همه دختران ایران زمین که هر کدام شاهدختانی تمام عیارند...
عقد ممکن
نباید با آن وضع لباس و آرایش به آن پارتی شلوغ و بی در و یپکر می رفتیم.هیاهو آنقدر زیاد بود که صدا به صدا نمی رسید میان پخش اهنگهای تند دی جی و فریادهای شادی و افسارگسیخته ی کسانی که نه می شناختیمشان نه می دانستیم چه کسی هستند و از کجا آمده اند،گیر افتاده بودیم.دور تا دور ویلای سه طبقه ی محصور میان درختچه های مصنوعی کاج و سرو سیاهی بود و تاریکی و تاریکی.بیرون از ویلا یک استخر بزرگ بود با آبی زلال که چند پسر و دختر آنقدر نوشیده بودند که پریده بودند داخل و نمی فهمیدند دارند چه می کنند و مرزها را رد کرده بودند.
با آیدا رفته بودم و حالا میان هیاهو پیدایش نمی کردم.یک لحظه رفت طرف میز فینگرفود و لحظه ی بعد دیگر نبود.داشت با یک دختر همسن و سال خودش می خندید.هر چقدر چشم چشم کردم نتوانستم پیدایش کنم.محال بود بتوانم از سوراخ سنبه های جایی ناشناخته مثل آن ویلای درندشت در بیابانی های کرج،بیرونش بکشم.هرچقدر گفت رفتن به همچین جایی عین حماقت و ساده لوحیست اما من اصرار کرده بودم.می خواستم تلافی کارها و اشتباهات شهرام را درآورم.شهرامی که مرا نمی خواست و این نخواستن آزاردهنده بود! شاید این بار می توانستم دماغش را بسوزانم جوری که بقیه مواخذه اش کنند که چرا من را تنها گذاشته و بی توجهی کرده و من همه ی اشتباهاتم را بیندازم گردن او.هرچند که او هرگز به من فکر نمی کرد و نامهمترین مساله ی زندگیش من بودم.منی که زمانی معصومترین و مظلومترین دختر فامیل و محل بودم و حالا... مادرم به اصرار دوستانش رفته بود تور مشهد و ما را سپرده بود به خاله و مادر شهرام.
از طرف خانواده ی قریشی،همسایه مان،کارت دعوت مخصوص گرفته بودیم برای چنین پارتی بزرگی که به قول خودش پر از بچه باحالهای لواسان ،کرج و تهران بود و شاید برای من هم کیس خوبی پیدا می شد.درست مثل عموزاده ی خانم قریشی که در همین پارتی ها،یک کارخانه دار را تور کرده بود و رفته بود دوبی.خود فامیل قریشی ها که دیزاینر یک شرکت کوچک بود قرار بود بیاید اما لحظات آخر به بهانه ی کرونای شدید،همه چیز را کنسل کرد و ما را تنها گذاشت.
دوست اینستاگرامی آیدا مارا رسانده بود و وقتی تعارف کرد برای برگرداندنمان،گفتیم برای برگشت یکی را پیدا می کنیم تا مسیری ما را برساند و ماهم از آن به بعدش را اسنپ می گیریم.او هم چون همان شب مسافر بود قبول کرد و رفت و ما ماندیم و یک میهمانی بی سر و ته و آنچنانی با مردهای غریبه ی افسارگسبخته و بی منطق که شاید وحشتناکتر از این تصویر و دورنما در مخیله ی هیچ کس نگنجد .
نزدیک در ورودی ویلا،یک مرد با ریشهای بلند و موهای رنگ کرده و هندزفری در گوشش ایستاده بود و موبایلهایمان را تحویل می گرفت و مثل حرم که کفشها را می گرفتند،می گذاشت توی کمدهای چوبی ردیف پشت سرش و کلیدش را می داد دستمان.عکس و فیلمبرداری آنجا ممنوع بود و تا گوشی را تحویل نمی دادیم،نمی گذاشتند وارد ویلا شویم.
صدای دی جی کرکننده بود و همه یا بالا و پایین می پریدند الکی یا با هم می خندیدند و یا روی مبلها ولو بودند.آنقدر بالا و پایین پریده بودم که موهایم درهم و ژولیده بود.باید خودم را مرتب می کردم.رفتم تا اتاقی که انتهای راهرو بود.اتاق چند اینه ی قدی داشت برای آرایش.هر کاری کردم کلید برق را پیدا نکردم و ایستادم جلوی آینه.زیر چشمهایم دست کشیدم تا ریمل ریخته زیر پلکم را پاک کنم. دست لای موهایی که آن موقع تا کمرم می رسید، لغزاندم و سراندمشان عقب.سایه ای از در تو آمد.دستپاچه شدم.گفتم: کار دارید اینجا؟من دارم می رم... سایه هیچ نگفت! رژم را برداشتم و سریع به سمت در رفتم.هنوز از در بیرون نرفته بودم که سایه دستم را گرفت و نمی دانم چه شد که ناگهان لبهایم داغ شد.می لرزیدم.با رژی که توی دستم بود تپی شکمش زدم و در رژ خرد شد.هولش دادم عقب.عرق سردی روی گردنم نشست.خواستم بخوابانم توی گوشش که مچم را گرفت.صورتش توی تاریکی بود و من توی تاریک روشنی نوری که از سالن میهمانی تو می تابید،ایستاده بودم و می لرزیدم.داد زدم:ولم کن!بی شرف!
هیچ نگفت.بوی ادکلنش توی بینی ام زیاد شده بود.بویی تلخ بود با تعفن اشتباهی که تا پشت خروارها پشیمانی آن شب می رفت و می رفت و تنم را می لرزاند.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

4.8 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 459 رای
5 ★
85%
4 ★
12%
3 ★
2%
2 ★
0%
1 ★
1%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان عقد ممکن

  • زی زی

    0

    انقد پارت ها دیر گذاشته میشه یادم رفته داستان چی بوده واقعا متاسفم از اینهمه بی مسئولیتی

    ۲ ساعت پیش
  • شبنم

    0

    گفتن پارتهای اخرو دارن تدوین میکنند تا یکی دوهفته دیگه می گذارند

    ۱۵ ساعت پیش
  • نیلی

    در پارت 1412

    سلام پارت جدید چطور نیومده خیلی طولانی شده

    ۲۱ ساعت پیش
  • لیدا

    3

    سلام وعرض ادب چرا پارت بعدی ارسال نمیشه مردیم بخدا

    ۲ روز پیش
  • النا

    در پارت 30

    میشه عکس مازیارم بزارید

    ۳ روز پیش
  • Elena

    در پارت 20

    هنوز هیچی ازش نفهمیدم

    ۳ روز پیش
  • شبنم

    5

    چرا پارت نمیزارید؟؟!

    ۳ روز پیش
  • توت فرنگی

    7

    جالب اینجاست که افزایش قیمت براش اطلاعیه بلند بالایی نوشته میشه پارت نذاشتن اطلاعیه ای نداره ،آدم دلش نمی خواهد قضاوت کنه اما..

    ۴ روز پیش
  • توت فرنگی

    12

    اگر امکان پارت گذاری برای مدتی رو نداشتید خیلی بهتر بود توی اطلاعیه ها اعلام می کردید مثل اینکه برای افزایش قیمتتون اعلام کردید. اینجوری حس بدی نمیگرفتیم.

    ۵ روز پیش
  • توت فرنگی

    13

    نویسنده عزیز ،رمان شما هر چند خوب و عالی هرچند که خیلی زحمت کشیده باشید توقع ما از شما به عنوان خواننده اینکه به ما وهزینه هرچند کمی که پرداخت کردیم احترام بگذارید ،اگر توان گذاشتن پارت چند روز در هفته رو نداشتید اعلام می کردید ،رفتارتون دلسرد کننده ،بی احترامی به شوق و اشتیاق مخاطباتون هست.متاسفم😔

    ۵ روز پیش
  • لیدا

    7

    درود وعرض ادب چرا قسمت جدید عقدممکن نمیاد

    ۵ روز پیش
  • نیلی

    در پارت 14116

    سلام عزیزم کاش زودتر رمان رو تموم کنید فاصله بین پارتهاتون خیلی زیاد طولانی شده

    ۶ روز پیش
  • فاطمه

    در پارت 14111

    افرین که اتقد مسئولیت پذیرید.. اگر نمیتونید سر موقع اپلود کنید چرا از قبل نمیگیو که ما هزینه هررچقدر هم کم ندیم و نخونیم؟

    ۷ روز پیش
  • نفس

    10

    الان دیگه هیچ یادم نمیاد داستان اصلا چی بود؟!! از بس دیر پارت گذاشته میشه

    ۶ روز پیش
  • سارا

    در پارت 14111

    سلام بزرگوار ،چرا هنوز از پارت جدید خبری نیست معمولا برای رمان های آنلاین هر روز پارت جدید میزارن ما چشممون به رمان خشک شد

    ۷ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️