عقد ممکن به قلم مهشاد لسانی
پارت سی و هشتم :
چند دقیقه بعد شهرام در شلوار جین و بلوز یقه گرد توسی نیمه ضخیمی که کمی چسبان بود، همراه مادرش از پله ها پایین آمد.خوب که دقت کردم،عینک به چشم نداشت.وقتی نزدیک شد تا سلام و احوالپرسی کند،ناخودآگاه چشم در چشم شدیم.چقدر شبیه بنیامین شده بود.صورت بیضی شکلش،می درخشید اما چشمان درشتش که بی شباهت به چشمان مهربان بنیامین نبود،کمی حالت داشت و قرمز بود.عینک آفتابی زده بود و موقع احوالپرسی آن را ب
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطی
0وچقدر من بی جنبه شده ام..امیدوارم روزی گرم شود دنیایم..رمانهای دیگه نویسنده رو نخونید چون دیونه میشین اینقدر جذابن..اصن یه وضعیه..
۲ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
عزیزممم تو لطف داری همیشه عشقم
۲ ماه پیشSajede_17
2آره اولین باری که میخواستم مقدمه این رمان رو بخونم همین شهر به چشمم خورد که الان باخوندن این پارت برام مرور شد، مرسی مهشاد جان
۸ ماه پیشتارا
2وای مرسییی بانو جونم انگار این آقا شهرام قصه ما داره سر به راه میشه
۸ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
زیاد مطمئن نیاشیددد
۸ ماه پیشمهین
2عالی بود قلمت مانا
۸ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
متشکرممم
۸ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

محرابی
0ممنون زیبا بود. چی شده شهرام مهربون شده منم تعجب کرده چه برسه به آلاله.