لیست کلیه پارتهای رمان عقد ممکن : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 118
-
رمان عقد ممکن - پارت 1
مکان: محل کار نام: عقد ممکن تقدیم به همه دختران ایران زمین که هر کدام شاهدختانی تمام عیارند... عقد ممکن نباید با آن وضع لباس و آرایش به آن پارتی شلوغ و بی در و یپکر می رفتیم.هیاهو آنقدر زیاد بود که صدا به صدا نمی رسید میان پخش اهنگهای تند دی جی و فریادهای شادی و افسارگسیخته ی کسانی که نه می شنا...
بروزرسانی در : ۱۷۴ روز پیش
-
رمان عقد ممکن - پارت 2
فصل اول دیگر نمی توانستم چشمانم را باز نگه دارم.خیلی خسته بودم و خوابم می آمد.روی تخت چوبی ام که صدای قیژقیژش طنین سالهای کودکی بود،نشستم و گوشی ای را که به تازگی خریده بودم،با دلخوشی بیرون آوردم و در تاریکی به صفحه بزرگ آن خیره شدم.دکمه خیالی اش را که با لمس صفحه همراه بود،فشار دادم تا صفحه اش ر...
بروزرسانی در : ۱۷۴ روز پیش
-
رمان عقد ممکن - پارت 3
مادربزرگ همیشه می گفت:تهران مال تهرانی هاست...صفای شهرستان چیز دیگری ست..شاید راست می گفت اما من و خانواده ام خیلی وقت بود که به زندگی شهری خو گرفته بودیم و دیگر عادات و رسم و رسوماتمان را فراموش کرده بودیم.پدر در شهرداری کارمند بود و مادرم خانه دار.آیدا خواهر کوچکترم به دبیرستان می رفت و من دانش...
بروزرسانی در : ۱۷۴ روز پیش
-
رمان عقد ممکن - پارت 4
به عقب برگشتم و قامت بلند مازیار را دیدم که زیر باران پاییزی کمی خیس شده بود و نور ماشینی که درب طرف راننده اش باز بود،صورت او را روشن می کرد.نمی دانم قیافه ام چه شکلی شده بود که او با خنده گفت:چیه؟چرا جا خوردی؟بالاخره مزاحم بعدازظهرها رو پیدا کردم! در حالیکه زبانم بند آمده بود،گفتم:اشتباه گرفتین...
بروزرسانی در : ۱۷۴ روز پیش
-
رمان عقد ممکن - پارت 5
فصل سوم با دلخوری از کنار پنجره روی تخت آمدم و بعد از چند ثانیه صدای مادر که مرا به نام می خواند به گوشم رسید:آلا جان...بیدار شدی؟ با بی میلی از روی تخت بلند شدم و به طرف پذیرایی رفتم.پدر داشت آب پرتقال می خورد و روزنامه می خواند.به آشپزخانه نگاهی انداختم،مادرم داشت در میان تلی از ظروف نشسته و قا...
بروزرسانی در : ۱۷۴ روز پیش
-
رمان عقد ممکن - پارت 6
یادم می آید یک بار تابستان بود و هوا به شدت گرم بود و از زمین و زمان آتش می بارید.آخرین امتحان دانشگاه را داده بودم و زیر زل آفتاب ایستاده بودم تا دنبالم بیاید،اما او بعد از 1 ساعت دیر آمدن در جواب آنکه تشنه ام شده و اب می خواهم،آنقدر مرا دور خیابانها گرداند تا به قول خودش یک کافی شاپ خوب پیدا کن...
بروزرسانی در : ۱۷۴ روز پیش
-
رمان عقد ممکن - پارت 7
فصل چهارم از این ملیحه خانم با اینکه خیلی مهربان بود و با احتیاط و احترام با ما رفتار می کرد،هیچ خوشم نمی آمد!مفتش محله بود و هفته ای چند بار به خانه ما می آمد و سعی داشت سر از کارمان در بیاورد که البته به خاطر سادگی مادر وقتی سفره دلش را پیش او باز می کرد،حسابی سر از کارمان در آورده بود و مثلا" ...
بروزرسانی در : ۱۷۴ روز پیش
-
رمان عقد ممکن - پارت 8
روز اول دانشکده فرا رسید و من به سر کلاس رفتم.از حرفهای استاد هیچ نمی فهمیدم!گویی کسی داشت با صدای بلند دکلمه می کرد و من فقط آخر جمله هایش را می شنیدم.چندین بار از پنجره بزرگ کلاس،به بیرون و حیاط خیره شدم.به جنب و جوش دخترها و پسرهایی که در عنفوان جوانی به سر می بردند و پر حرارت با هم در حال تبا...
بروزرسانی در : ۱۷۴ روز پیش
-
رمان عقد ممکن - پارت 9
با آنکه دختر ساده ای بودم اما باز می توانستم حدس بزنم که ممکن است فکرهایی در مورد من به مغزش خطور کرده باشد.از این بابت هم خوشحال بودم و هم ناراحت! خوشحال از اینکه مورد توجه استادی قرار گرفته ام که حجب و حیا و نجابتش،زبانزد همه است و ناراحت از اینکه اصلا از نظر ظاهری،به هم نمی خوردیم!چون من به شد...
بروزرسانی در : ۱۷۴ روز پیش
-
رمان عقد ممکن - پارت 10
کمی در حیاط دانشکده با سیما چرخیدیم و ماجرا را برایش تعریف کردم.او هم ضربه ای به پشتم زد و گفت: خاک برسرت اگه قبول نکنی! خیلیا از خداشونه!نه نگی ها...خواست بیاد خواستگاری نق و نوق نکنی ها! در حالیکه آبمیوه ام را می خوردم،گفتم:حالا بزار ببینم چی می شه!فعلا" که چیزی نگفته!حالا همه جارو پر نکنی... ش...
بروزرسانی در : ۱۷۴ روز پیش
-
رمان عقد ممکن - پارت 11
فصل پنجم پدر که از آزمایشگاه به خانه آمد،عمو کمال و زن عمو مریم و لاله هم آمدند.خیلی وقت بود که یکدیگر را ندیده بودیم و حسابی دلمان برای هم تنگ شده بود.همدیگر را در آغوش کشیدیم و بوسیدیم.لاله نسبت به 3 ماه پیش خیلی تغییر کرده بود.موهایش را رنگ کرده بود و کمی هم لاغر شده بود.عمو کمال خیلی نگران حا...
بروزرسانی در : ۱۷۴ روز پیش
-
رمان عقد ممکن - پارت 12
هر دو به سرعت به عقب برگشتیم و اندام بلند و ورزیده مازیار زیر نور آفتاب بی جان پاییزی نمایان شد.دلم هری پایین ریخت و از اینکه حرفهای ما را شنیده باشد و دوباره با من قهر کند،عرقم سرد شد.تته پته کنان گفتم:سلام...تو اینجا چی کار می کنی؟ لاله دستش را به کمرش زد و جسورانه سرتا پای مازیار را برانداز کر...
بروزرسانی در : ۱۷۳ روز پیش
-
رمان عقد ممکن - پارت 13
یک لحظه دیدم که استادم با ماشینش به سرعت گاز داد و از کنارمان رد شد.وقتی رد می شد حتی نگاه هم نکرد. توی ماشین مازیار که نشستم،تمام اندامم می لرزید.دیوانه شده بودم.آبرویم رفته بود!حالا استاد کیا فکر می کرد سرش را کلاه گذاشته ام و دختر فرصت طلبی بوده ام که با داشتن نامزد دنبال مورد بهتر بوده ام.همه...
بروزرسانی در : ۱۷۲ روز پیش
-
رمان عقد ممکن - پارت 14
سرش را پایین انداخت و گفت:اگه حرف آخرته حاضرم برم از استادت عذرخواهی کنم و بگم که باهات هیچ نسبتی ندارم! با اشک آهی کشیدم و گفتم:دیگه لازم نیست!از تو بعید بود همچین کاری بکنی! به قول خودت اونقدر دوستم نداری که بخوای باهام ازدواج کنی...پس... با ناراحتی گفت:نمی دونم یه لحظه چه مرگم شد!انگار دست و پ...
بروزرسانی در : ۱۷۱ روز پیش
-
رمان عقد ممکن - پارت 15
شاید هم راست می گفت و شاید هم نه!اما من به عنوان یک راهنما و خواهر بزرگتر قبولش داشتم و در تنگنا که قرار می گرفتم،با او مشورت می کردم.همیشه اوقات هم درست نمی گفت چون فقط چند سال از من بزرگتر بود و تجربه آنچنانی نداشت و ممکن بود برخی اوقات شدت عمل به خرج دهد و اشتباه کند. از در که داخل شد در آغوشم...
بروزرسانی در : ۱۷۰ روز پیش
-
رمان عقد ممکن - پارت 16
فقط خدا می دانست چقدر اعصابم از گندی که مازیار به زندگی ام زده بود،خرد است.دیدن استاد با آن قد بلند و کشیده در کت و شلوار مشکی و اتوکشیده و ته ریش جذاب و چشم و ابروی مشکی و پرش،به جای آنکه حسرت را در دلم زنده کند،بیشتر حالم را خراب می کرد.اینکه سر یک ماجرای بیخود و پیش پا افتاده،همه چیز درهم ریخت...
بروزرسانی در : ۱۶۹ روز پیش
-
رمان عقد ممکن - پارت 17
مسیر خانه را با یک تاکسی دربست طی کردم و وقتی کلید انداختم و در حیاط را باز کردم،ماشین مازیار را پارک شده جلوی در ورودی دیدم.خونم به جوش آمد!دلم می خواست تمام شیشه های ماشینش را خرد کنم.قطعا این کار را نمی توانستم انجام دهم ولی خب... یک آن یاد حرف سیما افتادم و دسته کلیدم را در آوردم.چسبیدم به در...
بروزرسانی در : ۱۶۸ روز پیش
-
رمان عقد ممکن - پارت 18
از روز خاکسپاری هیچ نفهمیدم.مانند مرده ای متحرک شده بودم که نه آب می خورد و نه غذا.از وقتی به اصرار صورت کبودش را پیش از خاکسپاری در سردخانه دیده بودم،حالم خراب شده بود.گیج بودم...فقط یادم می آید که صبح زود سیاه پوشیدیم و عمو کمال آمد و ما را به بهشت زهرا برد.از مراسم تشیع،فقط صدای محکم لااله الی...
بروزرسانی در : ۱۶۸ روز پیش
-
رمان عقد ممکن - پارت 19
دیگر دلم نمی خواست به دانشکده بروم یا حتی درس بخوانم.استاد کیا در دو درسی که با او داشتم،به من نمره قبولی داده بود تا دیگر مجبور نباشم،دوباره همانها را بخوانم.اما شش واحد باقی مانده را باید چه می کردم؟به اصرار لاله و سیما برای ترم جدید که همان ترم آخر بود،ثبت نام کردم و فقط چهارده واحد برداشتم که...
بروزرسانی در : ۱۶۵ روز پیش
-
رمان عقد ممکن - پارت 20
اما در ظاهر فقط لبخندی زدم و هیچ نگفتم.قلبم از عصبانیت به تپش افتاده بود و اعصابم متشنج شده بود.ملیحه خانم باز طرفداری مرا کرد و گفت:خب اشتباه می کنه عاطفه جان!پس فردا که چهل سالش شد و عزب اوقلی موند،دیگه ازدواج بهش مزه نمی ده که!گیریم یه دختر بیست ساله ی ترگل و ورگل هم گرفت!آدم که دوبار به دنیا ...
بروزرسانی در : ۱۶۵ روز پیش
