پارت سوم :

مادربزرگ همیشه می گفت:تهران مال تهرانی هاست...صفای شهرستان چیز دیگری ست..شاید راست می گفت اما من و خانواده ام خیلی وقت بود که به زندگی شهری خو گرفته بودیم و دیگر عادات و رسم و رسوماتمان را فراموش کرده بودیم.پدر در شهرداری کارمند بود و مادرم خانه دار.آیدا خواهر کوچکترم به دبیرستان می رفت و من دانشجوی رشته ادبیات دانشگاه آزاد بودم.خانواده عمویم با تنها دخترشان لاله که کمی از نظر ظاهر شبیه من بود و تا به آن روز صمیمیترین دوست من بود،دو خیابان بالاتر از خانه ما زندگی می کردند.
همدیگر را زیاد نمی دیدیم اما ارتباط تلفنی مان زیاد بود.لاله دیپلم تجربی داشت و به دانشگاه نرفته بود.ترجیح می داد کار کند تا به قول خودش وقتش را در خواندن یک رشته بیخود و آبکی تلف کند که پس فردا نتواند از مدرکش استفاده کند و آن را قاب کرده به دیوار بیاویزد.آیدا خواهر کوچکترم هرگز از لاله دل خوشی نداشت و بیشتر درخودش بود و سعی می کرد فقط در مواردی خاص و مورد لزوم،ابراز وجود کند و او را دختری فضول می دانست.
مازیار را از وقتی به این خانه نقل مکان کردیم،می شناختم.خواهرزاده کوچک خانم قریشی بود.مهندس سرشناسی بود و از نظر ظاهر بسیار موقر و جذاب و خوشپوش بود.هنوز دبیرستانی بودم که یک روز که از مدرسه به خانه باز می گشتم،در راه پله ها دیدمش.همان روز دلم لرزید اما نمی دانستم چگونه با او ارتباط برقرار کنم و از طرفی خجالت می کشیدم.با خودم فکر می کردم که او خیلی از من بزرگتر است و حتما" ازدواج کرده است.بعد از چند روز پس از آن دیدار کوتاه بیخیالش شده بودم.اما گویی سرنوشت بازی دیگری برای من در آستین داشت.همان سال اول کنکور دادم و در رشته ادبیات پذیرفته شدم.روزها به دانشگاه می رفتم و شبها درس می خواندم.مازیار هم کم و بیش به خانه خاله اش رفت و آمد داشت و من برخی اوقات که از درب واحدشان رد می شدم،می دیدمش که درست وقتی که من به پاگرد پله ها می رسم،درب را باز می کند و بیرون می آید تا از قصد با من روبه رو شود.حس اینکه روزی مرا بخواهد و همسر او شوم بدجوری قلقلکم می داد و وسوسه ام می کرد.این بود که وقتی کارت ویزیتش را به پدر داد تا اگر در شهرداری پروژه ای ساختمانی در دست احداث بود،او را معرفی کند،به خودم جرات دادم و با شماره همراهش تماس گرفتم.چند بار اول حرف نمی زدم و از خانه تماس می گرفتم.بعد از چندبار اول که با بد و بیراه گفتن از طرف او همراه بود،هربار که شماره تکراری بود،بوق اول به دوم نکشیده جواب می داد و گویی نرمتر شده بود.چون با مهربانی در جواب سکوت من می گفت:حرف بزن!بگو کی هستی...من می شناسمت...حدس می زنم کی باشی!اما من هم خجالت می کشیدم و هم به شدت عذاب وجدان داشتم چون به قول لاله پسر باید دنبال دختر بدود نه بر عکسش!و اگر بر عکسش اتفاق بیفتد،دختر همیشه تو سری خور و خوار و خفیف می شود.چون مردها بی جنبه هستند و امر بهشان مشتبه می شود.شاید از جهاتی راست می گفت و شاید هم زیادی اغراق می کرد.من اما گوشم بدهکار این حرفها نبود و مترصد فرصتی بودم که با او حرف بزنم و خودم را معرفی کنم.تا اینکه یک روز وقتی شماره همراهش را گرفتم و منتظر شدم تا گوشی اش را جواب دهد،مادر به اتاقم آمد و صدا زد: آلاله !اون قیچی رو کجا گذاشتی؟ در یک لحظه نفهمیدم چه گفتم و چه کردم فقط شنیدم که از آن سوی خط می گوید:پس اسمت آلاله ست!آره؟ به سرعت قطع کردم و در حالیکه تمام بدنم می لرزید،به آشپزخانه رفتم تا کمی آب بنوشم و از اضطراب درونم کم شود.با خودم تصمیم گرفتم که دیگر هرگز به او زنگ نزنم و بیش از این آبروی خودم را نبرم!حدود یک هفته گذشت و من دیگر دست به تلفن نبردم تا خودم را از وسوسه گوش دادن به صدای پرطنینش،برهانم.
آن روز را خوب به خاطر دارم.بعدازظهر پاییزی بود و قطرات نرم و لطیف باران بر سر و روی شیشه ها می خورد و بوی نم خاک حس عجیبی در من بر می انگیخت.مادر داشت روی پیشخوان برای قورمه سبزی ای که می خواست بار بگذارد،سبزی خرد می کرد که ناگهان یادش افتاد لیمو عمانی ندارد.بی حوصله و خسته بودم و به علاوه در دانشگاه امتحانم میان ترمم را خراب کرده بودم.مادر بالای سر من که روی مبل افتاده بودم و کانالهای تلویزیون را بالا و پایین می کردم،آمد و گفت: قربونت برم...پاشو برو از سر کوچه یه بسته لیمو عمانی بگیر ...تموم شده! با بداخلاقی گفتم: وای...کی حوصله داره! آیدا رو بفرست! مادر با دلخوری گفت: اون درس داره عزیزم...پاشو دیگه! با اکراه از جا بلند شدم و مانتوی رنگ و رو رفته و شال آبیم را به سر کشیدم و بیرون زدم.تا سوپر مارکت راه زیادی نبود و همین که از پیچ خیابان می پیچیدی به سمت چپ،ویترین پر از موادشوینده و مواد لبنیاتی را می دیدی.باران دوباره شروع شده بود و من چیزی روی مانتویم نپوشیده بودم.برای همین شروع به دویدن کردم و به درون سوپر مارکت رفتم.بسته ای لیمو عمانی خریدم و بیرون آمدم.باران تندتر شده بود و قدمهای من هم تندتر.ناگهان کسی از پشت سر صدا زد: آلاله؟!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Raha

    1

    خوبه به نظرم رمان جالبی میاد

    ۱ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    ممنون

    ۴ هفته پیش
  • Raha

    1

    خوبه به نظرم رمان جالبی میاد

    ۱ ماه پیش
  • Raha

    1

    خوبه به نظرم رمان جالبی میاد

    ۱ ماه پیش
  • ......

    1

    با نمکه دختره

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    خوب .........

    ۲ ماه پیش
  • عاطی شم

    0

    عالییی بود نفسم

    ۲ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    ممنونم❤️❤️

    ۲ ماه پیش
  • زهرا موسی پور

    0

    عالی بود خفن بود

    ۲ ماه پیش
  • گندم

    1

    تا اینجا که عالی بوده ♥️♥️

    ۲ ماه پیش
  • فاطی

    1

    رابطه پنهانی و رویاهایی که برای خود سرهم میکنیم باعث میشه راه و اشتباه بریم...ولی یادمه قدیما وقتی یکی زنگ میزد فوت میکرد چندبار بعدش آشنا میشدن.طرف جون به لب میشد تا اسم طرف و بفهمه، فکر میکردی اگه حرف بزنی همه میفهمن.🤣🤣الان قرار میزارن راحت...

    ۳ ماه پیش
  • اکرم بانو

    2

    به به،زیر بارون .....

    ۶ ماه پیش
  • حوری

    0

    تا اینجا که خوندم جذاب بود

    ۶ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم

    ۶ ماه پیش
  • نسیم

    2

    اخ جون رمانتیک شد😏😏😎😎😂😂

    ۶ ماه پیش
کپی شد!