عقد ممکن به قلم مهشاد لسانی
پارت یک :
مکان: محل کار
نام: عقد ممکن
تقدیم به همه دختران ایران زمین که هر کدام شاهدختانی تمام عیارند...
عقد ممکن
نباید با آن وضع لباس و آرایش به آن پارتی شلوغ و بی در و یپکر می رفتیم.هیاهو آنقدر زیاد بود که صدا به صدا نمی رسید میان پخش اهنگهای تند دی جی و فریادهای شادی و افسارگسیخته ی کسانی که نه می شناختیمشان نه می دانستیم چه کسی هستند و از کجا آمده اند،گیر افتاده بودیم.دور تا دور ویلای سه طبقه ی محصور میان درختچه های مصنوعی کاج و سرو سیاهی بود و تاریکی و تاریکی.بیرون از ویلا یک استخر بزرگ بود با آبی زلال که چند پسر و دختر آنقدر نوشیده بودند که پریده بودند داخل و نمی فهمیدند دارند چه می کنند و مرزها را رد کرده بودند.
با آیدا رفته بودم و حالا میان هیاهو پیدایش نمی کردم.یک لحظه رفت طرف میز فینگرفود و لحظه ی بعد دیگر نبود.داشت با یک دختر همسن و سال خودش می خندید.هر چقدر چشم چشم کردم نتوانستم پیدایش کنم.محال بود بتوانم از سوراخ سنبه های جایی ناشناخته مثل آن ویلای درندشت در بیابانی های کرج،بیرونش بکشم.هرچقدر گفت رفتن به همچین جایی عین حماقت و ساده لوحیست اما من اصرار کرده بودم.می خواستم تلافی کارها و اشتباهات شهرام را درآورم.شهرامی که مرا نمی خواست و این نخواستن آزاردهنده بود! شاید این بار می توانستم دماغش را بسوزانم جوری که بقیه مواخذه اش کنند که چرا من را تنها گذاشته و بی توجهی کرده و من همه ی اشتباهاتم را بیندازم گردن او.هرچند که او هرگز به من فکر نمی کرد و نامهمترین مساله ی زندگیش من بودم.منی که زمانی معصومترین و مظلومترین دختر فامیل و محل بودم و حالا... مادرم به اصرار دوستانش رفته بود تور مشهد و ما را سپرده بود به خاله و مادر شهرام.
از طرف خانواده ی قریشی،همسایه مان،کارت دعوت مخصوص گرفته بودیم برای چنین پارتی بزرگی که به قول خودش پر از بچه باحالهای لواسان ،کرج و تهران بود و شاید برای من هم کیس خوبی پیدا می شد.درست مثل عموزاده ی خانم قریشی که در همین پارتی ها،یک کارخانه دار را تور کرده بود و رفته بود دوبی.خود فامیل قریشی ها که دیزاینر یک شرکت کوچک بود قرار بود بیاید اما لحظات آخر به بهانه ی کرونای شدید،همه چیز را کنسل کرد و ما را تنها گذاشت.
دوست اینستاگرامی آیدا مارا رسانده بود و وقتی تعارف کرد برای برگرداندنمان،گفتیم برای برگشت یکی را پیدا می کنیم تا مسیری ما را برساند و ماهم از آن به بعدش را اسنپ می گیریم.او هم چون همان شب مسافر بود قبول کرد و رفت و ما ماندیم و یک میهمانی بی سر و ته و آنچنانی با مردهای غریبه ی افسارگسبخته و بی منطق که شاید وحشتناکتر از این تصویر و دورنما در مخیله ی هیچ کس نگنجد .
نزدیک در ورودی ویلا،یک مرد با ریشهای بلند و موهای رنگ کرده و هندزفری در گوشش ایستاده بود و موبایلهایمان را تحویل می گرفت و مثل حرم که کفشها را می گرفتند،می گذاشت توی کمدهای چوبی ردیف پشت سرش و کلیدش را می داد دستمان.عکس و فیلمبرداری آنجا ممنوع بود و تا گوشی را تحویل نمی دادیم،نمی گذاشتند وارد ویلا شویم.
صدای دی جی کرکننده بود و همه یا بالا و پایین می پریدند الکی یا با هم می خندیدند و یا روی مبلها ولو بودند.آنقدر بالا و پایین پریده بودم که موهایم درهم و ژولیده بود.باید خودم را مرتب می کردم.رفتم تا اتاقی که انتهای راهرو بود.اتاق چند اینه ی قدی داشت برای آرایش.هر کاری کردم کلید برق را پیدا نکردم و ایستادم جلوی آینه.زیر چشمهایم دست کشیدم تا ریمل ریخته زیر پلکم را پاک کنم. دست لای موهایی که آن موقع تا کمرم می رسید، لغزاندم و سراندمشان عقب.سایه ای از در تو آمد.دستپاچه شدم.گفتم: کار دارید اینجا؟من دارم می رم... سایه هیچ نگفت! رژم را برداشتم و سریع به سمت در رفتم.هنوز از در بیرون نرفته بودم که سایه دستم را گرفت و نمی دانم چه شد که ناگهان لبهایم داغ شد.می لرزیدم.با رژی که توی دستم بود تپی شکمش زدم و در رژ خرد شد.هولش دادم عقب.عرق سردی روی گردنم نشست.خواستم بخوابانم توی گوشش که مچم را گرفت.صورتش توی تاریکی بود و من توی تاریک روشنی نوری که از سالن میهمانی تو می تابید،ایستاده بودم و می لرزیدم.داد زدم:ولم کن!بی شرف!
هیچ نگفت.بوی ادکلنش توی بینی ام زیاد شده بود.بویی تلخ بود با تعفن اشتباهی که تا پشت خروارها پشیمانی آن شب می رفت و می رفت و تنم را می لرزاند.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطمه
1عالی بود مرسی از نویسنده
۲ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
ممنونم
۲ ماه پیشفاطی
0به به رمان از مهشاد جون عزیز..بریم ببینیم رمان چطوریه..خوشحالم هفته ای یه پارت رایگانِ
۳ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
شما همون فاطی جون شاعر خودمی تو رمانای دیگه م؟
۳ ماه پیشفاطی
0😊..ماچ 😘...خوشحالم دوباره همراه رمانتم
۳ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
عزیزمی خانم🥰❤️❤️
۲ ماه پیشنیایش
1ای کاش کاراکتر ها عکس داشتن وافعا .
۳ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
عزیزم هزاربار اعلام کردم که عکس شخصیتها تو استوریای صفحه ی اول همین سایت دنیای رمانه.برو روی سه خط سمت راست بالای صفحه ای که باز می کنی،بزن روش.بزن روی کلمه یا صفحه ی اصلی.روی دایره ی اسمم بزن.اونجا کلیپ و عکس شخصیتها ست.
۳ ماه پیشدرساااا
0کاش میشد عکس کارکتر ها رو هم میزاشتین که بشه راحت تر داستان رو خوند و صحنه سازی کرد
۴ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
سلام هزار دفعه گفتم تو استوریاتم تو سایت هست.نگاه کنید.
۴ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
تو کاور رمان هم هست...
۴ ماه پیشNaz
2تا اینجا خوب بود ولی کاش قلم و نوع نوشتن یکم خودمونی تر و راحت تر بود
۵ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
عزیزم سبک من همینه.خودمونی تر سطح قصه رو پایین می کشه و زیاد راحت نیستم باهاش.سواد هر نویسنده ای از نوشتارش مشخصه.یه نگاه به پروفایل من و بیوگرافیم بکنید متوجه می شید.عزیزم.با تشکر.
۵ ماه پیشBahar
1رمان جذابیه
۵ ماه پیشNil
0کارت دعوت رو قریشی داده بهشون؟ یعنی خاله مازیار؟؟! این مرد ممکنه مازیار باشه و برنامه پارتی رو ترتیب داده باشه🤔
۶ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
بعید نیست اما تو پارتهای بعدی معلوم میشه گلم
۶ ماه پیشاکرم بانو
0مازیار کیه؟
۶ ماه پیشNil
0دو سه تا پارت بعدی معلوم میشه.
۶ ماه پیشNil
1واقعا ممکنه تو این مکان هر بلایی سرش بیاد و ایشون کوچکترین راه نجاتی برای خودش نذاشته!!!
۶ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
دقیقاااا
۶ ماه پیشNil
2سلام . چه شروع هیجان انگیز و جالبی. امیدوارم این کار احمقانه شخصیت اول ، پیامدهای وحشتناکی براش نداشته باشه و در عین حال درس عبرتی بگیره که دیگه انقدر بی فکر عمل نکنه.
۶ ماه پیشهانیه
0بسیار هیجانی 👌🏻💃💕
۶ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
متشکرم
۶ ماه پیشزهرا
0عزیزم شهرام کیه مازیار کیه میشه توضیح بدی ممنونم
۶ ماه پیشنسیم
1سلام عزیزم 😉😉. من تازه با رمانت اشنا شدم( البت ببخشید راحت میحرفما) از همین اول کاری کردی که طرفدار رمان شم😐😐. شروعش که هیجانی اخر پارتشم که ادمو ترغیب به خوندن ادامش کردی. دیگه چی بگم برات😂😂
۶ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم...لطف داری.خوشحالم دوستش داری.
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

......
1برای پارت اول خوب بود