عقد ممکن به قلم مهشاد لسانی
پارت دوم :
فصل اول
دیگر نمی توانستم چشمانم را باز نگه دارم.خیلی خسته بودم و خوابم می آمد.روی تخت چوبی ام که صدای قیژقیژش طنین سالهای کودکی بود،نشستم و گوشی ای را که به تازگی خریده بودم،با دلخوشی بیرون آوردم و در تاریکی به صفحه بزرگ آن خیره شدم.دکمه خیالی اش را که با لمس صفحه همراه بود،فشار دادم تا صفحه اش روشن شد.کسی برایم پیامک فرستاده بود.با بی میلی بازش کردم و در کمال تعجب دیدم که مازیار برایم نوشته: امروز کجا بودی؟هر چی زنگ زدم برنداشتی.تونستی باهام تماس بگیر.
قلبم به تپش افتاد:وای خدای من!ساعت دوازده شب بود .الان پیش خودش چه فکری می کرد!او که ذاتا" آدم شکاکی بود و با این موضوع مطمئنا" جنگ و جدالهایمان دوباره شروع می شد.اول مهمانی چقدر با گوشیم ور رفتم و آنتنش را چک کردم که مبادا مازیار زنگ بزند و من نفهمم!چقدر این لاله وراجی کرد!آنقدر حرف زد که به کل یادم رفت وقتی چای می ریختم، گوشی همراهم را کنار کتری برقی در آشپزخانه جا گذاشته ام. اگر باز هم فکرهای بد کند چه؟وای اگر دوباره با من 1 ماه قهر کند من چه کنم؟طاقت نمی آورم!می میرم!اگر یک روز زنگ نزند،دیوانه می شوم.این بار اگر زنگ نزند،خودم به او زنگ می زنم و عذر خواهی می کنم که گوشی ام در دسترس نبوده.اگر الان لاله اینجا بود و از فکرم خبردار می شد،حسابی حالم را جا می آورد و من توسری نوش جان می کردم.او همیشه از کارهای من ایراد می گرفت و دوست داشت اصلاحم کند.همیشه در روابطم با مازیار دخالت می کرد و می گفت: خیلی خودتو عاشق این بچه پولدار پررو نشون نده!ازت بل می گیره و اذیتت می کنه ها! اما من هیچوقت گوشم به حرفهای لاله بدهکار نبود.آخر مگر می شد عاشق باشی و به معشوقت نگویی که چقدر دوستش داری و دلت برایش تنگ می شود و ثانیه ها بی صدای او چه سنگین و تلخ می گذرند.
لاله می گفت: اسم حس تو عشق نیست...هنوز بچه ای نمی فهمی!فقط از قد و هیکل و ماشین مدل بالاش خوشت اومده و اون ژستای خاص مردونه ش... و من همیشه اضافه می کردم:وای چرا ساعت مارکدارشو نمی گی؟معلومه اصله! لاله دختر عموی بزرگم همیشه مرا از رابطه با مازیار منع می کرد و من هر بار مصرتر و مشتاقتر به تماسهای مازیار جواب می دادم و صدایش را که می شنیدم غرق در لذت و رویا می شدم.
آن شب با کلی ترس و لرز،با همراهم شماره مازیار را گرفتم.یکبار،دوبار!برنداشت.دل در سینه ام فرو ریخت.اما به خود امیدواری دادم که شاید خوابیده یا زنگش را نشنیده است.
با این فکر به خواب عمیقی فرو رفتم.می دانستم که فردا جمعه است و من مجبور نیستم صبح زود برای رفتن به دانشکده از خواب بیدار شوم.
فصل دوم
صبح راس ساعت هشت از خواب بیدار شدم و دیگر خوابم نبرد.خوابی پریشان دیده بودم که یادم نمی آمد.اما مطمئن بودم که خواب خوبی نبود و حس بدی داشتم.کسل بودم.از جا برخاستم و از پنجره طبقه سوم به حیاطی که به پیچ پارکینگ ساختمان چهار طبقه مان،منتهی می شد،نگاه کردم.هوای صبحگاهی تابستان گرم و شرجی بود و نفس آدم را می برید.چشمهایم را مالیدم تا ببینم ماشین مازیار در حیاط است یا اصلا" نیامده است.اما ماشینش نبود.آخر خودش گفته بود که جمعه به خانه خانم قریشی،همسایه طبقه دوم می آید.خانم قریشی از ساکنان قدیمی ساختمان 10 ساله ما بود.5 سال پیش،بعد از فوت پدربزرگم که بزرگ فامیل بود ،پدر خانه نقلی و حیاط دارمان را که در جوار خانه او بود و در مرکز شهر قرار داشت،فروخت و با سهم الارثش در طبقه سوم همین ساختمان که در غرب تهران بود، یک آپارتمان 120 متری خرید.محله فعلیمان خوب بود.خیابان کشیهایش پهن و بزرگ بود و دورتادور اتوبان.همسایه ها کاری به کار یکدیگر نداشتند و برعکس محله کودکیهایم،نه همدیگر را می شناختند و نه در کار یکدیگر دخالت می کردند. آسه می رفتند و آسه می آمدند و بعضا" نمی توانستی حدس بزنی چه کسی در این خانه ها و آپارتمانهای سر به فلک کشیده زندگی می کند و حتی شغلش چیست.دیگر از دور هم جمع شدنهای زنان خانه دار همسایه در عصرهای تابستان و دعوت شدن به عروسی پسر همسایه خبری نبود.همه در لاک خود فرو رفته بودند و صبحها خیلی زود از خانه بیرون می زدند و شبها دیروقت به خانه می رسیدند.زندگی ماشینی که مملو از فن آوری و پیشرفت بود جایی برای دور هم جمع شدن و دیدارهای هفتگی باقی نمی گذاشت.رفت و آمدهای خانوادگی به اعیاد خاص محدود شده بود و اعضای درجه دوی فامیل سال به سال به خانه یکدیگر نمی رفتند.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهشاد لسانی | نویسنده رمان
عزیزم حرص نخور زیاد...تو پارتهای بعد معلوم میشه
۲ ماه پیشفاطی
0خب تا الان یه دختر داریم پراز استرس و فکر میکنه دوستی یعنی اینکه برای نبودنت باید توضیح بدی و خودت و دست پایین بگیری
۳ ماه پیشفاطمه
0خیلی مسخرس ،از یه جایی دیگه پارت ها باز نمیشه میگه سکه بخرید ،سکه هم نمیشه خرید
۵ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
اصلا هم مسخره نیست! همه رمانها خریدنیه.شما وقتی تقاضای خرید سکه رو می زنی باید صبر کنی به پشتیبانی وصل شی یه پیام اومده تو اون قسمت کامل توضیح داده.با واریزی پارتها باز می شه.این اولین رمان تو این سایت نیست که رایگان نیست عزیزم.اخرین هم نخواهد بود.
۵ ماه پیششبنم
3من به کل گیج شدم چرا از پارت اول به دوم رفت ولی ادامه پارت اول نبود🤔🧐
۶ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
چون پارت اول از وسط داستان بود و مقدمه
۶ ماه پیششبنم
1ممنون از رهنمای تون💋♥️
۶ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
خواهش گلم
۶ ماه پیشNil
1خب مثل اینکه دختر داستان قراره درس های زیادی بگیره! این هم از وابستگی بچگانه به مازیار خان که مشتاقم نتیجه اش رو بدونم. لاله بنظر دختر عاقل و دلسوزی میاد که سعی در راهنمایی داره. ولی اینجور آدمها معمولاً باید با سر زمین بیوفتن تا حرفی رو قبول کنن.
۶ ماه پیشنسیم
0الان یه سوال برام پیش اومد؟! 🤔 مازیار همون پسره پارت قبلیست؟
۶ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
معمای داستان همینه.
۶ ماه پیشنسیم
1عهههه؟😏.پس که اینطور؛ انگار داری بیوگرافی رو شرح میدی تا به پارت اول و بعدش برسی نه گلم؟؟🤔🤔
۶ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
نه عزیزم بیوگرافی نیست.مقدمه ست
۶ ماه پیشنسیم
0او یس اوکی😊😊
۶ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
قربونت ؛)))
۶ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
؛))
۶ ماه پیشنسیم
0وا😐😐 این چرا همچین شد؟ انتظار ادامه پارت قبلو داشتم😐😐
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

هستی
0خواهر من این عشق نیست تو فعلا خام شدی دو روز دیگه میفهمی مازیار خان چه کسیه اون وقت لیلا یدونه تو سری دیگه هم بهت میزنه😂😂