پارت پنجاه و چهارم :

منیره تا همان لحظه متوجه من نشده بود. نگاهش، پر از نگرانی و ناباوری، روی صورتم نشست. هنوز لب‌هایش نیمه‌باز بود برای گفتن چیزی که ناگهان صدای خش‌دار و پرخشم آقا بزرگ چون صاعقه در اتاق پیچید:
ـ هر چه سریع‌تر بگو اتاق مرا تمیز کنند. این دختر سرکش غذا را برایم زهر کرد. از اتاق من بیرونش ببرید.
صدایش نه فقط یک فرمان، که شبیه حکمی از جانب مرگی بود که تنها بر زبان او معنا پیدا می‌کرد. لر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    پیرمرده معلوم بودآدم درست حسابی نیست🙏

    ۱۱ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    ممنون بابت نظرت عزیزم💙🫂

    ۱۰ ماه پیش
  • م

    2

    خوبه حداقل این منیره آدم حسابیه،درک می کنه مشکل از کجاست بیخودی سر این خالی نمی کنه

    ۱۱ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    حداقل منیر شخصیت ملویی داره 🥲😂💙💙

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!