حکومت زنان به قلم مبینا ترابی
پارت پنجاه و چهارم :
منیره تا همان لحظه متوجه من نشده بود. نگاهش، پر از نگرانی و ناباوری، روی صورتم نشست. هنوز لبهایش نیمهباز بود برای گفتن چیزی که ناگهان صدای خشدار و پرخشم آقا بزرگ چون صاعقه در اتاق پیچید:
ـ هر چه سریعتر بگو اتاق مرا تمیز کنند. این دختر سرکش غذا را برایم زهر کرد. از اتاق من بیرونش ببرید.
صدایش نه فقط یک فرمان، که شبیه حکمی از جانب مرگی بود که تنها بر زبان او معنا پیدا میکرد. لر
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

اسرا
1پیرمرده معلوم بودآدم درست حسابی نیست🙏