پارت چهل و نهم :

سکوت، سکوت سنگین و طاقت فرسایی که گویی تمام وجودم را در خود می پیچید. تنها صدایی که به گوش می رسید، ضربان قلب خودم بود که همچون طبل مرگ در سینه ام می‌کوبید. بغضی بزرگ در گلویم نشسته بود، آن را با نفسی عمیق و لرزان فرو بردم. سیاوش، بدون هیچ مکثی، با صدایی خشن و بی‌احساس گفت: "امشب نمی‌توانی به خانه بازگردی. همین‌جا استراحت کن. صبح ساعت شش راه می‌افتیم."
با چشمانی پر از خستگی و کلافه‌گی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    چه شغل شرافتمندانه🙏😏

    ۱۱ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    خیلی شریفن 😂🩵

    ۱۱ ماه پیش
  • م

    1

    همین سوال تکراری رو می پرسه هربار، این راه که وارد شدی برگشت نداره 😔🙏🏼

    ۱۱ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    گاهی تو زندگی خودمونم حتی اگر تهدیدی نباشه بازم نمی تونیم تصمیم بگیریم و انتخاب کنیم🩵

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!