حکومت زنان به قلم مبینا ترابی
پارت چهل و نهم :
سکوت، سکوت سنگین و طاقت فرسایی که گویی تمام وجودم را در خود می پیچید. تنها صدایی که به گوش می رسید، ضربان قلب خودم بود که همچون طبل مرگ در سینه ام میکوبید. بغضی بزرگ در گلویم نشسته بود، آن را با نفسی عمیق و لرزان فرو بردم. سیاوش، بدون هیچ مکثی، با صدایی خشن و بیاحساس گفت: "امشب نمیتوانی به خانه بازگردی. همینجا استراحت کن. صبح ساعت شش راه میافتیم."
با چشمانی پر از خستگی و کلافهگی
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

اسرا
1چه شغل شرافتمندانه🙏😏