پارت شصت :

بلند شدم، بی‌اختیار. نگاه‌های متراکمِ جمعیت مثل سوزنی گرم در بدنم فرو می‌رفت. دندان‌هایم از ترس به هم می‌خوردند. آیا باید فرار می‌کردم؟ یا می‌ماندم و…؟ می‌ماندم و چه می‌گفتم؟ دروغ یا حقیقت؟ دست‌هایم میلرزید؛ نگاه‌ام به محمد برگشت. نالهٔ سیما، توجه را به سوی پله‌ها جلب کرد؛ جنازهٔ سفیدپوشِ آقابزرگ، آهسته و سنگین از پله‌ها پایین آورده می‌شد.
اشک‌هایم بی‌اختیار از چشم‌های

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • عاطی

    1

    من با تصویر محبوبه ارتباط نمیگیرم

    ۱۰ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    بده یا دور از تصورته💙

    ۱۰ ماه پیش
  • عاطی

    2

    مارال فکرکن ..آرامش داشته باش.. تو حق داری الان به هیچکسی اعتماد نداشته باشی حتی کیوان... حس رکب خوردن به آدم دست میده اما اگر یک درصد خسرو و سیاوش حرفاشون اوکی باشه فرار نکن... مارال از هم گسیخته اما تو قویتر از این حرفایی ...من بودم فرا میکردم البته

    ۱۰ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    مرسی بابت تظرت عزیزم💙.اگر جای مارال بودی چیکار می کردی ؟

    ۱۰ ماه پیش
  • اسرا

    3

    رکیشن هافرارکردی یعنی به کیوان هم نبایداعتمادکنی اون نگران کیوان 🙏😡

    ۱۰ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    شخص دیگه ای نمونده که بهش بتونه اعتماد کنه🥲💙

    ۱۰ ماه پیش
  • م

    4

    با این فرار دیگه بیشتر بهش مشکوک می شن که قاتل باشه 😮🙏🏻

    ۱۰ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    متاسفانه

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!