پارت چهل و یک :

برگشتم و نگاه خیره ام را به مه لقا دوختم که حالا با چشمانی پر از نفرت مرا نظاره می کرد. لبخندی زهرآلود بر لب نشاندم و او با صدایی بلند، خطاب به مادر فریاد زد:
می بینی؟ می بینی چقدر وقیح شده؟
نگاهم را به چشم های دریده مه لقا دوخته بودم.
مادر، با گام هایی آرام اما سمی، جلو آمد. روبه رویم ایستاد . نگاهی تحقیرآمیز به کارتن لباس های روی زمین انداخت. با حرکتی تند سرش را تکان داد و با اشا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    یعنی چی دست خالی گذاشت رفت،باید اون عوضیارو پرت می کرد بیرون 😡🥺🙏🏼

    ۱۲ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    مارال دیگه 🥲🩵

    ۱۲ ماه پیش
  • اسرا

    0

    آخ اگه اونروز برسدکه همه سرافکنده باشنداون سربلندآخ آخ که دل یتیم چقدرراحت میشکسن🙏

    ۱۲ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    عواقب خوبی نداره کارما رو همه پس میدن گاهی دیر گاهی زود گاهی هم نسلشون کارما پس میده 🩵

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!