پارت چهل و دوم :

مبهوت، چشم هایم را به آسفالت های تیره و باران خورده دوختم؛ گویی آن لکه های خیس، آینه ای شده بودند برای بازتاب گناهانم.
من اکنون چه کردم…؟!کار درستی بود؟
کلافه، سرم را با حرکتی ناگهانی تکان دادم تا رشته افکار مزاحم را از ذهنم برانم؛ اما هجومشان بی پایان بود.
اکنون باید به کجا می رفتم؟ چرا بی آنکه بیندیشم، زبانم شلیک کرده بود؟
نفس عمیقی کشیدم، همان قدر عمیق که قلبم را به آت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پری

    3

    اینن مارالل چرا نمیفهمهه که باید خونه تک تکه اون حیونارو تو شیشه کنه اخه نرگسو کمیلم بیاره پیشه خودش دیگه همچی حله

    ۵ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    زندگی به آسونی نوشتن و گفتن نیست خیلی راه هست واسه رسیدن🥲💙🫂

    ۵ ماه پیش
  • م

    1

    نباید این کارو بکنی،این جوری مه لقا وسوسن بدجور میفتن تو خوشی،باید زنده باشی،قوی بشی و برگردی حقتو از این لاشخورا بگیری 😠😔🙏

    ۱۲ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    ممنون بابات نظرت عزیزدلم 🩵🥲

    ۱۲ ماه پیش
  • اسرا

    1

    عجب کاراحمقانه تولحظه ناامیدی 🙏😭😭😭

    ۱۲ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    آدما گاهی تصمیمات هیجانی می گیرن که عواقب خوبی نداره🥲🩵

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!