حکومت زنان به قلم مبینا ترابی
پارت چهل و چهارم :
«تنها جا…؟»
این واژه، مثل خنجری یخ زده، در عمق جانم نشست.
صدای آن در ذهنم تکرار می شد؛ همچون پژواکی در غاری تاریک و بی انتها.
تمام رگ هایم سرد شد.
انگار کسی خونم را با قطره قطره زهر عوض کرده باشد.
حس خوبی نداشتم.
نه… اصلاً هیچ حسی جز خفگی در قفس سینه ام باقی نمانده بود.
دلم می خواست همه چیز همین جا، در همین لحظه، برای همیشه پایان بگیرد.
نه خاطره ای… نه آینده ای
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

م
2فکر کردم داره می بردش پیش خسرو، نکنه دروغ بگه خونه مال خسرو باشه؟