پارت چهل و چهارم :

«تنها جا…؟»
این واژه، مثل خنجری یخ زده، در عمق جانم نشست.
صدای آن در ذهنم تکرار می شد؛ همچون پژواکی در غاری تاریک و بی انتها.
تمام رگ هایم سرد شد.
انگار کسی خونم را با قطره قطره زهر عوض کرده باشد.
حس خوبی نداشتم.
نه… اصلاً هیچ حسی جز خفگی در قفس سینه ام باقی نمانده بود.
دلم می خواست همه چیز همین جا، در همین لحظه، برای همیشه پایان بگیرد.
نه خاطره ای… نه آینده ای

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    2

    فکر کردم داره می بردش پیش خسرو، نکنه دروغ بگه خونه مال خسرو باشه؟

    ۱۲ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    شاید راست بگه ! شایدم روده راست براش نمونده باشه که بخواد صادق باشه!🥲🩵

    ۱۲ ماه پیش
  • اسرا

    1

    کیوان واقعی گفت یانه 🙏

    ۱۲ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    شماهم دیگه به کیوان اطمینان ندارید 🥲🩵

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!