پارت پنجاه و سوم :

سرفه‌هایش که آرام گرفت، چنان سکوتی در اتاق نشست که صدای عقربه‌های ساعت دیواری، چون پتک بر شقیقه‌ام فرود می‌آمد. دستش را با لرزشی آرام از کنار لب برداشت و نگاهش، تیز و عمیق، مثل تیغه‌ای از یخ، بر صورتم نشست. صدایش خش‌دار بود، اما در آن خشکی، رگه‌ای از وقار و قدرتی نهفته بود که نفس را در سینه‌ام حبس می‌کرد:
ـ آن پسر گفته است که اینجا بیایی؟
چشم‌هایم روی صورتش لغزید؛ خطوط عمیق

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    2

    منیرهم چه جانی می ببینده به این آقابزرگ🙏

    ۱۱ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    مجبوره دیگه🥲💙

    ۱۰ ماه پیش
  • م

    1

    مثلا قرار بود جوابشو نده هر چیم گفت تحمل کنه بعد خانم با اجازه میره بیرون 😮😁🙏🏼

    ۱۱ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    🥲😂ای خدا 💙مرسی از نظرت خوشگلم

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!