حکومت زنان به قلم مبینا ترابی
پارت پنجاه و سوم :
سرفههایش که آرام گرفت، چنان سکوتی در اتاق نشست که صدای عقربههای ساعت دیواری، چون پتک بر شقیقهام فرود میآمد. دستش را با لرزشی آرام از کنار لب برداشت و نگاهش، تیز و عمیق، مثل تیغهای از یخ، بر صورتم نشست. صدایش خشدار بود، اما در آن خشکی، رگهای از وقار و قدرتی نهفته بود که نفس را در سینهام حبس میکرد:
ـ آن پسر گفته است که اینجا بیایی؟
چشمهایم روی صورتش لغزید؛ خطوط عمیق
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

اسرا
2منیرهم چه جانی می ببینده به این آقابزرگ🙏