حکومت زنان به قلم مبینا ترابی
پارت پنجاه و نهم :
با شنیدن صدای « خانوم کریمی؟» که از گوشهٔ جمعیت برمیخورد، مثل کسی که از خواب مرگ بلند شده باشد، بر خاستم. چشمهایم گشاد شده بود و تمام هوش و حواسم را پلیس جلوی رویم به چشمانم دوخته بود. مرد میانسال با پیرهن سبز رنگ و چهرهای که میانش خطوط خستگی نقش بسته بود، گفت:
ـ خانم کریمی؟
نفس کشیدنم بند آمد. صورتِ من از درون فریاد میزد که اتفاقی افتاده، که حرفهایی دارم برای گفتن؛ اما چه
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

مبینا ترابی | نویسنده رمان
به زودی ... ممنون بابت نظراتت پری قشنگم تک تکش رو خوندم و لذت بردم از اینکه رمان و دوست داشتی امیدوارم سلامت باشی و زندگی به کامت💙🫂🦋
۵ ماه پیشپری
1خواهش میکنم این چه حرفیه خیلی لذت بردم از قلمتون بی نظیرید با ارزویه موفقیت براتون 😊🎀
۵ ماه پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
سلامت باشی خوشگلم🩷
۴ ماه پیشپری
1خیلی داره جالبتر میشه مخصوصا که فهمید محمد همون سیاوشه و جقدر سخته یه دختر ۱۷ ساله که همه اینارو تجربه کنه
۵ ماه پیشم
4خودشون کشتنش چه واویلاییم راه انداختن انگار نه انگار همه همدستن یا اینکه خیلی آدم خوبی بوده 😮🙏🏻
۱۰ ماه پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
کاسه داغ تر از آش همینان 😂🥲💙🫂
۱۰ ماه پیشم
2خیلی عالی،عکسام خیلی جالبن به شخصیتشون میان به نظرم 💚👏👏👏
۱۰ ماه پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
ممنون بابت نظرت عزیزدلم خوشحالم خوشت اومده💙🫂
۱۰ ماه پیشاسرا
1چقدرراحت همه چی داره علیه مارال میشه 😭🙏
۱۰ ماه پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
ممنون بابت نظرت عزیزدلم💙🫂
۱۰ ماه پیشناهید
0خیلی جذاب بود مثل همیشهههه
۱۰ ماه پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
ممنونم💙🦋
۱۰ ماه پیشعاطی
1خداییش سخته اعتماد کردن... مارال شرایط روانی بدی رو داره سپری می کنه... همه چی برای مارال روی هواست.. اعتماد دربرابر بی اعتمادی حقیقت در برابر سکوت ترس وحشت غم گیجی عدم امنیت بی اعتمادی به فنا رفتن مارال تو مهربونی تهش بخاطر کیوان هم شده با نقشه خسرو پیش میری... ممنون از قلم نویسنده
۱۰ ماه پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
شماها نمی دونید من چقدر خوشحال میشم و لبخند به لبم میاد که انقدر بادقت و عشق رمان و می خونید🫂💙🦋 ممنون بابت نظرت عزیزدلم
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

پری
1خیلی مشتاقم بدونمکه دلیل این لباس عروس پوشیدنه چیه که مارال به تن داره