پارت چهل و سوم :

با ترمز شدید خودرو در فاصله ی ده متری ام، زمین لرزید.
چشم هایم بی اختیار به خودرو سیاه رنگ دوخته شد؛ نگاهی گنگ، پر از حیرت و سرگردانی. نور چراغ های خودرو نگاه پر اشکم را آزار می داد.
انگار در آن لحظه، زمان میان من و مرگ، به تار مویی بسته شده بود.
و ناگهان…
فریادی آشنا، از دل تاریکی باران، روح خسته ام را به بیرون کشید.
با دیدن کیوان، سیلابی از اندوه در گلویم فرو ریخت؛ تلخ ت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    2

    فقط امیدوارم خلاف کار نشه مارال 😔🙏🏼

    ۱۲ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    باید بعدش گلریزون کنیم 🥲😔😂🩵

    ۱۲ ماه پیش
  • م

    0

    چرا؟ گلریزون برای چی ؟!!!

    ۱۲ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    نمی دونم 😂🩵

    ۱۲ ماه پیش
  • اسرا

    2

    کیوان اون می بره پیش خسرو🙏🤔

    ۱۲ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    هعی امان از کیوان 🥲🩵

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!