پارت پنجاه و ششم :

منیر نگاهی سنگین و عمیق به من دوخت، نگاهی که انگار می‌خواست وزن هر جمله را مستقیماً روی روح من احساس کنم.
ـ آقابزرگ… قلبش از سنگ سردتر است، دخترم. او زنش را نه از روی عشق، که برای سلطه و ثروت نگه داشته بود . حتی کوچک‌ترین ذره‌ای عاطفه برای فرزندش باقی نگذاشته بود. وقتی محمد بازگشت، خشم تمام وجودش را پر کرده بود، و آقابزرگ را قاتل جان مادرش می‌دانست. آخرین مکالمه‌شان؟ تهدید به مرگ،

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • عاطی

    1

    من شیفته ی معماهای این خونه شدم لطفا میشه تصویر از شخصیت ها هم بگذاری تا بهتر تجسم کنیم

    ۱۰ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    خوشحالم که از مطالعه لذت می بری احتمالا عکس شخصیت ها رو اشتراک بزارم 💙🦋

    ۱۰ ماه پیش
  • م

    2

    وای چقدر وحشتناک شد،محمد کجاست الان،زیادم بی راه فکر نمی کنه،مگه مارال برای همین اینجا نیست ؟🙏🏼

    ۱۱ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    اره دقیقا مارال بخاطر همین اینجاست 💙 ممنون بابت نظرت عزیزم

    ۱۰ ماه پیش
  • اسرا

    0

    انسان عادی یه زندگیها کی هیچ ***🙏

    ۱۱ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    مرسی بابت نظرت عزیزمن💙🦋

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!