پارت چهل و ششم :

نگاه خیره ام را به کیوان دوختم.
تنها راهی که جلوی رویم بود، همین بود. تنها چاره ی درد بی درمان و قلب حریصم، همین همکاری بود.
کیوان برای لحظه ای حتی چشم از من برنداشت، انگار می خواست مطمئن شود که من هیچ راه فراری ندارم.
سکوت سنگین میانمان را شکستم، صدایم لرزان اما تحکم آمیز بود:
ـ قبول می کنم… همکاری می کنم.
لبخند پیروزمندانه ای بر لبش نشست، اما سرد و محکم بود:
ـ تصمیم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    2

    پارتهای قبل کیوان گفت جاسوس حالاجاسوسی چی کی اصلاخسروچکارست🙏

    ۱۲ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    بزاریم خود خسرو بگه یا مارال بفهمه😔😂🩵

    ۱۲ ماه پیش
  • م

    2

    خیلی کنجکاوم بدونم کارشون چیه ،اینا که گفت چطور می تونن انجام بدن؟ 🤔🙏🏼

    ۱۲ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    اگه همین‌جوری بگم که دیگه کی می‌مونه بخونه 😂😔 صبر کنی خود خسرو زودتر همه‌چیو برات رو می‌کنه🩵

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!