پارت پنجاه و یک :

پیرمرد غرید: تا قبل از صرف وعده‌ی ظهر به اتاق من نیاید. خودتان هم می‌توانید بروید.
و از جایش برخاست؛ آرام و آهسته به کمک عصا و پاهایی لرزان سمت پله‌های چوبی رفت. صدای کوبیده شدن عصایش بر کف چوبی سالن، در آغاز تیز و کوبنده، و با هر گام دورتر، به طنین خفه‌ای بدل می‌شد. گویی قلب خانه با هر ضربه‌ی عصا فرو می‌ریخت و می‌لرزید.
نفس عمیقی کشیدم، اما هوا در سینه‌ام به زنجیر کشیده شده بو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    پس سیما هم همدست اوناست 🤔🙏🏼

    ۱۱ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    گویا اینطوریه! ممنون بابت نظرت عزیزم 🩵🩵

    ۱۱ ماه پیش
  • اسرا

    1

    چه جالب وصف شدن لحظه ترس قدمهاصداهاآدمهاممکن درحالت عادی اینهاهیچ ترس ندارن ولی درحالت انزجارچرا🙏

    ۱۱ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    چقدر لذت می برم انقدر دقت می کنید موقع مطالعه، این هم دقت شما رو نشون میده🩵🩵

    ۱۱ ماه پیش
  • ناهید

    0

    اخ چقدر هیجان دارم پارتای دیگه رو بخونم

    ۱۱ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    امشب پارت جدید آپلود میشه مرسی بابت نظرت🩵💖

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!