به ژرفی اندوهت به قلم سعیده براز
پارت پنجاه و ششم :
ـ من یه مدت نیستم، اینجارو مثل خونه ی خودتون بدونید، هر سوالی هم داشتین از فرنگیس بپرسین، راهنماییتون می کنه.
ننه در حالی که سحر را در آغوشش تکان می داد، می گوید:
ـ خدا ازت راضی باشه.
ـ خواهش می کنم.
ادیب که به سمت در می رود به من اشاره می کند تا دم در همراهیش کنم.
همراهش می روم. به جلوی در که می رسد، کفش هایش را پا می کند و بعد کارتی را به سمتم می گیرد.
ـ این کارت من، رمزØ
لطفا صبر کنید...

آمنه
3من که به ادیب میگم پسرم خدا خیرت بده توی اینکار و رفتار خوب اومدی امیدوارم خوش بدرخشی وبه تنتون سلامت رمانتون عالی بود