به ژرفی اندوهت به قلم سعیده براز
پارت پنجاه و پنجم :
ـ پیشنهادتون رو قبول می کنم.
ادیب انگار که می دانست بالاخره جوابم مثبت است، بدون اینکه تعجب کند، می گوید:
ـ باشه، هر وقت عده ات تموم شد بگو تا بریم کار های عقد و انجام بدیم.
ـ من تا اون موقع وقت ندارم، باید همین فردا از این جا برم.
ـ حالا چرا فردا؟؟
جنجال امروز را برایش تعریف می کنم.
ـ آخه منم قراره برم خارج از شهر یه سفر کاری دارم، یه مدت نیستم.
هر دو چند لحظه ای سکو
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
میم
2تشکر برای پارتای هدیه،خیلی عالی 🖤🙏
۱ سال پیشمیم
3ژرفی بیچاره یه غریبه باید از دست پدرمادرش نجاتش بده،خدا اینجور پدرمادری نصیب گرگ بیابون نکنه 😥😥😥
۱ سال پیشاسرا
1کی ننه مثل این ننه داره🙏😁
۱ سال پیشآمنه
1ممنون والبته صد مرتبه ممنون بابت پارتهای هدیه میگن بهتر بین خودمون دیوار بکشیم البته در قدیم فقط برای غریبه ها هست ولی الان دیواری که باید بین خودمون وخانواده بسازیم بلندتر هست چون سنگی که اط طرف خانواده باشه آسیب بیشتری میزنه و خانواده ژرفی اینطوری ندیدمشون بهتر از دیدنشون هست پارت عالی
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Helia
0یعنی در آینده بچه ها فهمیدن که این ادیت باباشون نیست که فرهاد اومد سراغشون و رفتن پیش فرهاد و باورش کردن