به ژرفی اندوهت به قلم سعیده براز
پارت چهل و هشتم :
آن قدر گریه کرده ام که رمغی برای جر و بحث با فرهاد ندارم، فقط با صدای خیلی آرام می گویم:
ـ من چیزی بهش نگفتم، خودش حرف هامونو تو خیابون شنیده!!!
ـ آره منم گوشام مخملی، باور کردم.
با صدای مرد که حالا فهمیدم نامش ادیب مقدم است، وارد دفتر کارش می شویم و با فاصله از یکدیگر روی مبل می نشینیم.
مرد تمام مدت نگاهش روی من ثابت است و فقط گاهی به فرهاد نگاه می کند و من حسابی از این رفتارش Ù
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
Helia
0خدایا مرسیییی
۱۰ ماه پیشپرنیا
1آخیششش حداقل یکی پیدا شد حق این دخترو بگیره
۱ سال پیشراز
1چقد این دختر مظلومه
۱ سال پیشاسرا
2وای وای بهترین همین دوکلمه ادیب که به فرهادگفتهدمیسه🙏
۱ سال پیشم
1خیلی موجود پست و عوضییه فرهاد ،این آقای ادیب مقدم حتما کمکش می کنه دیگه چجوری ،نمیدونم 🙏🤔
۱ سال پیشآمنه
1سعیده بانو این ادیب ما چند سالش هست یعنی پسری نداره برای پسرش ژرفی رو بگیره وحتی بچه هاش رو قبول کنه والبته مهم برای ژرفی زندگی خوبی بسازه راستی من میگم اگه جوانه جوان باشه برای ژرفی خوبه یا به ژرفی کار بده تا خرج بچه هاش بکنه گرچه خانواده اش دنبال شوهر میگردن نه کار ودرآمد پارت عالی بود
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ماه کوچولو :)
0ادیب خیر ببینی اخیششش خنک شدمممم