به ژرفی اندوهت به قلم سعیده براز
پارت شصت :
گوشی را که می گذارم کمی نگران فردا می شوم. این دو هفته را در کمال آرامش و آسایش زندگی کرده بودیم و حالا قرار بود ادیب برگردد و حالا آیا این آرامش قرار بود باقی بماند و ماندگار شود؟؟؟
خبر آمدن ادیب را به فرنگیس می دهم. برای برگشتن او خانه را آماده می کند. نسبت به روز های قبل بیش تر نظافت می کند. دستشویی و حمام را می شوید و به من هم نشان می دهد که ادیب روی نکته های ریز چقدر دقت به خرج می دهد.
لطفا صبر کنید...

آمنه
0ممنون پارت عالی بود راستی میدونید چقدر الان ادیب دعا میکنه که ای کاش این بچه ها از خودش باشند آخه عموم اینطور بود ومن رو بزرگ کرد ویک پسر عموم رو برد وبزرگش کرد ولی وقتی بحث فرزند میشه میگه ای کاش حتی اگه فقط دختر می داد بهترم بود فقط بچه واقعی خودم باشه میگه ای کاش ۱۰ دختر داشتم واعتراض نمکردم