پارت شصت :

گوشی را که می گذارم کمی نگران فردا می شوم. این دو هفته را در کمال آرامش و آسایش زندگی کرده بودیم و حالا قرار بود ادیب برگردد و حالا آیا این آرامش قرار بود باقی بماند و ماندگار شود؟؟؟
خبر آمدن ادیب را به فرنگیس می دهم. برای برگشتن او خانه را آماده می کند. نسبت به روز های قبل بیش تر نظافت می کند. دستشویی و حمام را می شوید و به من هم نشان می دهد که ادیب روی نکته های ریز چقدر دقت به خرج می دهد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    0

    ممنون پارت عالی بود راستی میدونید چقدر الان ادیب دعا میکنه که ای کاش این بچه ها از خودش باشند آخه عموم اینطور بود ومن رو بزرگ کرد ویک پسر عموم رو برد وبزرگش کرد ولی وقتی بحث فرزند میشه میگه ای کاش حتی اگه فقط دختر می داد بهترم بود فقط بچه واقعی خودم باشه میگه ای کاش ۱۰ دختر داشتم واعتراض نمکردم

    ۱ سال پیش
  • میم

    0

    عالی،تشکر نویسنده جان،خیلی کنجکاوم بدونم ادیب توزمان حال چرا نیستش؟ 🙏🤔

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️