پارت چهل :

ننه یک روز خودش تا ظهر به بازار رفت. از قبل خودش آبگوشت بار گذاشت تا من فقط استراحت کنم و دست به سیاه و سفید نزنم.
در خانه ی ننه قدم می زدم و شکمم را نوازش می کردم، از وقتی به اینجا آمده بودم، حال روحی و جسمی ام بهتر شده بود. بهتر غذا می خوردم و راحت تر می خوابیدم.
از خانه هم بیرون نمی رفتم تا کسی خبر آمدنم را به گوش پدر و مادرم نرساند، به هر حال با شکم بزرگم جایی هم نمی توانستم بروم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Helia

    0

    ای ژرفی بمیرم برات

    ۷ ماه پیش
  • لیلا

    1

    چه قدر طفلیه که حتی دوستاشم میترسن بیان پیشش

    ۱ سال پیش
  • آمنه

    0

    عالیه پارت زیبایی بود خیلی سخته که یک انسان اشتباهی نکرده باشه وحتی از دیدن دوستاش منع بشه جای سختش هم اینکه خانواده اش مسبب این مشکل باشند ولی همه گردن ژرفی انداختن در واقع شوهر دادن هنر نیست که خانواده ها اینقدر مشتاق هستن هنر زمانی هست که در سخت ترین حالتها از بچه ها محافظت کنیم تا به جایی برسن

    ۱ سال پیش
کپی شد!