پارت بیست و چهارم :

چایی را که به ننه تعارف می کنم و می نشینم، ننه می گوید:
ـ شنیدم دیشب برای ژرفی خواستگار اومده بود؟؟
با این حرف ننه مادر و پدر ابتدا نگاهی بهم می اندازند و بعد با بد بینی به ننه نگاه می کنند.
ـ نه، کی همچین حرفی زده؟
ـ همسایه ها دیدن، مهمون غریبه اومده خونتون با جعبه شیرینی.
مادر با عصبانیت رو به پدر می گوید:
ـ همش زیر سر این ام البنینِ، اون همه ی خبر ها رو به گوش مادرت مÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ماه کوچولو:)

    0

    زلیل شی سوسن خیر ندیده

    ۶ ماه پیش
  • Helia

    1

    سوسن خدا لعنتت کنه

    ۱۰ ماه پیش
  • گیلدا

    0

    به نظرم همه چی اوکیه...موفق باشی عزیزم

    ۱ سال پیش
  • د

    2

    فقط خدا لعنتت کنه،فکر کنم ژرفی مزاحمشه خودش میخواد بره دنبال همون کار

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    واقعااین مادریادشمن🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️