پارت بیست و یک :

به آشپزخانه می روم و برای پدر چایی می آورم که می گوید:
ـ دختر تا کی نمی خوای عقل بگیری؟ چرا مادرتو اینقدر اذیت می کنی؟ مادرت طوریش بشه یا بزاره بره تو عرضه ی نگهداری از خواهر و برادرتو داری؟
حرفی نمی زنم، با فاصله از آن ها در دور ترین حد ممکن می نشینم و در حالی که پدر مرا نصیحت می کند من به دنیای دیگری سفر می کنم. به یاد فیلم و سریال هایی که دیده ام می افتم، به یاد حرف هایی که با دوستان

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    0

    این زن اسم خودشم گذاشته مادر؟ انقدر داره حرصم می ده که از دیالوگاش رد می شم نمی خونم:/ حالا می فهمم چرا ننه به ژرفی گفت دست از مظلومیتش برداره. بچه ی بیچاره . الان که بزرگ شده ولی یه خانم عاقل و با شخصیته😍

    ۶ ماه پیش
  • مادمازل

    2

    خدا لعنتت کنه زن.. مادر نیستی که شمری شمر 😐 پوف عصبی شدم

    ۶ ماه پیش
  • Helia

    1

    چقدر حرصم گرفت فقط۱۳سالشههههه

    ۱۰ ماه پیش
  • Sety

    3

    ای سوسن من ریدم دهنت با اون طرز فکرت

    ۱ سال پیش
  • Sety

    1

    باباش چی میگه این وسط ؟ الانم بچه ها رو ژرفی داره بزرگ میکنه نه ننش

    ۱ سال پیش
  • د

    0

    هرچند اکثر پدرمادرا تا یه خواستگار میبینن فکر میکنن دیگه آخرشه باید زودتر دخترو بدن بره وگرنه رو دستشون باد می کنه ولی چرا این زن اینقدر عوضیه ،انگار فقط میخواد هرجور شده از سر بازش کنه بره،بیچاره ژرفی

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    خیلی خیلی رمان عالی

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️