پارت بیست و هشتم :

ـ رحیم کوتاه اومدی، خاک تو سر بی عرضه ات، همین بی عرضگی هاته که این دختر این جوری سوار سرمون شده!!!!
نمی دانم دقیقا چه کار کرده بودم که سوار سرشان شده بودم؟!!!! بالاخره که به مراد دلشان رسیده بودند و قرار بود شوهرم بدهند، دیگر دردشان چه بود، نمی دانم.
پدر که از اتاق خارج می شود، مادر هم به دنبالش غرغرکنان از اتاق خارج می شود.
صدای صحبتشان را می شنوم، البته مادر بیش تر حرف می زند و پØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مادمازل

    1

    وای این زنیکه چرا همچین میکنه 🤬 😡 خدا لعنتت کنه زن... امیدوارم در آینده عروس گیرت بیاد وزه خون به دلت کنه ما بخونیم کیف کنیم یزید دوعالم... والا زن بابا از تو بهتره... فازت چیه عقده ای بدبخت

    ۶ ماه پیش
  • Ηelia

    0

    نامرد بی شرفت

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️