پارت سی و پنجم :

ـ یعنی چی که حامله ای؟ دختر مگه عقل تو اون کلت نیست؟ تورو چه به بچه داری؟ تو خودت هنوز بچه ای؟
زنگ در خانه را که می زنند و مارال خانم به حیاط می رود، می توانم راحت تر صحبت کنم.
ـ چند ماه پیش که خواستگار خونه راه دادی بچه نبودم؟؟؟
اون موقع که گذاشتی انگشتر دستم کنن، بچه نبودم؟؟!
وقتی منو، دختر سیزده سالتو بردی دکتر زنان، بچه نبودم؟؟؟
من حرف می زنم و مادر گوش می کند، اولین ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    2

    چقدر ژرفی مظلومه از شوهر هم شانس نداشت،آخه پدر ومادرا چرا فکر میکنن پسری که بیست سال نتونستن آدم کنن تو این سن یه دختربچه سر به راه کنه

    ۱ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    😍

    ۱ سال پیش
  • عسل

    2

    قلبم عمیقأ درد میگیره با فکر اینکه همه اینا می تونه واقعی باشه و تو زمان حال هم چقدر از این جور مسائل زیاده

    ۱ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    دقیقا

    ۱ سال پیش
کپی شد!