لیست کلیه پارتهای رمان آلوده به ابلیس : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 141
-
رمان آلوده به ابلیس - پارت 1
مقدمه: «با هر کسی مثل خودش!» آدمهای دنیای من به این جمله معتقدند؛ اما من این را زیر پا میگذارم! من همانیام که حتی مانند خود نیستم، چه برسد به اینکه کسی بخواهد مثل من باشد. هیچکس مثل من نیست و هیچکس مثل من نخواهد شد. سرگرمیام شده که هر کسی باشم، هر کسی، جز خودم. آری! من خودم نیستم. ...
بروزرسانی در : ۴۱۲ روز پیش
-
رمان آلوده به ابلیس - پارت 2
نگاه زن چرخید و اینبار مرا نشانه گرفت. محکم سینا را پس زد و سست و بیتعادل از جا برخاست. گامی به سمتم برداشت و انگشت لرزانش را به طرفم نشانه گرفت. _ ت... توی عوضی... تو دیگه چه آشغالی هستی آخه؟ مردمکهایم گشاد شدند و به سختی نفس بریدهبریدهای کشیدم. _ ن... نه... من... زن دستش را به سرش گرفت...
بروزرسانی در : ۴۱۲ روز پیش
-
رمان آلوده به ابلیس - پارت 3
من زندگیشان را خراب کردم. دخترک بیچاره حق داشت آنطور زجه بزند. من پایم را درست وسط زندگیاش گذاشته بودم. زندگی که نه، فقط یک سراب زیبا و تماشایی شبیه به زندگی. این چه بیاندازه غمانگیز بود. اینکه بفهمی آنچه که در دست داشتهای سراب بوده و نه عشق، این بینهایت دردناک بود و این ارمغان من برای ز...
بروزرسانی در : ۴۱۲ روز پیش
-
رمان آلوده به ابلیس - پارت 4
یاشار به موهایش چنگ زد و من دستم را روی قفسه سینهاش گذاشتم و همانطور که یقه پیراهنش را مرتب میکردم، با تهمانده لبخندم گفتم: _ خب چیه؟ انتظار داشتی چی شده باشه؟ برخلاف چند لحظه پیش حالا فقط بهت و درماندگی در چشمانش جولان میداد. خیره به من پلکش لرزید و آهسته نالید: _ آهی، من اگه مردم، این د...
بروزرسانی در : ۴۱۲ روز پیش
-
رمان آلوده به ابلیس - پارت 5
نیشخند زدم و گردنم را کج کردم. استقبال پرشوری بود! _ هر وقت تو رو زیر خاک کردم. نگاهش به چشمان مات و بیحالتم خیره ماند و فکش منقبض شد. _ فقط بگو چرا؟ چرا احساسات آدما برات پشیزی اهمیت نداره؟ تو آدمی؟ معنی دلواپسی رو نمیفهمی؟ آه، خدایا دوباره! نگرانیهای چندشآور... سکوتم او را عصبیتر کرد...
بروزرسانی در : ۴۱۲ روز پیش
-
رمان آلوده به ابلیس - پارت 6
بیتوجه به گفتوگویشان وارد آشپزخانه شدم و در یخچال را باز کردم. نگاهی در یخچال چرخاندم و شیشه آبپرتقال را بیرون کشیدم. حین آنکه با آرنج در یخچال را میبستم، از شیشه سر کشیدم. از سرمای بیش از حدش گلویم تیر کشید. چهره در هم کشیدم و شیشه را پایین آوردم. _ خب پس حله! با پشت دستم دور دهانم را تمی...
بروزرسانی در : ۴۰۹ روز پیش
-
رمان آلوده به ابلیس - پارت 7
* * * * * در حالی که در دوربین سلفی موبایلم ظاهرم را چک میکردم، از گوشه چشم حواسم به او که با لبخند نگاهم میکرد، بود. نگاهم را با مکث به سمتش کشیدم. لبخندش عمیقتر شد. _ خیلی وقت بود همو ندیده بودیم خانم خانما. با لبخند انتهای موهایم را به بازی گرفتم. _ سرم شلوغ بود. با مامان و خالهام رفته...
بروزرسانی در : ۴۰۸ روز پیش
-
رمان آلوده به ابلیس - پارت 8
* * * * * _ دیگه چهخبر؟ خوبی عزیزدلم؟ پاهایم را کنار هم جفت کردم و با لبخندی نیمبند سر تکان دادم. _ طبق معمول. مرسی. مثل همیشه کمحرفیهایم را دوست نداشت. اخم کمرنگی کرد و دستش را در هوا تکان داد. _ طبق معمول یعنی چی؟ بعد یه عمری اومدی اینجا. یکم برام حرف بزن. بذار صداتو بشنوم قربونت بر...
بروزرسانی در : ۴۰۸ روز پیش
-
رمان آلوده به ابلیس - پارت 9
* * * * * حین آنکه به زور موبایل را میان شانه و سرم نگه داشته بودم، دکمه جینم را باز کردم. خسته و بیحوصله میان وراجیهای تمام نشدنی بردیا پریدم. _ از دست داداشت راحت شدم که تو جاشو پر کنی؟ فوراً ساکت شد و با حرص بلند گفت: _ تری واقعا این حجم بیشعوری رو از کجا آوردی؟ خودم را روی تخت انداخت...
بروزرسانی در : ۴۰۲ روز پیش
-
رمان آلوده به ابلیس - پارت 10
با این فکر نیشخندی گوشه لبم نشست، اما هنوز هم صدایم آرام و مظلوم بود. _ بیخیال، حرف زدن دربارهاش اذیتم میکنه. خودم میام. چند لحظهای مکث کرد و در نهایت پاسخ داد: _ باشه عزیزم. مبین را نمیتوانستم درست بفهمم. رفتارش نه آنقدر مصنوعی بود که بفهمم و نه آنقدر قابل اطمینان بود که به صداقتش شک ...
بروزرسانی در : ۴۰۱ روز پیش
-
رمان آلوده به ابلیس - پارت 11
برایم بوق زد و حرکت کرد و من حس کردم به جای خون در سرم، مواد مذاب جریان دارد. همه چیز آنقدر سریع و غیر منتظره رخ داده بود که هنوز هم نمیتوانستم درست درکش کنم. محکم به گردنم چنگ انداختم و عصبی خندیدم. تمام تنم داغ بود و انگار که قسمتی از مغزم داشت میسوخت. پلکم پرید و غریدم: _ این... این عوضی.....
بروزرسانی در : ۳۹۵ روز پیش
-
رمان آلوده به ابلیس - پارت 12
گوشه ابرویم را بالا دادم و همان لحظه سونیا با لوسیون و ژل شستوشو از اتاقش بیرون آمد. _ بیا، صورتتو بشور. سری تکان دادم و دوباره به سمت هیراد چرخیدم. _ خب بعدش؟ سونیا خم شد و در حالی که فیلترهای سیگار روی میز را جمع میکرد، با کنجکاوی خیرهام شد. هیچکدام هیچ ایدهای درباره آنچه در ذهنم میگ...
بروزرسانی در : ۳۹۵ روز پیش
-
رمان آلوده به ابلیس - پارت 13
در آن واحد خون به صورتش آمد و از جا جهید. چشمانش انگار میخواستند از جا بیرون بزنند. لبهای پهن و گوشتیاش را باز و بسته کرد و غرید: _ تو... تو... دخترهی پتیاره! نیشخندی زدم و ادامه دادم: _ میخوای بدونی تا الآن پیش کی بودم؟ اخم کرد و دندانهایش را روی هم فشرد. چادر کهنه و رنگ و رو رفتهاش ر...
بروزرسانی در : ۳۹۴ روز پیش
-
رمان آلوده به ابلیس - پارت 14
آرنجش را به لبه پنجره تکیه داد و با انگشت پوست لبش را به بازی گرفت. _ صبح یکم نفستنگی داشت، بستریش کردند. فعلاً اومده خونه. میخواست تو رو ببینه. پشت دستم را روی دهانم گذاشتم و از پنجره به بیرون خیره شدم. _ دکتر چیزی نگفته؟ نگاهش از روبهرو به طرف من چرخید. _ جواب اسکنش هنوز نیومده. سری تک...
بروزرسانی در : ۳۹۴ روز پیش
-
رمان آلوده به ابلیس - پارت 15
به ساعت ظریف نگینکاریشده دور مچم که هدیهای از ارسلان بود، نگاهی انداختم. کمکم باید به خانه برمیگشتم. از روی میز پایین پریدم و لباسهایم را مرتب کردم. یقه تاپم را بالا کشیدم و پیراهن کتان سرخابی رویش را تنظیم کردم. چنگی میان موهایم زدم و در صفحه موبایلم به خودم خیره شدم. همان لحظه مبین از ات...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان آلوده به ابلیس - پارت 16
پلکی زدم. چشمانم دوباره به سمتشان چرخید و پرسیدم: _ دانشجویید؟ هر دو نگاهی به هم انداختند و آرام به نشانه نفی سری تکان داد. _ داریم میریم کلاس دوازدهم. با اینکه دور از انتظارم نبود؛ اما خودم را متعجب نشان دادم. دختربچهها در این سن عاشق این بودند که در جمعهای اینچنینی پذیرفته شوند و برای ...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان آلوده به ابلیس - پارت 17
* * * * * بردیا گازی به سیب سرخ میان دستانش زد و پرسید: _ کجا میری؟ بدون آنکه پاسخ بردیا را بدهم، نگاهی به مادر انداختم و کمی لبهایم را به سمت بالا کشیدم. _ کلاس دارم، باید برم. مادر سری تکان داد و به آهی نگاه کرد. _ خب، پس صبر کن با آهی برو. گوشه لبم به بالا حالت گرفت. مادر سادهام هنو...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان آلوده به ابلیس - پارت 18
سرد و منجمد به نگاه حیرتزدهاش چشم دوختم و پوزخندی لبهایم را در بر گرفت. _ جالبه! انگار که هنوز مغزش اتفاق پیش رویش را درست تحلیل نکرده بود که آنچنان مسخ شده تنها نگاهم میکرد. ضربهام را جای درستی وارد کرده بودم که به این اندازه گیج و حیران بود. نگاه دختر با تردید و کنجکاوی میانمان چرخید...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان آلوده به ابلیس - پارت 19
سری برایش تکان دادم و آرام بازوی ایمان را گرفت و تکانش داد. _ حالا که گیرت آوردم، باید برام کتاب بخری. ایمان آهسته خندید و محکم لپ آرام را کشید. _ تو فقط منتظری که منو تلکه کنی؟ آرام با شیطنتی که این روزها بیشتر از او میدیدم، خندید و به سرعت به سمت ورودی کتابفروشی دوید. خیره به پاشنهبلنده...
بروزرسانی در : ۳۸۱ روز پیش
-
رمان آلوده به ابلیس - پارت 20
* * * * * آسمان امروز ابری بود. آبوهوای ابری آن هم در اوج تابستان کمی غیرمنتظره بود. همیشه از باران متنفر بودم. شبهای بارانی حتی برای کارهای ضروری هم از خانه بیرون نمیزدم. من با باران بوی خاک را نمیفهمیدم، بوی خون در دهانم میپیچید! کمی از هات چاکلتم خوردم، چشمانم را بستم و بوی شیرین شکلات ...
بروزرسانی در : ۳۸۱ روز پیش
