خلاصه رمان آلوده به ابلیس
این یک جنگ است، جنگی نابرابر میان همزاد ابلیس... در برابر ابلیس! تارا دختری مستقل است که با اشتباهات گذشتهاش زندگی میکند؛ اشتباهاتی که هرگز بهایش را نپرداخته. تا اینکه یک غریبهی مرموز وارد زندگیاش میشود؛ کسی که به نظر میرسد رازهای تاریک تارا را میداند، رازهایی که میتوانند زندگیاش را به آتش بکشند. حالا تارا باید انتخاب کند: فرار کند یا وارد بازیِ این غریبهی ترسناک شود؟ اما مسئله فقط تارا نیست... این داستان آدمهای خوب نیست؛ این داستان آدمهای بدی است که هر کدام دلیلی کافی برای ابلیس بودن دارند، اما اینبار، یک نفر آمده تا ابلیس قصهی همه باشد! حالا تصور کن همهشان در یک داستان جمع شوند... چه اتفاقی خواهد افتاد؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان آلوده به ابلیس - پارت 139
* * * * * با سر ناخنهایم چند بار به لیوان بزرگ شیک نوتلای میان دستانم کوبیدم. ایستاده پشت پنجرههای بزرگ عمارت، از پشت شیشههای تمیز و صیقلی به بیرون زل زده بودم. با چشمانی مبهوت و ناباور بیرون را مینگریستم. دستم را بالا بردم و خیره به همان نقطهای که هوش از سرم پرانده بود، انگشتم را روی شیشه ...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان آلوده به ابلیس - پارت 138
سورنا صاف ایستاد و خیره به من، شانههایش را عقب کشید. یکی از ابروهایش را بالا داد و بیل را روی زمین انداخت. _ مگه قرار نبود بفرستیش بره؟ کیوان با انگشت شستش در فندک را بست و روی پاهایش ایستاد. دستش را داخل جیب شلوارش فرو برد. نیشخندی به آرامی لبهایش را در بر گرفت و پاسخ داد: _ آره، ولی خواهرت ...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان آلوده به ابلیس - پارت 137
پوست گوشۀ ناخنم را با دندان کندم و دوباره زیر چشمی به آرام نگاه کردم. صحبتش تمام شده و اکنون در سکوت با موبایلش مشغول بود. از عمارت فقط یک خیابان فاصله داشتیم. فرصت چندانی نداشتم و اگر بیش از این دور میشدیم، نمیتوانستم نقشهام را عملی کنم. موبایلم را از توی کیفم بیرون کشیدم و پیامی که میخواستم...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان آلوده به ابلیس - پارت 136
هنوز هم سقف آسمان سیاهیاش را بر زمین گسترانده بود. نمیدانم از زمان چقدر سپری شده بود، اما میتوانستم صدای نفسهای آرام و منظم کیوان را بشنوم که در اتاق طنین میانداخت. روی تخت خودم را کمی به جلو هل دادم و به تاج تخت تکیه زدم. پلکهایم را باز و بسته کردم و از پنجره نیمهباز به تاریکی بیرون چشم د...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان آلوده به ابلیس
سلام دوستان عزیزم، خوشحالم که با من پا به این قصه گذاشتید♥️
لطفا به این نکات توجه کنید:
📌اول، اگر به داستان های دارک، شخصیت های ناهنجار، ضد اجتماعی، سیاه و خاکستری که اشتباهات زیادی دارند علاقه ای ندارید، این رمان مناسب شما نیست.
📌نکته دوم، بعضی از موقعیت ها در این داستان می تونند آزار دهنده باشند و بعضی از رفتارها در زندگی و اخلاقیات ما به شدت تلخ، زشت و نفرت انگیز اند.
این نکته رو در ذهن داشته باشید که هدف از خلق چنین موقعیت هایی اشاعه یا تأیید این رفتار نیست، ضمن این که برای جذابیت داستان و خفن بودن شخصیت چنین چیزهایی وارد داستان نشده، بلکه پشت هر اتفاق و رفتاری دلیل و هدف بوده.
امیدوارم از خوندن این رمان لذت ببرید
ممنون از نگاهتون✨
maca..
در پارت 1280بازم چ قشنگگ
۱ ساعت پیشمها
در پارت 1370والا تارا هرچی بدبختی کشید این سورنا و کیوان دارن جبران میکنن دیگه چی میخواد از دنیا😂😂
۱ ساعت پیشmaca..
در پارت 1250با اینکه این پارت پر درد بود وای خیلی قشنگ بوود. آوایی مرسیی🤍🤍⭐
۲ ساعت پیشمها
در پارت 1350دانلود یک کیوان پلیزز😭😭
۲ ساعت پیشmaca..
در پارت 1240چ قشنگ بود این پاارت 🥲🥲🤩
۲ ساعت پیشmaca..
در پارت 1220اوو، جهنم خوبه😎
۳ ساعت پیشmaca..
در پارت 1200لعنتی، ینی ازین پس هرکی ب کیوان نگا کنه فاتحه😂
۳ ساعت پیشروژان
در پارت 1360تارا کیوان کم مشکل داره توم هی دردسر درست کن خب برو کشتی تفریحت دیگه، حتما یه چی میدونه که فرستادت دختر بی عقل
۵ ساعت پیشنگین
در پارت 1390نویسنده ی عزیز خوشگل ناناز 🥹چرا از لحظه های خصوصی یا صحنه های بوس بوسی تارا و کیوان نمیزاری؟اینا الان باهمن خب ولی خیلی کم از رابطشون مینویسی !🥺🥺
دیروز
آوا موسوی | نویسنده رمان
من سبکم نیست به شکل باز بنویسم، اما تا همینجا هم لحظات عاشقانه کم نداشتیم و تعجب میکنم که میگید از این سکانسها نداشتیم. فقط یک نمونهاش از پارت ۱۲۹ تا ۱۳۱ چهار بار لحظه عاشقانه و فراتر از اون رو داشتیم و حتی در جزئیات هم باز هم بوده لحظات عاشقانه.
دیروز
آوا موسوی | نویسنده رمان
زیباییش اینه سر جای خودش اتفاق بیفته نه مداوم و پشت هم که باعث دلزدگی بشه. به خاطر همینه که الان اون سکانسها براتون تأثیر گذار و ماندگار بوده. اگر مداوم بود دیگه براتون یه چیز معمولی بود، نه یک لحظه ماندگار عاشقانه
دیروزنگین
در پارت 1390حرف شما درست من منظورم اینه که با هم یکم بیشتر وقت بگذرونن حرف بزنن نمیدونم جایی برن مثله وقتایی که تارا با کایا بود منظورم این نیست که فقط لحظاتی که تو تخت اتفاق میوفته نوشته بشه
۱۳ ساعت پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
متاسفانه شرایطشون چندان نرمال نیست که بتونند با خیال راحت وقت بگذرونند😅
۱۲ ساعت پیشmaca..
در پارت 1190همون بهتر ک اسم حستو ندونی
۱۲ ساعت پیشحدیث
1آوا چرا چنل *** بسته س؟
۱۳ ساعت پیشmaca..
در پارت 1180هرچی میرم جلوتر جذاب تر میشه ک🥲
۱۳ ساعت پیشmaca..
در پارت 1170ابلیس خودشم بخواد نمیتونه ازت دس بکشه
۱۳ ساعت پیشmaca..
در پارت 1150و واقعیت همین نزدیکیست 😶
۱۴ ساعت پیش

maca..
در پارت 1290عالیی، وایی چ قشنگ، ایخدا مردم واس این پارتت، 🤩🤩🤍🤍