خلاصه رمان :
این یک جنگ است، جنگی نابرابر میان همزاد ابلیس... در برابر ابلیس! تارا دختری مستقل است که با اشتباهات گذشتهاش زندگی میکند؛ اشتباهاتی که هرگز بهایش را نپرداخته. تا اینکه یک غریبهی مرموز وارد زندگیاش میشود؛ کسی که به نظر میرسد رازهای تاریک تارا را میداند، رازهایی که میتوانند زندگیاش را به آتش بکشند. حالا تارا باید انتخاب کند: فرار کند یا وارد بازیِ این غریبهی ترسناک شود؟ اما مسئله فقط تارا نیست... این داستان آدمهای خوب نیست؛ این داستان آدمهای بدی است که هر کدام دلیلی کافی برای ابلیس بودن دارند، اما اینبار، یک نفر آمده تا ابلیس قصهی همه باشد! حالا تصور کن همهشان در یک داستان جمع شوند... چه اتفاقی خواهد افتاد؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان آلوده به ابلیس - پارت 155
شانههایم را عقب کشیدم و به صندلی تکیه دادم. زمانی که پاسخی از من نگرفت، بدون اینکه تغییری در میمک چهرهاش ایجاد شود انگشتانش را روی زانو در هم قفل کرد و گفت: _ از تئو دربارهات شنیده بودم. به نظر میرسه رابطهتون خیلی جدیه. مکث کوتاهی کرد تا واکنشم را ببنید و سپس ادامه داد: _ پس باید هم دیگه رو...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان آلوده به ابلیس - پارت 154
* * * * * سرم را روی بالشت جابهجا کردم و در حالی که با یک دست کتابم را روی شکمم نگه داشته بودم، آن را ورق زدم. بعد از شام که به اتاق برگشته بودم، کتاب جدیدی را شروع کرده بودم. بر خلاف کتابهای قبلی که عاشقانه بودند، این یکی در ژانر فانتزی و حماسی بود، برای همین احتمال میدادم ترجمهاش برایم چال...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان آلوده به ابلیس - پارت 153
چشمانم تا برگه نتیجه آزمایشی که روی زمین افتاده بود کشیده شد و پلک روی هم فشردم. فارغ از همه چیز، برایش خوشحال بودم که همانند من حاصل هوس و تجاوز یک مرد و مرگ روح یک دختر بیگناه نبود. شاید سرنوشتش فرجام خوشی نداشت، اما حداقل آغازش با عشق بود. سکوتمان بیش از اندازه طول کشید، طوری که با یک نهیب ا...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان آلوده به ابلیس - پارت 152
در پاسخ به نجوایش گوشۀ لبم به سمت بالا کشیده شد و چشمانم را بستم. یکی از دستانم را بالا بردم و روی سینهاش گذاشتم. سنگینی وزنم را جابهجا کردم تا به کتف آسیب دیدهاش فشار وارد نشود و نفس عمیقی کشیدم. میانمان سکوت برقرار شد. مخمور از حس گرمای تنش، پلکهایم را بستم، اما لحظهای بعد، معدهام به ه...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان آلوده به ابلیس
سلام دوستان عزیزم، خوشحالم که با من پا به این قصه گذاشتید♥️
لطفا به این نکات توجه کنید:
📌اول، اگر به داستان های دارک، شخصیت های ناهنجار، ضد اجتماعی، سیاه و خاکستری که اشتباهات زیادی دارند علاقه ای ندارید، این رمان مناسب شما نیست.
📌نکته دوم، بعضی از موقعیت ها در این داستان می تونند آزار دهنده باشند و بعضی از رفتارها در زندگی و اخلاقیات ما به شدت تلخ، زشت و نفرت انگیز اند.
این نکته رو در ذهن داشته باشید که هدف از خلق چنین موقعیت هایی اشاعه یا تأیید این رفتار نیست، ضمن این که برای جذابیت داستان و خفن بودن شخصیت چنین چیزهایی وارد داستان نشده، بلکه پشت هر اتفاق و رفتاری دلیل و هدف بوده.
امیدوارم از خوندن این رمان لذت ببرید
ممنون از نگاهتون✨
Raven
در پارت 1490پروفسور تو تصوراتم مرد بود
۱۳ ساعت پیشRaven
در پارت 1490«نهایت بیچارگی اش تنهایی در این شهر بی در و پیکر است. » منم تارا منم فکر نمی کردم به همچین روزی برسیم😭😭
۱۳ ساعت پیشRaven
در پارت 1490تولد کیوان نزدیکه..
۱۳ ساعت پیشRaven
در پارت 1490دارم روانی میشم😭😭
۱۳ ساعت پیشRaven
در پارت 1490ترکیب این آهنگ با این پارت 😭😭
۱۳ ساعت پیشRaven
در پارت 1490«من از دست نمی رفتم.. من ذره ذره ذوب می شدم. »😭😭
۱۳ ساعت پیشWhy
در پارت 1490«درد می کشیدم.. درد می کشیدم و محو می شدم. »
۱۳ ساعت پیشRaven
در پارت 1490«دندونام.. »خداینهژنسخ😭😭
۱۳ ساعت پیشRaven
در پارت 1490«در اوهامی گیر افتاده بود که درونش مادرش حضور داشت؟ »😭😭
۱۳ ساعت پیشRaven
در پارت 1490خدا بسته😭😭
۱۳ ساعت پیشRaven
در پارت 1490هربار می خونم بیشتر به عمق فاجعه پی می برم😭😭
۱۳ ساعت پیشRaven
در پارت 1490«کف دستم را روی زمین گذاشتم تا از جا بلند شوم، ولی گویی کوهی از بیچارگی روی شانه هایم سنگینی می کرد که باز هم نتوانستم. »😭😭
۱۳ ساعت پیشRaven
در پارت 1490«حاضر بودم یک بار دیگر با سیخ همایون بسوزم، اما از مرگ فرخ نه. » فرخ فرخ با مرگت چیکار کردی:))
۱۳ ساعت پیشRaven
در پارت 1490«کاش فقط همین یک بار خدا طرف ما باشد. »
۱۳ ساعت پیش

Raven
در پارت 1490«یه مدت به هم ریخته بود و مصرفش نامنظم شده بود. » :))😭😭