دوست داشتی؟
رمان عاشقانه آلوده به ابلیس اثر آوا موسوی

رمان آلوده به ابلیس

  • زبان فارسی
  • 811.8K 👁
  • 7.8K ❤️
  • 49.8K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

این یک جنگ است، جنگی نابرابر میان همزاد ابلیس... در برابر ابلیس! تارا دختری مستقل است که با اشتباهات گذشته‌اش زندگی می‌کند؛ اشتباهاتی که هرگز بهایش را نپرداخته. تا این‌که یک غریبه‌ی مرموز وارد زندگی‌اش می‌شود؛ کسی که به نظر می‌رسد رازهای تاریک تارا را می‌داند، رازهایی که می‌توانند زندگی‌اش را به آتش بکشند. حالا تارا باید انتخاب کند: فرار کند یا وارد بازیِ این غریبه‌ی ترسناک شود؟ اما مسئله فقط تارا نیست... این داستان آدم‌های خوب نیست؛ این داستان آدم‌های بدی است که هر کدام دلیلی کافی برای ابلیس بودن دارند، اما این‌بار، یک نفر آمده تا ابلیس قصه‌ی همه باشد! حالا تصور کن همه‌شان در یک داستان جمع شوند... چه اتفاقی خواهد افتاد؟

پارت اول

مقدمه:
«با هر کسی مثل خودش!»
آدم‌های دنیای من به این جمله معتقدند؛ اما من این را زیر پا می‌گذارم!
من همانی‌ام که حتی مانند خود نیستم، چه برسد به این‌که کسی بخواهد مثل من باشد.
هیچ‌کس مثل من نیست و هیچ‌کس مثل من نخواهد شد.
سرگرمی‌ام شده که هر کسی باشم، هر کسی، جز خودم.
آری!
من خودم نیستم.
گرگی در لباس بره هم نیستم.
من همانی‌ام که دریده شد و دریده شد تا دریدن آموخت.
من مرده‌ام. این من، مرا کشته و حالا من خودم نیستم.
من ابلیس شدم تا انسان‌ها دوستم داشته باشند.
در دنیایی که برای ابلیس‌ها سر و دست می‌شکنند، انسان‌بودن ثمری ندارد.
شعار من این است:
«ابلیس باش و به آدمی سجده نکن
طرد می‌شوی؛ اما پادشاهی خواهی کرد!
آن‌گاه این آدم است که بر تو سجده خواهد کرد!»
----------
فصل اول: هم‌تراز با ابلیس
«شعار من این است:
ابلیس باش و به آدمی سجده نکن. طرد می‌شوی؛ اما پادشاهی خواهی کرد!
آن‌گاه این آدم است که بر تو سجده خواهد کرد!»
مرعوب، غمگین و ماتم‌زده تنها نگاهش کردم. رنجیده‌تر از آن بودم که بتوانم حرفی بزنم، پس فقط نگاه کردم، به تمام آن‌چه که برابرم بود. به تمام آن‌چه که از دست داده بودم. به گمانم این، همان اعتماد بود.
و یا شاید عشق...
هر چه که بود، از میان دستان لرزانم سر خورد و روی زمین ریخت. حتی دیگر نگاهم هم پی خرده‌هایش بر روی زمین نرفت. مردمک‌های مات و بی‌حرکتم تنها قفل نگاه مبهوت و لرزانش بود. لب‌هایش مانند ماهی در حال مرگ مدام باز و بسته می‌شد، اما صدایی از حنجره‌اش بیرون نمی‌آمد.
نمی‌دانم جهان سکوت کرده بود و یا من دیگر نمی‌شنیدم؛ اما هر چه که بود، خلسه شیرینی به نظر می‌رسید. بی‌حسی مطلق، یک خلأ عجیب و یا شاید یک گودال عمیق در سینه‌ام... هر کدام که بود، دوستش داشتم، چرا که مرا به مردگان شبیه‌تر می‌کرد.
گامی به عقب برداشتم و بالاخره این من بودم که این سکوت مرگ‌بار و کشنده را شکستم.
_ د... دروغ گفتی...
نگاه مبهوت و ناباورش از چشمانم کنده نمی‌شد. آن‌چنان شوکه به نظر می‌رسید که حتی شک داشتم صدایم به گوشش رسیده باشد.
بالاخره تمام توانم را در مشتم جمع کردم و مردمک‌هایم را به سمت پایین کشیدم. پیکر خونین و مچاله شده مقابل پاهایم استقامتم را در هم شکست. قطره اشکی وقیحانه و با سماجت روی گونه‌ام چکید و ضعیف و ناتوان نالیدم:
_ تو... تو... چی کار کردی؟
زن دستی به سر خون‌زده‌اش کشید و ناله دردآلود و ضعیفش بلند شد. خون از لابه‌لای انگشتانش سرازیر شده و روی سرامیک‌های سفید و براق ریخت. سعی کرد به کمک پایه میز از جا برخیزد؛ اما دوباره تعادلش را از دست داد و زمین خورد.
چند بار پلک زدم تا تصویر پیش رویم شفاف شود؛ اما اشک‌هایم این اجازه را به من نمی‌دادند.
سینا که انگار تازه متوجه موقعیت پیش آمده شده بود، وحشت‌زده جلو رفت و کنار زن زانو زد.
_ خوبی؟ دستتو بردار ببینم.
چشمان دردآلود زن بی‌هوا چرخیدند. چنان نفرتی درونشان ریشه دوانده بود که حتی مرا هم تکان داد، سینا که جای خود داشت. صدایش ضعیف و کم‌جان، اما خشم‌آلود و پر نفرت بود.
_ دست به من نزن کثافت.
سعی می‎کرد محکم و بدون تزلزل به نظر برسد؛ اما بی‌گمان او در همین لحظه ویران شده بود. من ویرانه‌هایش را دیدم که چه بی‌سروصدا فرو ریخت.
به دیوار پشت سرم تکیه دادم. زانوهایم دیگر یاری نمی‌کردند. تصویر مقابل چشمانم هنوز هم به قدری شوکه‌کننده بود که نتوانم حال خودم را بفهمم. گفته بود من اولینش هستم. اولین زن، اولین شیدایی، اولین عشق...
و حالا برابر چشمانم زنی را می‌دیدم که من درست در مرکز ویرانه‌های زندگی‌اش ایستاده بودم.
دستم را به گلویم رساندم و محکم ماساژش دادم تا شاید راه نفسم را باز کنم؛ اما نتیجه‌ای نداشت.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان آلوده به ابلیس

آوا موسوی : ۳ روز پیش

دوستان توجه کنید: ما روز سه‌شنبه و چهارشنبه دو پارت جبرانی (158 و 159) رو داشتیم. از اونجایی که خارج از روزهای اصلی پارت‌گذاری آپلود شدند، امکانش هست که براتون جا افتاده باشه. پس حتماً مطمئن بشید که این دو پارت رو مطالعه کردید💕

4.9 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 7,830 رای
5 ★
86%
4 ★
13%
3 ★
1%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان آلوده به ابلیس

  • Sare

    در پارت 1611

    مرسی آوای عزیزم اینپارت پر از جمله های شاهکار بود کا هر کدومش یه جور حست رو برانگیخته میکرد 🥺❤️❤️ 🔥

    ۴ ساعت پیش
  • Sare

    در پارت 1611

    کوروش عوضی ولشونن کنن 🤬🤬 چرا یکی نمیاد کمکک 😭😭 الان من چجوری تا هفته بعد صبر کنمم😭😭

    ۴ ساعت پیش
  • Sare

    در پارت 1612

    و کودک بی نوا برای او بی نهایت خوشحال بودم اگر با من میمرد رستگار میشد 💔🖤😭

    ۴ ساعت پیش
  • Sare

    در پارت 1611

    این بازگو کردن حیوانی ترین بعد انسانی آدمیزاد بود فقط بازی با کلماتت آوا🫠

    ۴ ساعت پیش
  • هانا

    در پارت 1611

    پارت بعدیی نیست دیگه برمم بالاخره رسیدم بهتون ولی خیل مسیر دردناکی بود😭💔🚬

    ۵ ساعت پیش
  • هانا

    در پارت 1611

    وای نه.آوا واقعا عالی بودی در ایجاد حس آرایی بین جملات طوری که انگار خودم اونجا بودم و درد و وحشت تارا و سورنا رو با جون و دل حس کردم..دست مریزاد عالی هستی اصلا قلمتو باید بوسید البته اگه درد نداشته باشه💔😭🚬

    ۵ ساعت پیش
  • هانا

    در پارت 1612

    وای وای نباید یاد آیسا میافتادم💔😢😭🚬

    ۵ ساعت پیش
  • کارا

    در پارت 1612

    آوا خسته نباشی امیدوارم فکر های شومی برای این بچه ها نداشته باشی 🙂 و اینکه مثل همیشه شاهکاری زن 😭🛐♥️🔥

    ۵ ساعت پیش
  • هانا

    در پارت 1612

    آخ از این درد و ترس مشترک این خواهر و برادر 🚬💔 حرو.مزاده: راستی سورنا..هنو هم از آتیش میترسی؟! ایشالله تو اون آتیش یه جوری بسوزی که همه حیرت زده بمونن

    ۵ ساعت پیش
  • هانا

    در پارت 1612

    واقعا من دیگه چیزی ندارم بگم .. بگیرم واس اون عذابی که با میله داغ کشیدی سورنا🚬💔

    ۵ ساعت پیش
  • کارا

    در پارت 1610

    قبلا می گفتیم نیکان بمیری الان باید مووان کنیم روی کوروش

    ۵ ساعت پیش
  • کارا

    در پارت 1610

    هرچی فکرشو میکنم میبینم واقعه وضع خرابه و خیلی بدبختن

    ۵ ساعت پیش
  • کارا

    در پارت 1610

    یه لحظه تازه یادم افتاد که ویترین مرده ..

    ۵ ساعت پیش
  • کارا

    در پارت 1611

    اینن چی میگهه یعنی چیی که اول توو رو میزنم بعدم اینوو وای نهه

    ۵ ساعت پیش
  • کارا

    در پارت 1611

    قراره تارا و یاشار بعد از همه ی اینا کلی همدیگه رو بغل کنن و اون دعواشونو تارا جبران کنه یعنی که چیی 😭😭

    ۵ ساعت پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️