دوست داشتی؟
رمان عاشقانه آلوده به ابلیس اثر آوا موسوی

رمان آلوده به ابلیس

  • زبان فارسی
  • 687.2K 👁
  • 6.7K ❤️
  • 34.5K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه آلوده به ابلیس

این یک جنگ است، جنگی نابرابر میان همزاد ابلیس... در برابر ابلیس! تارا دختری مستقل است که با اشتباهات گذشته‌اش زندگی می‌کند؛ اشتباهاتی که هرگز بهایش را نپرداخته. تا این‌که یک غریبه‌ی مرموز وارد زندگی‌اش می‌شود؛ کسی که به نظر می‌رسد رازهای تاریک تارا را می‌داند، رازهایی که می‌توانند زندگی‌اش را به آتش بکشند. حالا تارا باید انتخاب کند: فرار کند یا وارد بازیِ این غریبه‌ی ترسناک شود؟ اما مسئله فقط تارا نیست... این داستان آدم‌های خوب نیست؛ این داستان آدم‌های بدی است که هر کدام دلیلی کافی برای ابلیس بودن دارند، اما این‌بار، یک نفر آمده تا ابلیس قصه‌ی همه باشد! حالا تصور کن همه‌شان در یک داستان جمع شوند... چه اتفاقی خواهد افتاد؟

پارت اول

مقدمه:
«با هر کسی مثل خودش!»
آدم‌های دنیای من به این جمله معتقدند؛ اما من این را زیر پا می‌گذارم!
من همانی‌ام که حتی مانند خود نیستم، چه برسد به این‌که کسی بخواهد مثل من باشد.
هیچ‌کس مثل من نیست و هیچ‌کس مثل من نخواهد شد.
سرگرمی‌ام شده که هر کسی باشم، هر کسی، جز خودم.
آری!
من خودم نیستم.
گرگی در لباس بره هم نیستم.
من همانی‌ام که دریده شد و دریده شد تا دریدن آموخت.
من مرده‌ام. این من، مرا کشته و حالا من خودم نیستم.
من ابلیس شدم تا انسان‌ها دوستم داشته باشند.
در دنیایی که برای ابلیس‌ها سر و دست می‌شکنند، انسان‌بودن ثمری ندارد.
شعار من این است:
«ابلیس باش و به آدمی سجده نکن
طرد می‌شوی؛ اما پادشاهی خواهی کرد!
آن‌گاه این آدم است که بر تو سجده خواهد کرد!»
----------
فصل اول: هم‌تراز با ابلیس
«شعار من این است:
ابلیس باش و به آدمی سجده نکن. طرد می‌شوی؛ اما پادشاهی خواهی کرد!
آن‌گاه این آدم است که بر تو سجده خواهد کرد!»
مرعوب، غمگین و ماتم‌زده تنها نگاهش کردم. رنجیده‌تر از آن بودم که بتوانم حرفی بزنم، پس فقط نگاه کردم، به تمام آن‌چه که برابرم بود. به تمام آن‌چه که از دست داده بودم. به گمانم این، همان اعتماد بود.
و یا شاید عشق...
هر چه که بود، از میان دستان لرزانم سر خورد و روی زمین ریخت. حتی دیگر نگاهم هم پی خرده‌هایش بر روی زمین نرفت. مردمک‌های مات و بی‌حرکتم تنها قفل نگاه مبهوت و لرزانش بود. لب‌هایش مانند ماهی در حال مرگ مدام باز و بسته می‌شد، اما صدایی از حنجره‌اش بیرون نمی‌آمد.
نمی‌دانم جهان سکوت کرده بود و یا من دیگر نمی‌شنیدم؛ اما هر چه که بود، خلسه شیرینی به نظر می‌رسید. بی‌حسی مطلق، یک خلأ عجیب و یا شاید یک گودال عمیق در سینه‌ام... هر کدام که بود، دوستش داشتم، چرا که مرا به مردگان شبیه‌تر می‌کرد.
گامی به عقب برداشتم و بالاخره این من بودم که این سکوت مرگ‌بار و کشنده را شکستم.
_ د... دروغ گفتی...
نگاه مبهوت و ناباورش از چشمانم کنده نمی‌شد. آن‌چنان شوکه به نظر می‌رسید که حتی شک داشتم صدایم به گوشش رسیده باشد.
بالاخره تمام توانم را در مشتم جمع کردم و مردمک‌هایم را به سمت پایین کشیدم. پیکر خونین و مچاله شده مقابل پاهایم استقامتم را در هم شکست. قطره اشکی وقیحانه و با سماجت روی گونه‌ام چکید و ضعیف و ناتوان نالیدم:
_ تو... تو... چی کار کردی؟
زن دستی به سر خون‌زده‌اش کشید و ناله دردآلود و ضعیفش بلند شد. خون از لابه‌لای انگشتانش سرازیر شده و روی سرامیک‌های سفید و براق ریخت. سعی کرد به کمک پایه میز از جا برخیزد؛ اما دوباره تعادلش را از دست داد و زمین خورد.
چند بار پلک زدم تا تصویر پیش رویم شفاف شود؛ اما اشک‌هایم این اجازه را به من نمی‌دادند.
سینا که انگار تازه متوجه موقعیت پیش آمده شده بود، وحشت‌زده جلو رفت و کنار زن زانو زد.
_ خوبی؟ دستتو بردار ببینم.
چشمان دردآلود زن بی‌هوا چرخیدند. چنان نفرتی درونشان ریشه دوانده بود که حتی مرا هم تکان داد، سینا که جای خود داشت. صدایش ضعیف و کم‌جان، اما خشم‌آلود و پر نفرت بود.
_ دست به من نزن کثافت.
سعی می‎کرد محکم و بدون تزلزل به نظر برسد؛ اما بی‌گمان او در همین لحظه ویران شده بود. من ویرانه‌هایش را دیدم که چه بی‌سروصدا فرو ریخت.
به دیوار پشت سرم تکیه دادم. زانوهایم دیگر یاری نمی‌کردند. تصویر مقابل چشمانم هنوز هم به قدری شوکه‌کننده بود که نتوانم حال خودم را بفهمم. گفته بود من اولینش هستم. اولین زن، اولین شیدایی، اولین عشق...
و حالا برابر چشمانم زنی را می‌دیدم که من درست در مرکز ویرانه‌های زندگی‌اش ایستاده بودم.
دستم را به گلویم رساندم و محکم ماساژش دادم تا شاید راه نفسم را باز کنم؛ اما نتیجه‌ای نداشت.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان آلوده به ابلیس

آوا موسوی : ۲ هفته پیش

درود دوستان. چون این مدت چند باری پیش اومده که دسترسیم به پنل قطع شده باشه، کانال تلگر|م رو برای دیدن اطلاعیه ها صحبت های بیشتر داشته باشید👇🏻
***_*******
و یا داخل صفحه بیوگرافی نویسنده هم می تونید لینک رو پیدا کنید

نظرات رمان آلوده به ابلیس
  • Sookot

    در پارت 780

    به قران ک تو پارت های قبلی گفته بودم ناموصن گفتم این یه ربطی به دوقلو ها داره وایی مغزمم لعنتی دارم از حس ششمم کم کم میترسم وایی آواا چیکار داری میکنی باهامونن

    ۳ ثانیه پیش
  • Sookot

    در پارت 750

    بابا دستمریزاد نویسنده جون

    ۲۹ دقیقه پیش
  • Sookot

    در پارت 720

    میدونی چیه آوا حتا کلمات و جملات هم نمیتونن زیبایی قلمتو توصیف کنن بابا تو دیگه خیلی خفنی دختر

    ۱ ساعت پیش
  • HANI

    در پارت 1280

    پایانش خوشه؟ البته از اونجایی که ژانر عاشقانه نیست من یک هیچ امیدی به پایان خوش ندارم

    ۴ روز پیش
  • HANI

    در پارت 1283

    عاا ببخشید الان دوباره برسی کردم ژانرش عاشقانه هم هست پس میتونم امید داشته باشم 💃🏻💃🏻

    ۴ روز پیش
  • نرگس

    در پارت 1288

    ژانرش عاشقانه نیس؟داداش سکانس های عاشقانه برای تو یک شوخی هستن؟😂😂

    ۴ روز پیش
  • HANI

    در پارت 1280

    اگ پیام بعدی مو میخوندی میفهمیدی اشتباه متوجه شدم

    ۲۳ ساعت پیش
  • نرگس

    در پارت 1280

    وقتی سکانس عاشقانه داره

    ۲۲ ساعت پیش
  • آبی🫐💙✨

    در پارت 1280

    ژانر عاشقانه هم هستاا💔💅🗿🚶

    ۱ ساعت پیش
  • ELORA

    در پارت 1210

    خدا رحمتت کنه شارلوت

    ۵ ساعت پیش
  • ELORA

    در پارت 1200

    بالاخره دخترمم هم عاشق شد:))

    ۵ ساعت پیش
  • Why

    در پارت 1140

    چشم آبی نا امیدم، رز *** *** ام

    ۲۳ ساعت پیش
  • Why

    در پارت 1141

    «اوکی..دیگه نمی شه ازش فرار کرد. بیا از اول باهم آشنا شیم»نمی دونم بخاطر برداشت های تارا بود یا اینکه خودم بد برداشت می کردم ولی یادمه اون موقع وقتی از دید تارا داشتم می خوندم، این جمله برام خیلی سرد و خشن بود و یادمه اون صحنه قلبم تیکه تیکه شد با این یه جمله و لحنی و نگاهی که تصور کرده بودم😭

    ۲۳ ساعت پیش
  • Why

    در پارت 1140

    «شاید اگر من نبودم، با توجه مامان و بابا آدم بهتری می شد» بس کن کیوان انقدر خودتو مقصر همه چی ندونن

    ۲۳ ساعت پیش
  • Why

    در پارت 1140

    «کاش این آخرین خاطرات خوشمان نبود»کاش:)

    ۲۳ ساعت پیش
  • Why

    در پارت 1140

    و من، زخمی بودم.. لانه کرده در انتهای چشمانش

    ۲۳ ساعت پیش
  • Why

    در پارت 1140

    من دیگر لایق این تن نبودم:)

    ۲۳ ساعت پیش
  • Why

    در پارت 1140

    «بالاخره من کشتمش، چون همیشه سیاه چاله عامل مرگ ستاره است» وای خدایا کاش بمیرم😭😭

    ۲۳ ساعت پیش
  • Why

    در پارت 1140

    خوشحالم که در این زندگی، در لابه لای این همه درد پیدایت کردم:) 😭😭

    ۲۳ ساعت پیش
  • فن آوا

    در پارت 1281

    من حس میکنم قراره کیوان فدا بشه سورنا چون قول داد نگفت قراره من فدا بشم گفت یه نفر و کی بیشتر از کیوان خودشو فدای تارا کرده تا الان؟

    ۴ روز پیش
  • مریم

    در پارت 1280

    فکر کنم اون یک نفر سورنا باشه چون تارا رو به کیوان سپرد و گفت اون خیلی مواظبته دومأ تارا هم نگرانه سورناست

    ۳ روز پیش
  • HANI

    در پارت 1280

    اره دقیقا احتمالش هست اما حس ششم به قولی که سورنا داده اعتماد کرده اون قول داده زنده بمونه

    ۲۳ ساعت پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟