آلوده به ابلیس به قلم آوا موسوی
پارت سوم :
من زندگیشان را خراب کردم. دخترک بیچاره حق داشت آنطور زجه بزند. من پایم را درست وسط زندگیاش گذاشته بودم. زندگی که نه، فقط یک سراب زیبا و تماشایی شبیه به زندگی. این چه بیاندازه غمانگیز بود. اینکه بفهمی آنچه که در دست داشتهای سراب بوده و نه عشق، این بینهایت دردناک بود و این ارمغان من برای زندگی او بود.
نمیدانم، شاید هم این برای هر دو نفرمان بهتر بود. آن زن نجات پیدا کرده بود. چشمانش باز شده بود و اکنون دیگر جز عشق، کثافت وسط زندگیاش را میدید. شاید باید به جای نفرت، سپاسگزار من میشد که او را نجات دادهام.
حالا دیگر هیچ اندوه و دردی نبود. هیچ چیز در وجود من راه نمیافت. دیگر احساسی برای جریحهدارشدن باقی نمانده بود. همه وجودم منجمد بود و این اصلاً عجیب به نظر نمیرسید.
با شنیدن صدای ویبره موبایلم آن را از توی کیفم در آوردم و به نوزده تماس از دست رفتهام نگاه کردم. پوزخندی زدم و موبایلم را روی حالت پرواز گذاشتم و آن را در کیفم پرت کردم.
هوا داشت تاریک میشد که بالاخره تصمیم گرفتم به خانه برگردم. تا خیابان اصلی را تاکسی گرفتم و تا انتهای خیابان را پیاده رفتم.
وقتی چشمانم را به سمت خود میچرخاندم و درون خود را میدیدم، حالا دیگر چیزی جز آرامش نمیدیدم. چیزی نشده بود که!
یک زندگی خراب شده بود، همین!
با شنیدن ترمز وحشتناکی و بعد کشیده شدن بازویم، چرخیدم و بهتزده به فرد مقابلم خیره شدم. بازویم را میان انگشتانش فشار داد و با چشمهای به خون نشسته از میان دندانهای به هم فشرده غرید:
_ میکشمت دختره احمق.
همزمان با این جملهاش، فشار دستش بیشتر شد و با خشونت مرا به سمت خود کشید. در سکوت، بغضآلود نگاهش کردم و آهی از ماشین پیاده شد و بین ما ایستاد. دستش را روی سینه یاشار گذاشت و کمی او را به عقب راند.
_ یاشار!
یاشار با خشم آهی را هل داد و دوباره فاصله را پر کرد. اینبار فریاد خشمآلودش در خیابان خلوت و تاریک پیچید.
_ چرا اون گوشی بیصاحابتو جواب نمیدی؟ تا الآن چه غلطی میکردی؟ یه ملت از عصر تا حالا الاف توی بیشعور شدند.
چانهام لرزید و این از نگاه آهی دور نماند. خیره به من، عصبی و توبیخگر تشر زد:
_ یاشار ساکت شو.
تنها خیره نگاهش کردم و قطره اشکی روی گونهام افتاد. نگاه هر دو نفرشان رنگ باخت و روی من خشک شد. چانهام را لرزاندم و صدایم ضعیف و کمجان شد.
_ ب... با من اینطوری حرف نزن... من... من...
یاشار عصبی به موهایش چنگ زد. به طور ناگهانی بازوهایم را گرفت و من را به سمت خود کشید. در حالی که نگاهش را روی صورتم میچرخاند، نگران و عصبی گفت:
_ چی شده؟ کسی اذیتت کرده؟... دِ چرا حرف نمیزنی؟
نگاهم روی یقه پیراهنش ثابت ماند و آهسته نالیدم:
_ سینا زن داشت. زنش ما رو با هم توی مطب دید.
مردمک چشمان خشمگین و نگرانش گشاد شد. دستانش از روی بازوهایم سر خوردند و پایین افتادند. بهتزده قدمی به عقب برداشت و آهسته و مردد گفت:
_ نگو که...
سرم را پایین انداختم و با درد، بغضآلود لب زدم:
_ به خاطر من زندگیشون خراب شد.
هر دو ناباورانه سکوت کردند و من سرم را بالا آوردم و نگاهشان کردم. یاشار مبهوت سری تکان داد. کم مانده بود چشمانش از حدقه بیرون بزند. آهی نفسی گرفت و یاشار خیره به من تنها گامی به عقب برداشت. سکوتشان آنقدر طولانی شد که فهمیدم ضربه را جای درستی زدهام. گوشه لبم کج شد و رفتهرفته به یک لبخند و در نهایت به یک خنده بلند تبدیل شد.
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
ترنم
0یاشار و آهی فک کنم از اونا هستن که تمام و کمال در خدمت این خانمن و خیلی دوسش دارن شایدم برادارشن
۱ هفته پیشترنم
0وا چرا این وسط خندید این دختر،برگام ریخت رسما
۱ هفته پیشنبات
0اخیی لبخند خبیث تارا 🥲😂 درسته خبیثانه است ولی همینکه میخنده خیلی خوبه
۲ هفته پیشنبات
0اصلا ام زندگی کسی رو خراب نکردی خیلیم کار خوبی انجام دادی
۲ هفته پیشنبات
0یاشار گوگولیی🥲
۲ هفته پیشیگانه
0خدایی این خنده چی میگه ؟ 😂
۲ هفته پیشمحی
0خب اینجاست ک برگای همه میریزه
۲ ماه پیشآترین
2چیزی نشده بود که!یک زندگی خراب شده بود.همین:)
۳ ماه پیشمحی
3خبببب خبب اینم از تارای واقعی 🥹🥹🥹قربون خبیث بودنت برمممم
۴ ماه پیشیلدا
3تازه شروعش کردم خیلی خوشحالم که با قلمت آشنا شدم خسته نباشی آوا جونم قلمت مانا💙✨
۴ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
عزیزم خیلی ممنونم💖 خوش اومدی به جمع ما
۴ ماه پیشریحانه
7بمیرم واست چقدر سخته وسط این همه بدبختی به یکی دل خوش کنی بعد اون از همه بدتر بهت ضربه بزنه وای
۵ ماه پیشدنیز؛
0همه چی نقشه بودههههه
۵ ماه پیشSare
3نمیدونم خندشو پای چی بزارم مودی بودن یا نقشہ ای چیزی داشتہ
۷ ماه پیشهستی
3شایدم خنده عصبیه😂😂
۵ ماه پیشآرین
0اونایی که درکش کردن میدونن
۵ ماه پیشmacani
0اگ سرکاریه هستمش🫱🏽 🫲🏻
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
0آره بابا هیچی نشده ی زندگی خراب شده فقط،تارا واقعا اون زنه رو نجات داده