پارت چهارده :

آرنجش را به لبه پنجره تکیه داد و با انگشت پوست لبش را به بازی گرفت.
_ صبح یکم نفس‌تنگی داشت، بستریش کردند. فعلاً اومده خونه. می‌خواست تو رو ببینه.
پشت دستم را روی دهانم گذاشتم و از پنجره به بیرون خیره شدم.
_ دکتر چیزی نگفته؟
نگاهش از روبه‌رو به طرف من چرخید.
_ جواب اسکنش هنوز نیومده.
سری تکان دادم و به مقابل خیره شدم. تا رسیدن به خانه هر دو سکوت کردیم و کمی بعد درست پشت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنم

    0

    ولی حس میکنم ی دختر بی *** بود و خانواده اش مرده بودن که اذیتش کردن بعد خانواده آهی نجاتش دادن

    ۱ هفته پیش
  • ترنم

    0

    بنظرم تو گذشته اذیتش کردن و اون فقط میتونه با این کارا از مردا انتقام بگیره

    ۱ هفته پیش
  • MARYAM

    0

    منی که هرچی می گذره بیشتر از تارا خوشم میاد😌🤟 خیلی خفنه حاجی واقعاً💕

    ۳ هفته پیش
  • MARYAM

    0

    چقد گریه کردم برا تارا این پارت خیلی غمگین بود😭🫠💔

    ۳ هفته پیش
  • Nina

    4

    وای چقد کنجکاوم ماجرای اون شبی که مامانش خون و خاکو از روش پاک کردو بدونممم

    ۳ ماه پیش
  • مژگان

    3

    بیچاره مبین مادر مرده سیاه روز😂😭

    ۴ ماه پیش
  • Kimia

    4

    بنظرم تو گذشته به آهو *** شده و الان داره انتقام میگیره ):

    ۴ ماه پیش
  • Hamraz

    3

    الهی:(دلم برای مبین سوخت

    ۴ ماه پیش
  • دنیز؛

    11

    حس میکنم تارا بچه واقعیشون نیست یه اتفاقی افتاده ایناهم نجاتش دادن

    ۵ ماه پیش
  • انیگما

    7

    مبین بیچاره بدجور قلبش میشکنه😮 💨🥺😭

    ۵ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    موافقم🫠💔

    ۵ ماه پیش
  • نفس

    0

    مرسی آوا جون پارت خوشم اومده دارم میرم جلو ببینم چه خبره

    ۵ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    💜💜

    ۵ ماه پیش
  • جینس

    1

    اگه مبین واقعا دوسش داشته باشه مطمئنم وقتی روی واقعیشو ببینه یک ضربه کاری به تارا میخونه که اون سرش ناپیدا

    ۵ ماه پیش
  • اسپایدرمن

    2

    بیچاره مبین💔🫠

    ۶ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    واقعا🫠

    ۶ ماه پیش
  • محرابی

    0

    ممنون خدا قوت نویسنده عزیز

    ۶ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    ممنونم💜💜

    ۶ ماه پیش
  • GOLBARG

    6

    به شدت مشتاقم بفهمم چی به سر آهو اومده که حالا خودش و یه ستاره سقوط کرده مییبنه... چیشد که تارا شد...؟

    ۶ ماه پیش
کپی شد!