پارت سیزده :

در آن واحد خون به صورتش آمد و از جا جهید. چشمانش انگار می‌خواستند از جا بیرون بزنند. لب‌های پهن و گوشتی‌اش را باز و بسته کرد و غرید:
_ تو... تو... دختره‌ی پتیاره!
نیشخندی زدم و ادامه دادم:
_ می‌خوای بدونی تا الآن پیش کی بودم؟
اخم کرد و دندان‌هایش را روی هم فشرد. چادر کهنه و رنگ و رو رفته‌اش را بیشتر دور هیکل فربه‌اش پیچید.
_ اینو دیگه همه می‌دونند. این‌قدر خراب‌بازی درآو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنم

    0

    آخه من تو تعجبم این دختر مگه آسیبی به شما میرسونه،کارای هرکس به خودش مربوطه،حالا اگه بیای بشینی آمار همسایه ها رو دربیاری وضعشون از تارا هم بده

    ۱ هفته پیش
  • ترنم

    1

    "میان گرگ ها زیستن،دریدن را به من آموخته بود."

    ۱ هفته پیش
  • ترنم

    0

    تفاوت آهی و تارا که خواهر برادرن رو خیلی خوب نشون دادی

    ۱ هفته پیش
  • ترنم

    0

    واای محافظت آهی،خیلی قشنگ بود😭✨

    ۱ هفته پیش
  • donya

    1

    من از سایه و مهداد دارم میام تارا رو میخونم اونو خیلی دوسش دارم اینم جالبه

    ۳ ماه پیش
  • 🙃اف

    2

    ولی من تارا رو درک می کنم🙁 موضوع بسیار متنوعی انتخاب کردی گل 👏🏻

    ۳ ماه پیش
  • هستی

    1

    تارا وایب هارلی کوئین رو توی دعوا میده مخصوصا اونجا که گفت شرور و دیوانه ترین دشمنه

    ۳ ماه پیش
  • هستی

    0

    واووووو درسته تارا کارای بدی کرده ولی همش دلیل داره حس میکنم و اینکه از جواباش کیففف میکنم حسابرسی🤌آوا جون گل کاشتی😉🫶

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    رمان قشنگیه،ولی دومین باره سعی میکنم بخونمش چون شخصیت دختر یعنی تارا واقعا روی مخمه...واقعا واسم غیرقابل تحمله و اصلاا و اصلااا نمیتونم تحملش کنم..این پارت که حقش بود جواب اون زنا رو بده چون رطب خورده کی کند منع رطب؟یه همچین چیزی..ولی واقعا خیلی سعی میکنم بخونمش با تمام حس بدی که به تارا دارم😂😭

    ۳ ماه پیش
  • Nil (مرداب)

    2

    اگه تو همون فاطمه ای هستی که من می شناسم بهت تضمین میدم رمانِ بی منطقی نیست و هرکارش دلیل داره و هرشخصی کارمای کاراشو میبینه... (منم یه بار توی فصل یک رمانو ول کردم... فقط به این دلیل که تارا با یه بچه بداخلاقی کرد!... ولی اواخر فصل دو برگشتم و خوشحالم که فرصت خوندن این رمانو از دست ندادم)

    ۳ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    عزیزم :)))) خوشحال شدم این حسو داری

    ۳ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    حستو درک میکنم عزیزم. تارا واقعاً یه شخصیت ناهنجاره و خیلی اشتباهات و کارای بد داره که قابل توجیه نیست. امیدوارم بتونی بهم اعتماد کنی ^^

    ۳ ماه پیش
  • Hamraz

    9

    کراش جدیدم:آهی☝️

    ۴ ماه پیش
  • منم

    0

    با اینکه از تارا خوشم نمیومد اما الان خیلی باهاش حال کردم بِراووو

    ۴ ماه پیش
  • دنیز؛

    1

    شخصیت تارا رو خیلی دوست دارم درکش میکنم ممنون ازت آوا جان واقعا هم شخصیت ها هم رمان عالین

    ۵ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیز دلم. امیدوارم تا آخر دوستش داشته باشی :)💜

    ۵ ماه پیش
  • Eli

    0

    سلام آوا عزیزم من تازه با خودت و رمانت آشنا شدم میخواستم بدونم الان که به *** و *** دسترسی نداریم کانال یا چنل دیگه ای تو اپ های دیگه داری عضو بشیم؟

    ۵ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم خوش اومدی💜 فقط داخل تلگرام فعالم

    ۵ ماه پیش
  • نفس

    0

    پارت دلنشینی بود ممنون عزیزم

    ۵ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    💜💜

    ۵ ماه پیش
  • محرابی

    1

    ممنون بانو زیبا بود خوب حالشو جاآورد زن بی فرهنگ

    ۶ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    ممنونم💜

    ۶ ماه پیش
کپی شد!