پارت نوزده :

سری برایش تکان دادم و آرام بازوی ایمان را گرفت و تکانش داد.
_ حالا که گیرت آوردم، باید برام کتاب بخری.
ایمان آهسته خندید و محکم لپ آرام را کشید.
_ تو فقط منتظری که منو تلکه کنی؟
آرام با شیطنتی که این روزها بیش‌تر از او می‌دیدم، خندید و به سرعت به سمت ورودی کتاب‌فروشی دوید. خیره به پاشنه‌بلندهای سیاهم، سرعت گام‌هایم را بیشتر کردم تا به او برسم؛ اما آرام از همان ورودی رسماً

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنم

    0

    اصلا این پسره مشکوکه میدونم ی فکری تو سرش داره مگه میشه تارا رو نشناسه؟باور نکردنیه

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    1

    ولی فک نکنم به این راحتیا باشه خود ایمان داره تارا رو بازی میده

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    1

    ولی بنظرم ایمان همون فرد نیس که به تارا تیکه انداخت شاید برادر دوقلوشه که حتی خود آرام حاضر نیس دربارش حرف بزنه

    ۲ ماه پیش
  • هستی

    1

    این قطعاااا اون پسره نیست از این پسر خانواده دوست اون رفتار بیخیال صددرصد بعیده ولی خبببب هر چیزی ممکنه.....

    ۵ ماه پیش
  • Zar

    7

    حدس میزنم ایمان و اون پسره دو قلوهن اون یکیو خانواده طرد کردن

    ۵ ماه پیش
  • هارلی

    1

    به نظرم تارا ابنبار خیطی بالا اورده د سوژه رو اشتباه گرفته احتمالا اون عوضیه با ایمان نسبت داره اما یکی دیگه اس

    ۶ ماه پیش
  • Hamraz

    13

    عالی شد حس میکنم دوتاشون دارن همو بازی میدن😭😂تارا با این همه ادعای باهوش بودنت نباید حس کنی که ایمان مشکوکه سیسی؟

    ۶ ماه پیش
  • sarina

    2

    عاشق این رمان شدممم😭✨

    ۶ ماه پیش
  • دنیز؛

    18

    ایمان مشکوکه مگه میشه تارا رو یادش نیاد وای چرا انقد آرومه اصن شبیه اونی نیست که تو مهمونی بود

    ۶ ماه پیش
  • نفس

    1

    پارت زیبایی بود ممنون

    ۷ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    💖💖

    ۷ ماه پیش
  • نرگس

    16

    حس میکنم ایمان هم دارع تارا رو بازی میده

    ۷ ماه پیش
  • Sarina

    5

    لطفا بگید ک دیگه ایمان همون ابلیس اصلیه است. بیست پارتو خوندم منتظرم اون بیااادد هنوز نیومدههه

    ۷ ماه پیش
  • سعیده

    5

    خدا بده از این لاسا🤣

    ۷ ماه پیش
  • فن همه

    8

    نمیدونم چرا هیچ جوره ازاین پسر حس خوبی نمیگیرم مخصوصا اون چشمای مرموزش تارا جان مواظب باش😉😉😉

    ۸ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    تارا جان تا خودشو بدبخت نکنه دست بردار نیست

    ۷ ماه پیش
  • محرابی

    1

    زیبا بود. داره ایمان اینو به دام میندازه یا تارا اونو خدا داند

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️