آلوده به ابلیس به قلم آوا موسوی
پارت یک :
مقدمه:
«با هر کسی مثل خودش!»
آدمهای دنیای من به این جمله معتقدند؛ اما من این را زیر پا میگذارم!
من همانیام که حتی مانند خود نیستم، چه برسد به اینکه کسی بخواهد مثل من باشد.
هیچکس مثل من نیست و هیچکس مثل من نخواهد شد.
سرگرمیام شده که هر کسی باشم، هر کسی، جز خودم.
آری!
من خودم نیستم.
گرگی در لباس بره هم نیستم.
من همانیام که دریده شد و دریده شد تا دریدن آموخت.
من مردهام. این من، مرا کشته و حالا من خودم نیستم.
من ابلیس شدم تا انسانها دوستم داشته باشند.
در دنیایی که برای ابلیسها سر و دست میشکنند، انسانبودن ثمری ندارد.
شعار من این است:
«ابلیس باش و به آدمی سجده نکن
طرد میشوی؛ اما پادشاهی خواهی کرد!
آنگاه این آدم است که بر تو سجده خواهد کرد!»
----------
فصل اول: همتراز با ابلیس
«شعار من این است:
ابلیس باش و به آدمی سجده نکن. طرد میشوی؛ اما پادشاهی خواهی کرد!
آنگاه این آدم است که بر تو سجده خواهد کرد!»
مرعوب، غمگین و ماتمزده تنها نگاهش کردم. رنجیدهتر از آن بودم که بتوانم حرفی بزنم، پس فقط نگاه کردم، به تمام آنچه که برابرم بود. به تمام آنچه که از دست داده بودم. به گمانم این، همان اعتماد بود.
و یا شاید عشق...
هر چه که بود، از میان دستان لرزانم سر خورد و روی زمین ریخت. حتی دیگر نگاهم هم پی خردههایش بر روی زمین نرفت. مردمکهای مات و بیحرکتم تنها قفل نگاه مبهوت و لرزانش بود. لبهایش مانند ماهی در حال مرگ مدام باز و بسته میشد، اما صدایی از حنجرهاش بیرون نمیآمد.
نمیدانم جهان سکوت کرده بود و یا من دیگر نمیشنیدم؛ اما هر چه که بود، خلسه شیرینی به نظر میرسید. بیحسی مطلق، یک خلأ عجیب و یا شاید یک گودال عمیق در سینهام... هر کدام که بود، دوستش داشتم، چرا که مرا به مردگان شبیهتر میکرد.
گامی به عقب برداشتم و بالاخره این من بودم که این سکوت مرگبار و کشنده را شکستم.
_ د... دروغ گفتی...
نگاه مبهوت و ناباورش از چشمانم کنده نمیشد. آنچنان شوکه به نظر میرسید که حتی شک داشتم صدایم به گوشش رسیده باشد.
بالاخره تمام توانم را در مشتم جمع کردم و مردمکهایم را به سمت پایین کشیدم. پیکر خونین و مچاله شده مقابل پاهایم استقامتم را در هم شکست. قطره اشکی وقیحانه و با سماجت روی گونهام چکید و ضعیف و ناتوان نالیدم:
_ تو... تو... چی کار کردی؟
زن دستی به سر خونزدهاش کشید و ناله دردآلود و ضعیفش بلند شد. خون از لابهلای انگشتانش سرازیر شده و روی سرامیکهای سفید و براق ریخت. سعی کرد به کمک پایه میز از جا برخیزد؛ اما دوباره تعادلش را از دست داد و زمین خورد.
چند بار پلک زدم تا تصویر پیش رویم شفاف شود؛ اما اشکهایم این اجازه را به من نمیدادند.
سینا که انگار تازه متوجه موقعیت پیش آمده شده بود، وحشتزده جلو رفت و کنار زن زانو زد.
_ خوبی؟ دستتو بردار ببینم.
چشمان دردآلود زن بیهوا چرخیدند. چنان نفرتی درونشان ریشه دوانده بود که حتی مرا هم تکان داد، سینا که جای خود داشت. صدایش ضعیف و کمجان، اما خشمآلود و پر نفرت بود.
_ دست به من نزن کثافت.
سعی میکرد محکم و بدون تزلزل به نظر برسد؛ اما بیگمان او در همین لحظه ویران شده بود. من ویرانههایش را دیدم که چه بیسروصدا فرو ریخت.
به دیوار پشت سرم تکیه دادم. زانوهایم دیگر یاری نمیکردند. تصویر مقابل چشمانم هنوز هم به قدری شوکهکننده بود که نتوانم حال خودم را بفهمم. گفته بود من اولینش هستم. اولین زن، اولین شیدایی، اولین عشق...
و حالا برابر چشمانم زنی را میدیدم که من درست در مرکز ویرانههای زندگیاش ایستاده بودم.
دستم را به گلویم رساندم و محکم ماساژش دادم تا شاید راه نفسم را باز کنم؛ اما نتیجهای نداشت.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نبات
0سینا جزو آدمایی که دلم میخواد قربانی بازی آتیش و خاک باشه😒
۲ ماه پیشنبات
0مقدمه رمان چقد قشنگه🥲
۲ ماه پیشترنم
0شعارش خیلی گاد و خفنه..شروع جالب و جذابی داشت قلمت هم خیلی قشنگه💙
۳ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
مرسی عزیزم🫶🏻 خوش اومدی
۲ ماه پیشتینا
0عالی خیلی زیبادلنشین
۲ ماه پیشنفس
0عالی خیلی خوب بود
۳ ماه پیشنفس
0عالی خیلی خوب بود
۳ ماه پیشنفس
0عالی خیلی خوب بود
۳ ماه پیشستاره
0رمانیه که نمیشه پیش بینیش کرد و مثل بقیه رمان ها با یه داستان مشابه نیست قلم نویسنده هم فوق العاده اس پیشنهاد میکنم بخونین
۴ ماه پیشمحی
0اصن از همین اولش مشخصه چ رمان خفنیه
۴ ماه پیشمحی
1بهههه بهههه عجبببب مقدمههه ای برگام
۴ ماه پیشبانو
1سلام موفق باشی
۴ ماه پیشعالی بود عالی بود
0عالی بود عالی بود.
۴ ماه پیشغزل
0عای ولی پیچیده
۴ ماه پیش(:(
1خیلی ذوق دارم قرارهههه داستانی به این جیگری رو شروع کنمممممممم 🥹🥹🥹😭🎀
۴ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
خوش اومدی عزیزم🥹
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

تارا
0اولش که خیلی جذابه