پارت یک :

مقدمه:
«با هر کسی مثل خودش!»
آدم‌های دنیای من به این جمله معتقدند؛ اما من این را زیر پا می‌گذارم!
من همانی‌ام که حتی مانند خود نیستم، چه برسد به این‌که کسی بخواهد مثل من باشد.
هیچ‌کس مثل من نیست و هیچ‌کس مثل من نخواهد شد.
سرگرمی‌ام شده که هر کسی باشم، هر کسی، جز خودم.
آری!
من خودم نیستم.
گرگی در لباس بره هم نیستم.
من همانی‌ام که دریده شد و دریده شد تا دریدن آموخت.
من مرده‌ام. این من، مرا کشته و حالا من خودم نیستم.
من ابلیس شدم تا انسان‌ها دوستم داشته باشند.
در دنیایی که برای ابلیس‌ها سر و دست می‌شکنند، انسان‌بودن ثمری ندارد.
شعار من این است:
«ابلیس باش و به آدمی سجده نکن
طرد می‌شوی؛ اما پادشاهی خواهی کرد!
آن‌گاه این آدم است که بر تو سجده خواهد کرد!»
----------
فصل اول: هم‌تراز با ابلیس
«شعار من این است:
ابلیس باش و به آدمی سجده نکن. طرد می‌شوی؛ اما پادشاهی خواهی کرد!
آن‌گاه این آدم است که بر تو سجده خواهد کرد!»
مرعوب، غمگین و ماتم‌زده تنها نگاهش کردم. رنجیده‌تر از آن بودم که بتوانم حرفی بزنم، پس فقط نگاه کردم، به تمام آن‌چه که برابرم بود. به تمام آن‌چه که از دست داده بودم. به گمانم این، همان اعتماد بود.
و یا شاید عشق...
هر چه که بود، از میان دستان لرزانم سر خورد و روی زمین ریخت. حتی دیگر نگاهم هم پی خرده‌هایش بر روی زمین نرفت. مردمک‌های مات و بی‌حرکتم تنها قفل نگاه مبهوت و لرزانش بود. لب‌هایش مانند ماهی در حال مرگ مدام باز و بسته می‌شد، اما صدایی از حنجره‌اش بیرون نمی‌آمد.
نمی‌دانم جهان سکوت کرده بود و یا من دیگر نمی‌شنیدم؛ اما هر چه که بود، خلسه شیرینی به نظر می‌رسید. بی‌حسی مطلق، یک خلأ عجیب و یا شاید یک گودال عمیق در سینه‌ام... هر کدام که بود، دوستش داشتم، چرا که مرا به مردگان شبیه‌تر می‌کرد.
گامی به عقب برداشتم و بالاخره این من بودم که این سکوت مرگ‌بار و کشنده را شکستم.
_ د... دروغ گفتی...
نگاه مبهوت و ناباورش از چشمانم کنده نمی‌شد. آن‌چنان شوکه به نظر می‌رسید که حتی شک داشتم صدایم به گوشش رسیده باشد.
بالاخره تمام توانم را در مشتم جمع کردم و مردمک‌هایم را به سمت پایین کشیدم. پیکر خونین و مچاله شده مقابل پاهایم استقامتم را در هم شکست. قطره اشکی وقیحانه و با سماجت روی گونه‌ام چکید و ضعیف و ناتوان نالیدم:
_ تو... تو... چی کار کردی؟
زن دستی به سر خون‌زده‌اش کشید و ناله دردآلود و ضعیفش بلند شد. خون از لابه‌لای انگشتانش سرازیر شده و روی سرامیک‌های سفید و براق ریخت. سعی کرد به کمک پایه میز از جا برخیزد؛ اما دوباره تعادلش را از دست داد و زمین خورد.
چند بار پلک زدم تا تصویر پیش رویم شفاف شود؛ اما اشک‌هایم این اجازه را به من نمی‌دادند.
سینا که انگار تازه متوجه موقعیت پیش آمده شده بود، وحشت‌زده جلو رفت و کنار زن زانو زد.
_ خوبی؟ دستتو بردار ببینم.
چشمان دردآلود زن بی‌هوا چرخیدند. چنان نفرتی درونشان ریشه دوانده بود که حتی مرا هم تکان داد، سینا که جای خود داشت. صدایش ضعیف و کم‌جان، اما خشم‌آلود و پر نفرت بود.
_ دست به من نزن کثافت.
سعی می‎کرد محکم و بدون تزلزل به نظر برسد؛ اما بی‌گمان او در همین لحظه ویران شده بود. من ویرانه‌هایش را دیدم که چه بی‌سروصدا فرو ریخت.
به دیوار پشت سرم تکیه دادم. زانوهایم دیگر یاری نمی‌کردند. تصویر مقابل چشمانم هنوز هم به قدری شوکه‌کننده بود که نتوانم حال خودم را بفهمم. گفته بود من اولینش هستم. اولین زن، اولین شیدایی، اولین عشق...
و حالا برابر چشمانم زنی را می‌دیدم که من درست در مرکز ویرانه‌های زندگی‌اش ایستاده بودم.
دستم را به گلویم رساندم و محکم ماساژش دادم تا شاید راه نفسم را باز کنم؛ اما نتیجه‌ای نداشت.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • mini

    0

    هنوز نخوندم ولی امید وارم مثل گرداب خونین و قلمرو رز باشه

    ۱ هفته پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    خیلی خوش اومدی عزیزم💖

    ۷ روز پیش
  • مهدخت

    0

    عالی 👍 👏👏👏👏

    ۲ هفته پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    خوش اومدید

    ۱ هفته پیش
  • Sare

    0

    شروعش عالی بود جوری کہ تو حتی اگر نخوای ھم پیگیر بعدش میشی ناخود اگاہ

    ۲ هفته پیش
  • آذر

    0

    تازه اولشه بریم جلو ببینم چی میشه

    ۳ هفته پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    خوش اومدی 💜

    ۳ هفته پیش
  • الهه

    0

    عالی بود خیلی دوسش داشتم

    ۳ هفته پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    💜💜

    ۳ هفته پیش
  • صغرا

    0

    شروعی نسبتا خو

    ۳ هفته پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    خوش اومدید

    ۳ هفته پیش
  • violet

    0

    مقدمه که آتشین شروع شد🔥

    ۳ هفته پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    عزیزم💜💜 خوش اومدی

    ۳ هفته پیش
  • TiTi

    1

    پارت اولش که خیلی خوب بود تشویق شدم برای خوندن ادامه پارت

    ۳ هفته پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم. خوش اومدی به جمع ما 💜

    ۳ هفته پیش
  • مقتول آوا هستم

    0

    سلام😃 رمان خوبیه فقط نمیدونم چرا اون متن اولش انقدر منو درک کرد و حس کردم تنها نیستم

    ۴ هفته پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم به جمع ما خوش اومدی💜

    ۳ هفته پیش
  • مقتول اوا هستم

    0

    مرسییییییی

    ۳ هفته پیش
  • ۰۰۰

    0

    سلام خانوم نویسنده من رمان های گرداب و خونین و به وقت مرگ شما رو خوندم ولی خب اسم نویسندشون رو نمیدونستم الان خوشحالم پیداتون کردم فکر کنم این رمانم خیلی خفن باشه

    ۴ هفته پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم خوش اومدی💜 امیدوارم دوستش داشته باشی

    ۴ هفته پیش
  • سوگند

    0

    عالییییی♥️

    ۴ هفته پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    خوش اومدی دوست عزیز💜🌸

    ۴ هفته پیش
  • سکینه قاسم پور

    0

    سلام اوا جون واقعا قلمت پرقدرت عزیزم

    ۱ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    سلام به جمع آلوده به ابلیس خوش اومدید، امیدوارم تا پایان همراه ما باشید🌸💜

    ۴ هفته پیش
  • سکینه قاسم پور

    0

    سلام اوا جون واقعا قلمت پرقدرت عزیزم

    ۱ ماه پیش
  • نفس

    0

    بهترین رمان ک دیدم ♥️

    ۲ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    ممنونم لطف دارید

    ۲ ماه پیش
  • نفس

    0

    بهترین رمان ک دیدم ♥️

    ۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.