دوست داشتی؟
رمان یغماگر اثر فائزه حاجی حسینی

رمان یغماگر

  • زبان فارسی
  • 39.6K 👁
  • 359 ❤️
  • 241 💬

خلاصه رمان عاشقانه یغماگر

در حصارهایی که از افکار پوسیده‌ی مردم یک شهر کوچک ایجاد شده، بدنامی و بی‌آبرویی، گریبانگیر دختری بی‌گناه می‌شود که نقشی در تولد ننگینش ندارد. او از گذشته‌هایش بی‌خبر است و فقط فکر می‌کند که همه چیز را می‌داند! افسوس که او، دل در گرو کسی سپرده که تمام دنیایش را تحت الشعاع قرار می‌دهد. اتفاقات مهم، زمانی رخ می‌دهند که او کم‌کم از رازهای بزرگ پشت پرده، ‌مطلع می‌شود.

قسمتی از متن رمان یغماگر

اما گرشا انگار ذهنش را خواند که گفت:
- قالی‌بافی رو دوست نداری، نه؟
از دیشب زیاد تلقین کرده بود که دوستش دارد. حتی به تنها دوستش تِفیتی هم تا خود صبح گفته بود که می‌خواهد قالی بافتن را خوب یاد بگیرد! اما خب! حقیقت این بود که از آن هنر تنفر داشت. حتی بارها بنا به اصرار اطرافیان سعی کرده بود یاد بگیرد چون قالیِ سنتی، جزو صنایع دستی شهرشان محسوب می‌شد اما چه می‌کرد که قلباً متنفر بود؛ چون فقط دستش را می‌برید، چون مادرش نیز خوب قالی می‌بافت!
مگر می‌شد تنفر را با تلقین، رفع و رجو کرد؟! شدنی نبود لامذهب!
سرش را به نشانه‌ی تایید حرف گرشا تکان داد و او لبخند کم‌جانی زد.
- فکرش رو می‌کردم!
اما کم‌کم همان لبخند کم جان نیز از لب‌های گرشا سُر خورد و پایین افتاد. عمیق نفس گرفت و لب زد:
- می‌دونم دختری به سن تو الان باید تموم فکر و ذکرش درسش باشه و آینده‌ای که می‌خواد بسازه. نه اینکه تو خونه رُفت و روب کنه، لباس بشوره، غذا بپزه، مریض‌داری کنه و برای تفریح مجبور باشه قالی ببافه! خیلی حیفی برای این کارا، خیلی زیاد! هزار بار گفتم، بازم می‌گم که این حقت نیست. ولی خودت بهتر می‌دونی که طرز فکر مردم این شهر چیه. فقط اسمش شهره اینجا، فرقی نداره با دِه پایین محله که! اما وقتی رفتی از اینجا، که بایدم بری، هم درست رو ادامه می‌دی، هم از این فکرها و نگاه‌های مریض نجات پیدا می‌کنی. خودم هم هستم، پشتتم تا اون روز.
می‌گفت پشتش می‌ماند اما می‌خواست تنها برود، به تنهایی برود دنبال سرنوشتش، مانند همه‌ی اطرافیانش که رفتند. بغضی لاکردار، گلویش را چنگ کشید. گفت:
- قرار بود اگه قبول شدی من رو هم با خودت ببری، ولی تو... .
گرشا خندید و دندان‌های ردیفش برق زد. با اینکه دخترک فکرش را هم نمی‌کرد اما آلام دلش، با خنده‌های او تسکین یافت. آدم که نباید اینقدر خوب بخندد نه؟! نباید با خنده‌هایش کسی را تا مرز دیوانگی بکشاند.
- پس بگو چرا نوشی ما لب و لوچه‌اش آویزونه! آخه دختر حسابی، خان بابا که تو رو همین جوری نمی‌زاره رو کول من بگه ببر با خودت! مامانم رو هم که می‌شناسی! خب باید برم یکم جا بیوفتم توی اون شهر تا بتونم برات کار جور کنم یا نه؟ وقتی اون شغلْ مناسبه پیدا شد، بهت قول می‌دم هرجور شده ببرمت تهران، اونجا یه آپارتمان برات اجاره می‌کنم تا هم کار کنی و هم درست رو ادامه بدی.
نوشین سرش را پایین انداخت. نمی‌دانست چرا نمی‌تواند آن‌قدرها هم به آینده خوش‌بین باشد.
- آخه کی به یه دختر هیجده ساله‌ی بی پدر و مادر با مدرک سیکل کار می‌ده؟ بچه شدی؟!
گرشا چشم‌ غره‌ای به او رفت. آن دختر، فرقی با خواهرش نداشت و وقتی خواهرش به خودش می‌گفت "بی پدر و مادر" روا نبود تا آن غیرت مردانه‌اش باد کند؟ ابرو درهم کشید اما لحنش مانند قبل نرم باقی ماند.
- مگه من ازت نخواستم به خودت نگی بی‌ پدر و مادر دختر خوب؟
- نیستم مگه؟
سرش را سمت شیشه‌ی رو‌به‌رویی گرفت و نفسش را با صدای بلندی فوت کرد. پشت سرش، مردی بی‌اعصاب، یک سره بوق می‌زد؛ چون گرشا ماشین را جای بدی پارک کرده بود. همزمان که ماشین را حرکت می‌داد، گفت‌:
- وقتی خودت به خودت این رو می‌گی چه انتظار از بقیه؟ چرا نمیفهمی؟ این کلمه‌ی لامصب معنی بدی داره. دوست ندارم دیگه بشنوم ازت، می‌شه؟ حداقل جلوی من هی نگو!
دخترک چند ثانیه سکوت کرد، نگاهش در ساختمان قدیمی و سیمانی فنی حرفه‌ای که باید مدارکش را برای ثبت‌نام قالی بافی به آنجا می‌برد، ماند، اما ماشین داشت از ساختمان دور و دورتر می‌شد. انگار به کل حرف‌های گرشا را نشنید که پرسید:
- چرا راه افتادی؟ ثبت نام نکردیم که!
جوابش را نداد. با دکمه‌‌، شیشه‌‌ی ماشین را تا میانه باز کرد و پایش را بیشتر روی گاز فشرد.
باد پیچید بین تل‌‌های مجعد و خوش فرم گرشا و خنکیِ نسیم، کمی آرامش کرد. بیشتر از هرچیزی، اعصابش برای اعتماد به نفس نداشته‌ی نوشین خرد می‌شد. وقتی می‌دید خودش را باور ندارد، وقتی می‌فهمید تسلیم حرف‌های مردم شده و خزعبلات آن‌ها را مدام تکرار می‌کند، بد کفری می‌شد.
نوشین سرش را به صندلی‌های چرم مشکی تکیه داد و آن بغض مشمئز کننده و زجرآور ته گلویش را فرو برد. در دلش، دخترکی چموش زار می‌زد و مدام قلبش را با لجبازی چنگ می‌کشید.
- خسته شدم. شاکی‌ام از همه، از کل دنیا، حتی از خدا. چرا من باید اینجوری به دنیا می‌اومدم؟ واسه چی باید ناپاک باشم؟
گرشا که از لاین کناری خیابان حرکت می‌کرد ناگهان پایش را کیپ روی ترمز فشار داد. نوشین هین بلندی کشید و ماشین‌های پشت سرشان، با بوق، فحش و بد و بیراه ردشان کردند. باز صد شکر که شیشه‌های ماشین دودی بود وگرنه اگر کسی او و نوشین را می‌دید حرف‌های رکیک‌تری بارشان می‌کرد.
چرخید سمت دختری که بنا نداشت این حرف‌ها را تمام کند و خط اخمش عمق گرفت؛ طوری که در ته نگاهش، نوشین تیری آماده‌ی شلیک دید.
- واینسا وسط خیابون، زشته، برو.
اما گرشا، روی صندلی ماشین، سمت او چرخیده بود و بی‌هیچ حرکتی، فقط نگاهش می‌کرد. آخر آن تار موهای براق شکلاتی که درست رنگ تیله‌های درشت درون چشم‌های این دختر بودند، چرا بنا داشتند مدام خود را اینگونه تعریف کنند؟
نوشین کمی با انگشتانش بازی کرد. سکوت، همچنان میانشان پا برجا بود تا اینکه دیگر نتوانست خودش را کنترل کند و اشک‌های مزاحم، دیدنش را تار کردند.
گرشا نفسش را با حرص بیرون فرستاد. انگشتان کیپش را، از دور فرمان ماشین کشید، خم شد و آرام دم گوش نوشین لب زد:
- دیگه این حرف‌ها رو تکرار نکن. این آخرین باره که هشدار می‌دم.
گرشا چه می‌دانست در دل او چه آشفته‌بازاری شکل گرفته. حال و روز او را چه می‌فهمید. مگر شده بود یک دقیقه، فقط یک دقیقه را جای او زندگی کند؟
با آن بند ظریف انگشتانش، اشک‌هایش را رُفت و نگاهش را در پس عسلی‌های مرد رو به رویش کشید.
- اگه از آخرای شهریور بزاری بری، همین ماشین سواری‌های بی‌هدف تو کوچه خیابون‌ هم نصیبم نمی‌شه. به ولای علی دق می‌کنم تو خونه گرشا. می‌دونی چقدر راهه از تهران تا اینجا؟
صورتش آنقدر از اشک خیس شده بود که انگشتانش، برای پاک کردن کفایت نمی‌کرد. شده بود مثل یک کودک پنج ساله. مدام برای گریه‌، بهانه جور می‌کرد. فین فین کنان دماغش را بالا کشید و از زیر چشم، بازهم نگاهش کرد. او یک عمر کنارش بود، پشتش بود، پشتیبانش بود، اما نوشین تازه داشت بودنش را می‌فهمید.
من دردِ مزمنی هستم
که به جانِ روزها افتاده است.
از دیروز، به خاطراتِ فردا کوچ خواهم کرد
و امروز، هر کجای این زندگی که فرار کند؛
همه درد است و درد است و درد!
با دیدن حال و روزش، گرشا سری تکان داد. یک طورهایی، در برابر او احساس مسئولیت می‌کرد و دلش می‌خواست جای برادر نداشته‌اش را پر کند. می‌دانست که این زندگی، به هیچ عنوان حق او نیست چون کسی مانند او نمی‌شناختش و به پاکی و نجابتش اطمینان نداشت.
یک دستمال کاغذی کشید و دست نوشین داد. لحنش اینبار گرم‌تر شد.
- مگه چقدر راهه از تهران تا اینجا؟ چند ساعت بیشتر که نیست. نترس! برای همیشه نمی‌رم از شرم خلاص بشی، آخر هفته‌ها برمیگردم همینجا و میرم روی مخت! خیالت تخت. آخه چی بگم به تو با اون چشمای گربه شرکیت؟ یکم رنگ قهوه‌اش رو باید کم می‌کرد خدا! پاک کن صورتت رو. یه فکر خوب دارم برات.
دخترک سر برگرداند و منتظر نگاهش کرد تا ادامه‌ی حرفش را بشنود.
- می‌دونی که هر هفته پنجشنبه‌ها با دوستام برنامه‌ی کوه‌نوردی دارم. اگه بخوای یه چند جلسه تو رو هم می‌برم، اگه خوشت اومد، چه بهتر! هر پنجشنبه می‌ریم.
نوشین تلخندی زد. این پسر از محالات حرف می‌زد!
- خان بابا می‌زاره مگه؟! می‌خوای قیامت به پا کنه؟
گرشا دوباره دنده را جلو کشید، حرکت کرد و لاکپشت‌وار در لاین چپ به راهش ادامه داد.
- قرار نیست اون بدونه!
روی لبخندهای شیطانی گرشا ریز شد. نمی‌شد فهمید چه در سر دارد.
- حالا که ازش اجازه‌ی رفتن به کلاس قالی‌بافی رو گرفتی، می‌ری و می‌گی ثبت‌نام کردیم و قرار شد به جای هفته‌ای یه روز، فقط پنجشنبه‌ها شیش ساعت بری کلاس‌. بعدش من می‌یام دنبالت‌. قبل تموم شدن اون شیش ساعت مقرر هم برمی‌گردونمت خونه. اکیپمون اونقدر با حال و پر انرژیه که مطمئنم روحیه‌ات عوض می‌شه.
- خان بابا هم نمی‌فهمه هیچوقت؟! نمی‌شه گرشا! فراموش کن.
لبخندش عمق برداشت. می‌دانست که نوشین چقدر روحاً به تفریح و دور شدن از دیراق نیاز دارد، پس کارش هرچقدر هم ریسک داشت، می‌خواست برای عوض کردن حال و روز او، بپذیرد. لبخند به لب گفت:
- می‌شه، خوب هم می‌شه! توی این دو سالی که ترک تحصیل کردی و نرفتی مدرسه، ببین چه بلایی اومده سرت! نمی‌خوای که از همین حالا پیر بشی و بیوفتی گوشه‌ی خونه، بعد من بیام ترشی بندازمت؟
نوشین خنده‌اش گرفت و با حرص، مشتی حواله‌ی بازوی گرشا کرد. گرشا بلندتر از او می‌خندید.
شدنی بود یا نه، اما حتی فکر کردن به آن نیز حال وصف‌ناپذیری داشت. اصلاً چه اتفاقی دلچسب‌تر از همراه شدن با پسرخاله‌اش و وقت‌گذرانی با او بود؟
خوشبختانه هیچ‌کدام از افراد آن اکیپ کوهنوردی، اهل دِیراق نبودند. همگی همدانی بودند و نوشین و خانواده‌اش را نمی‌شناختند، پس جایی برای نگرانی نبود.
بین آن خوش‌خیالی‌ها، ناگهان چیزی یادش افتاد و صورتش دوباره شل شد.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان یغماگر
  • سارا

    0

    قشنگ بود ولی کاش اخرش بیشتر ادامه پیدا میکرد. بعد او همه سختی اخرش یه جورایی جمع بندی مختصر بود

    ۱ هفته پیش
  • الی

    1

    ممنون از نویسنده محترم رمان قشنگی بود قلمتون پر تکرار

    ۴ هفته پیش
  • قشنگ

    0

    عالی بود لذت بردم

    ۲ هفته پیش
  • هلگور

    0

    خیلی رمان قشنگ و پر احساسی بود دست نویسنده درد نکنه امیدوارم زندگی ما هم سرشار از خبرهای خوش باشه

    ۲ هفته پیش
  • مریم

    0

    موضوعش خوب بود اما قلمش نه.ازاینا بود ک تند تند رد میکردم فقط جاهای مهمشومیخوندم ک بفهمم چی میشه

    ۳ هفته پیش
  • Yas

    0

    موضوع جدید و جالب بود و قلم خوبی داشت

    ۴ هفته پیش
  • سمی

    1

    عالی بود ارزش خوندن داش ی رمان متفاوت و یجورایی معمایی بود

    ۴ هفته پیش
  • یاسین

    1

    یعنی دم نویسنده گرم خیلی زیبااااااااااا بود

    ۱ ماه پیش
  • مهدی

    2

    رمان خوبی بود فقط تهش چرا خیلی باز موند تکلیف باباش وزندگی چی شد خودش تو اون خونه مادر خوندش باپسرش مشکل داشت چی میشه گرشا و مادرش داییش و خان بابا چکار کردن جای کار زیادی داشت

    ۱ ماه پیش
  • Helen

    0

    بی نظیر بود...

    ۱ ماه پیش
  • زینب

    0

    این رمان واقعا نویسنده ی پُری داشت خیلی جالب بود ولی یکوجولو زیاد کش دادنش.. ولی واقعا زیبا بود و از این رمان های آبکی و چرت نبود

    ۱ ماه پیش
  • سمیه

    0

    رمان خوبی بودبه نظرم ارزش خوندن داره ودور از واقعیت نیست

    ۲ ماه پیش
  • فوق العاده بود ،

    1

    آفرین به نویسنده اش👏🏻👏🏻👏🏻 احساسات اشخاص داستان خیلی با جزییات و زیبا بیان شده بود ، همچین قلمی واقعا کم نظیره

    ۲ ماه پیش
  • ثمانه

    2

    عالی بود پیشنهاد میکنم به همه

    ۲ ماه پیش
  • روهان

    0

    اصلاااااا قشنگ نبود نه عاشقانه ای داشت نه چیزی نه به واقعیت نزدیک بود نه قشنگی تخیل داشت خواهشا درست نظر بدین من نظراتو خوندم ترغیب شدم بخونمش اصلا خوب نبود

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب

    0

    ببخشید اما فکر میکنید کجاهای داستان حالت غیر واقعی داشته...؟

    ۲ ماه پیش
  • آزاد

    2

    ممنون از نویسنده محترم، داستان قشنگی بود.

    ۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!