دوست داشتی؟
رمان عاشقانه بی محابا در دنیای رمان

رمان بی محابا

  • زبان فارسی
  • 630.9K 👁
  • 2.9K ❤️
  • 1.7K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه بی محابا

نور خوشید فقط یه نقابه رو سیاهی آسمون... دنیا جای ترسناکیه که بستر پرورش روح‌های تاریکه! بی‌محابا داستان کسانیه که از عاقبت فرو رفتن در تاریکی نمی‌ترسن و ترجیح میدن زندگیشون و بر پایهٔ ویرانی بسازن. گاهی زیباترین سینه تاریک‌ترین قلب و در برمی‌گیره و زیباترین قلب اسیر تاریک‌ترین سیاهی میشه. رها دکتر سرخوش و بی‌پرواییه که بر حسب اتفاق زندگی یه آدم خطرناک و نجات میده و برای زنده نگه داشتن احساسش‌، دنیا رو توی خطر وجود یه مرد بد می‌اندازه و تاوان این خطا رو با ویران شدن زندگی خودش و خیلیای دیگه پس میده... از زندگی سادهٔ خودش دست می‌کشه و وارد بازی خطرناکی میشه که نمی‌تونه پایانش و با روشنایی تضمین کنه...

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

- خانم مهرپرور؟
با شنیدن صدایی که توی گوشم پیچید، به خودم اومدم.
- بدجوری توی افکارت غرق شدی؟
سر بلند کردم و لبخند سردی تحویلش دادم.
- به‌هرحال تو نمی‌تونی من و نجات بدی!...
جا خوردن رو برای چند ثانیه توی چشم‌هاش دیدم اما خیلی زود به خودش اومد و با زدن لبخندی که باید دوستانه به نظر می‌رسید گرهٔ بین ابروهاش و باز کرد.
- اگه این فکر و می‌کنی چرا نوبت گرفتی؟
شونه‌ای بالا انداختم و با بی‌پروایی کوسن نرم روی کاناپه رو توی بغلم جا کردم.
- نیومدم کمکم کنی، اومدم به حرف‌هام گوش کنی.
نگاهش رو با حالتی متعجب به چشم‌هام دوخت و در بین تحیر نفسی تازه کرد و با مهربونی گفت: اگه این‌طور می‌خوای جلسه اول رو با درد و دل تو شروع می‌کنیم، راحت باش.
جوش و خروشی درون مردمک دریایی چشم‌هام به وجود اومد و نگاهم رنگی از اندوه و شاید هم دلتنگی گرفت.
مدت‌ها بود که با کسی حرف نزده بودم.
دکتر با دیدن قیافهٔ سرگردون و نگاه بی‌اعتمادم از پشت میزش بلند شد و روی صندلی چرم تک نفرهٔ جلوم جا گرفت؛ عینکش و روی چشم‌هاش گذاشت و با حالتی بهم نگاه کرد که پوزخند روی لب‌هام اومد.
می‌خواست بهم نشون بده که توجه کاملش رو دارم و راحت باشم یا نمی‌تونست چشم از ظاهر به هم ریخته و خیسی لباس‌هام روی کاناپه‌اش برداره؟!
یه تای ابروم و بالا انداختم و با تردید پرسیدم: صدام و که ضبط نمی‌کنی؟
با همون لبخند دوستانه و لحن مطمئنی جواب داد: ما به حریم خصوصی مراجعه‌ کننده‌هامون احترام می‌ذاریم‌. پس با خیال راحت روی چیزی که می‌خوای بگی تمرکز کن.
سری به نشونهٔ فهمیدم تکون دادم اما در واقع برای رفع سردردم بود.
نفسم و طولانی و آه مانند بیرون دادم، لب‌هام تکون خوردن اما حرفی ازشون خارج نشد.
کلمات ناامیدانه ازم فرار می‌کردن و خاطرات مصممانه به مغزم هجوم می‌آوردن.
- قهوه می‌خوری؟
- نه، از قهوه متنفرم.
برای راحتی بیشتر پای چپم و روی پای راستم انداختم و در حالی‌که کوسن و محکم‌تر توی آغوشم می‌فشردم، طره‌های آویزون موهام و زیر شالم فرو بردم.
دستم و زیرچونم فرو بردم و به سمتش چرخیدم.
- ببخشید اسمتون؟
از شنیدن سوال نا به جام جا خورد اما خیلی سریع جوابم و داد.
- شایان خرسند هستم‌‌.
سری به نشون فهمیدن تکون دادم و انگشتم و بی‌هدف توی هوا تکون دادم.
- می‌دونی آقای خرسند، من آدم پولداریم.
ابروهاش با حالتی متعجب در هم گره خوردن؛ با هر حرفی که می‌زدم چند ثانیه توی شوک فرو می‌رفت.
احتمالا اوایل فکر می‌کرد می‌تونه با یه نگاه روانشناسانه به سرتاپام تیپ شخصیت و گروه خونی و همه چیزم و حدس بزنه، اما اشتباه می‌کرد...
- اما هیچی ندارم...
هم‌زمان با زدن این حرف، پردهٔ اشکی که جلوی چشم‌هام و گرفته بود محکم‌تر و بی‌رحمانه‌تر دیدم و تار کرد.
- نمی‌دونم از کجا شروع کنم اما احساس می‌کنم به یه جایی رسیدم که هیچ‌جا نیست...
نمی‌تونم خط شروعم و ببینم یا این‌که خط پایانم و حدس بزنم؛ اما هر روز و هر دقیقه و هر ثانیه و حتی الان خیلی درد می‌کشم.
- خانم مهرپرور...
اجازه ندادم حرفش و تموم کنه.
- قرار شد من حرف بزنم.
دستم و ناامیدانه و نوازش‌وار روی صورتم کشیدم و با بغض سنگینی که توی گلوم بود، ادامه دادم: من مسیر اشتباهی رو به اشتباه طی کردم و بدجور زمین خوردم.
با یادآوری چیزی بین اشک‌هام لبخند زدم و مستقیم بهش نگاه کردم.
- تا چند سال پیش من یه آدم دیگه بودم.
هر هفته رژیم می‌گرفتم و به فکر سالاد کردن خیار روی پوستم بودم، بعضی شب‌ها تا دیروقت اضافه‌کاری می‌کردم و سر ماه با حقوقم مانتوهای گرون قیمت می‌خریدم؛ دنبال یه مرد خوشتیپ و پولدار می‌گشتم تا باهاش ازدواج کنم.
در حالی‌که اشک‌هام و پاک می‌کردم، لبخندم و با حالتی تلخ وسعت بخشدم.
- هر شب سرم به بالش نرسیده خوابم می‌برد، انقدر الکی خوش بودم و می‌خندیدم که عضلات صوزتم درد می‌گرفت، اصلا گریه نمی‌کردم.
بعد از اتمام این قسمت از حرفم، لبخندم به خندهٔ هیستریکی تبدیل شد.
- ولی الان شبا تا صبح بیدارم، انقدر گریه می‌کنم که چشم‌هام درد می‌گیره، یه نگاهی به قیافم بنداز!خیلی وقته موهام و رنگ نکردم، از آخرین باری که آرایش کردم و لباس‌های مرتب پوشیدم پنج سال می‌گذره... کلی پول دارم اما هیچ لذتی ازشون نمی‌برم.
به دستش که به سمتم دراز شده بود و چند تا دستمال و روبروم گرفته بود، نگاه کردم.
- خیلی وقته هیچ‌کس دست کمک به سمتم دراز نکرده؛ خیلی وقته هیچ‌کس به حرف‌هام گوش نداده.
صدای مهربونش با تناژ آرومی توی گوشم نواخته شد.
- چند دقیقه استراحت کن بعد ادامه میدیم.
دستمال و از دستش گرفتم و روی اشک‌هام کشیدم، انقدر محکم و بی‌رحمانه که پوست صورتم شروع به سوختن کرد.
- من یه بچه دارم...
صدام از بغض لرزید و نگاهم میخ گوشه‌ای ناآشنا از اتاق شد.
- ولی حتی نمی‌دونم جنسیتش چیه‌، اسمش چیه یا این‌که چه شکلیه...

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان بی محابا
  • مانا

    0

    بعد از خوندن رمان خیانتکار عاشق مشتاق بودم بقیه رمانهاتون هم بخونم در عین اینکه پایان تلخی دارن ولی با زوایای درونی و مخفی خودمون به چالش کشیده میشیم...شاید پایانش گوگلی نبود به قول رها...ولی حماسی بود و تلخ شاید اگه پایان خوبی داشت عدالت برقرار نمیشد خسته نباشید

    ۲ هفته پیش
  • مانا

    0

    رمان خیلی خوبی بود رمان خیانتکار عاشق رو که خوندم برام جالب شد یکی دیگه از رمانهاتون رو چون آدم رو با زوایای مخفی و درونی خودش به چالش میکشه...ولی آخرای داستاناتون به قول رها گلگلی نیست ...هر چند همین تفاوت باعث میشه تو ذهنت موندگار تر بشه ولی با یه حس درد...

    ۲ هفته پیش
  • مانا

    در پارت 1290

    پزشک متخصص جراحی عمومی میتونه ۲۴ سال سن داشته باشه؟ ۲۴ سال که تازه عمومی تموم شده...

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه عبدالله زاده | نویسنده رمان

    دوران مدرسه جهشی خونده

    ۳ هفته پیش
  • بهار

    در پارت 2281

    عالی بود. همراهش اشک ریختم ذوق کردم عشق رو دیدم .تشکر 😘

    ۱ ماه پیش
  • دلارام

    در پارت 2282

    تا آخرین لحظه امید داشتم آراد برگرده

    ۳ ماه پیش
  • تیامو

    در پارت 21

    چون از رمانای نویسنده رو خوندم میدونم رمان عالیه، ولی اولش تراژدی شروع شد میترسم بخونمش.

    ۳ ماه پیش
  • انسیه

    در پارت 2281

    رمان خیلی زیبایی بود و جوری که نتونستم منتظر باشم و کلشو پشت سرهم خوندم هرچند پایانش متفاوت بود ولی خیلی به دلم نشست و ازش خوشم اومد

    ۳ ماه پیش
  • افسون

    در پارت 2251

    سلام گلم با اینکه من دیر رمانتیک و خوندم واقعا بهت تبریک میگم و خوشحالم که تونستم مطالعه کنم تک تک کلمات یه آدم از درون ناامید ولی خوب و تاریک رو خیلی ملموس نوشتی خیلی آفرین داری همون شیطان درون یک قدم تا هر کسی فاصله داره فکر می کنیم ما بهتر بودیم اما در زمان و مکان درست نه فکر نکنم برتری باشه 🤗

    ۴ ماه پیش
  • موهانا همت

    در پارت 130

    تااینجا جذاب بوده بایدجلوتررفت تا نظربهتری بدم مچکرم

    ۱ سال پیش
  • سهیل۲۸

    در پارت 2283

    عالی بود با پایانی متفاوت مثل بقیه رمانهاتون دمتون گرم موفق باشید

    ۱ سال پیش
  • سهیل۲۸

    در پارت 2103

    این رمان فوق العاده ست..من اینجا واقعا اشکم دراومد😢😢

    ۱ سال پیش
  • نگار

    3

    میشه جلد دومش رو بنویسی و همچیز با پایان خوش همراه آراد باشه؟

    ۱ سال پیش
  • الهام

    در پارت 21

    خوبه

    ۱ سال پیش
  • فاطی نویسنده

    4

    الان ک بعد از مدتها اخراشو خوندم دلم گرفت عجب جنایتکاری بودم دیگه ازین پایانا نمی نویسم خیلی دردناکه😭😂

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    در پارت 91

    بنظرم خیلی رمان گنگی بود. حدود ۲۰پارت و خوندم ولی انگار همه چیز در هاله ای از ابهام

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟