دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه بی محابا اثر فاطمه عبدالله زاده

رمان بی محابا

  • زبان فارسی
  • 642.3K 👁
  • 3K ❤️
  • 1.7K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

نور خوشید فقط یه نقابه رو سیاهی آسمون... دنیا جای ترسناکیه که بستر پرورش روح‌های تاریکه! بی‌محابا داستان کسانیه که از عاقبت فرو رفتن در تاریکی نمی‌ترسن و ترجیح میدن زندگیشون و بر پایهٔ ویرانی بسازن. گاهی زیباترین سینه تاریک‌ترین قلب و در برمی‌گیره و زیباترین قلب اسیر تاریک‌ترین سیاهی میشه. رها دکتر سرخوش و بی‌پرواییه که بر حسب اتفاق زندگی یه آدم خطرناک و نجات میده و برای زنده نگه داشتن احساسش‌، دنیا رو توی خطر وجود یه مرد بد می‌اندازه و تاوان این خطا رو با ویران شدن زندگی خودش و خیلیای دیگه پس میده... از زندگی سادهٔ خودش دست می‌کشه و وارد بازی خطرناکی میشه که نمی‌تونه پایانش و با روشنایی تضمین کنه...

پارت اول

- خانم مهرپرور؟
با شنیدن صدایی که توی گوشم پیچید، به خودم اومدم.
- بدجوری توی افکارت غرق شدی؟
سر بلند کردم و لبخند سردی تحویلش دادم.
- به‌هرحال تو نمی‌تونی من و نجات بدی!...
جا خوردن رو برای چند ثانیه توی چشم‌هاش دیدم اما خیلی زود به خودش اومد و با زدن لبخندی که باید دوستانه به نظر می‌رسید گرهٔ بین ابروهاش و باز کرد.
- اگه این فکر و می‌کنی چرا نوبت گرفتی؟
شونه‌ای بالا انداختم و با بی‌پروایی کوسن نرم روی کاناپه رو توی بغلم جا کردم.
- نیومدم کمکم کنی، اومدم به حرف‌هام گوش کنی.
نگاهش رو با حالتی متعجب به چشم‌هام دوخت و در بین تحیر نفسی تازه کرد و با مهربونی گفت: اگه این‌طور می‌خوای جلسه اول رو با درد و دل تو شروع می‌کنیم، راحت باش.
جوش و خروشی درون مردمک دریایی چشم‌هام به وجود اومد و نگاهم رنگی از اندوه و شاید هم دلتنگی گرفت.
مدت‌ها بود که با کسی حرف نزده بودم.
دکتر با دیدن قیافهٔ سرگردون و نگاه بی‌اعتمادم از پشت میزش بلند شد و روی صندلی چرم تک نفرهٔ جلوم جا گرفت؛ عینکش و روی چشم‌هاش گذاشت و با حالتی بهم نگاه کرد که پوزخند روی لب‌هام اومد.
می‌خواست بهم نشون بده که توجه کاملش رو دارم و راحت باشم یا نمی‌تونست چشم از ظاهر به هم ریخته و خیسی لباس‌هام روی کاناپه‌اش برداره؟!
یه تای ابروم و بالا انداختم و با تردید پرسیدم: صدام و که ضبط نمی‌کنی؟
با همون لبخند دوستانه و لحن مطمئنی جواب داد: ما به حریم خصوصی مراجعه‌ کننده‌هامون احترام می‌ذاریم‌. پس با خیال راحت روی چیزی که می‌خوای بگی تمرکز کن.
سری به نشونهٔ فهمیدم تکون دادم اما در واقع برای رفع سردردم بود.
نفسم و طولانی و آه مانند بیرون دادم، لب‌هام تکون خوردن اما حرفی ازشون خارج نشد.
کلمات ناامیدانه ازم فرار می‌کردن و خاطرات مصممانه به مغزم هجوم می‌آوردن.
- قهوه می‌خوری؟
- نه، از قهوه متنفرم.
برای راحتی بیشتر پای چپم و روی پای راستم انداختم و در حالی‌که کوسن و محکم‌تر توی آغوشم می‌فشردم، طره‌های آویزون موهام و زیر شالم فرو بردم.
دستم و زیرچونم فرو بردم و به سمتش چرخیدم.
- ببخشید اسمتون؟
از شنیدن سوال نا به جام جا خورد اما خیلی سریع جوابم و داد.
- شایان خرسند هستم‌‌.
سری به نشون فهمیدن تکون دادم و انگشتم و بی‌هدف توی هوا تکون دادم.
- می‌دونی آقای خرسند، من آدم پولداریم.
ابروهاش با حالتی متعجب در هم گره خوردن؛ با هر حرفی که می‌زدم چند ثانیه توی شوک فرو می‌رفت.
احتمالا اوایل فکر می‌کرد می‌تونه با یه نگاه روانشناسانه به سرتاپام تیپ شخصیت و گروه خونی و همه چیزم و حدس بزنه، اما اشتباه می‌کرد...
- اما هیچی ندارم...
هم‌زمان با زدن این حرف، پردهٔ اشکی که جلوی چشم‌هام و گرفته بود محکم‌تر و بی‌رحمانه‌تر دیدم و تار کرد.
- نمی‌دونم از کجا شروع کنم اما احساس می‌کنم به یه جایی رسیدم که هیچ‌جا نیست...
نمی‌تونم خط شروعم و ببینم یا این‌که خط پایانم و حدس بزنم؛ اما هر روز و هر دقیقه و هر ثانیه و حتی الان خیلی درد می‌کشم.
- خانم مهرپرور...
اجازه ندادم حرفش و تموم کنه.
- قرار شد من حرف بزنم.
دستم و ناامیدانه و نوازش‌وار روی صورتم کشیدم و با بغض سنگینی که توی گلوم بود، ادامه دادم: من مسیر اشتباهی رو به اشتباه طی کردم و بدجور زمین خوردم.
با یادآوری چیزی بین اشک‌هام لبخند زدم و مستقیم بهش نگاه کردم.
- تا چند سال پیش من یه آدم دیگه بودم.
هر هفته رژیم می‌گرفتم و به فکر سالاد کردن خیار روی پوستم بودم، بعضی شب‌ها تا دیروقت اضافه‌کاری می‌کردم و سر ماه با حقوقم مانتوهای گرون قیمت می‌خریدم؛ دنبال یه مرد خوشتیپ و پولدار می‌گشتم تا باهاش ازدواج کنم.
در حالی‌که اشک‌هام و پاک می‌کردم، لبخندم و با حالتی تلخ وسعت بخشدم.
- هر شب سرم به بالش نرسیده خوابم می‌برد، انقدر الکی خوش بودم و می‌خندیدم که عضلات صوزتم درد می‌گرفت، اصلا گریه نمی‌کردم.
بعد از اتمام این قسمت از حرفم، لبخندم به خندهٔ هیستریکی تبدیل شد.
- ولی الان شبا تا صبح بیدارم، انقدر گریه می‌کنم که چشم‌هام درد می‌گیره، یه نگاهی به قیافم بنداز!خیلی وقته موهام و رنگ نکردم، از آخرین باری که آرایش کردم و لباس‌های مرتب پوشیدم پنج سال می‌گذره... کلی پول دارم اما هیچ لذتی ازشون نمی‌برم.
به دستش که به سمتم دراز شده بود و چند تا دستمال و روبروم گرفته بود، نگاه کردم.
- خیلی وقته هیچ‌کس دست کمک به سمتم دراز نکرده؛ خیلی وقته هیچ‌کس به حرف‌هام گوش نداده.
صدای مهربونش با تناژ آرومی توی گوشم نواخته شد.
- چند دقیقه استراحت کن بعد ادامه میدیم.
دستمال و از دستش گرفتم و روی اشک‌هام کشیدم، انقدر محکم و بی‌رحمانه که پوست صورتم شروع به سوختن کرد.
- من یه بچه دارم...
صدام از بغض لرزید و نگاهم میخ گوشه‌ای ناآشنا از اتاق شد.
- ولی حتی نمی‌دونم جنسیتش چیه‌، اسمش چیه یا این‌که چه شکلیه...

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان بی محابا

فاطمه عبدالله زاده : ۳ ماه پیش

سلام وقت همگی به خیر**بعد از دو سال با رمان بها برگشتم، توی بخش آنلاین در حال پارت گذاریه، برید بخونید حال کنید😌😂💗

4.9 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 3,005 رای
5 ★
88%
4 ★
10%
3 ★
1%
2 ★
1%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان بی محابا

  • رها

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • رها

    1

    سلام خدمت نویسنده عزیز من تمام رمان هاتون رو خوندم و عاشق قلمتون هستم اما اولین باره نظر میدم بااینکه رمان قشنگی بود اما عدالت توش کم بود چون هیراد و آرمان هم کم نداشتن از آراد تو جنایت ولی چیزیشون نشد اما آراد بااینکه این سیاهی رو بهش تحمیل کردن و روحش رو کشتن اینجوری تقاص پس داد

    ۱ ماه پیش
  • مهسا

    در پارت 2282

    ساعت ۵و۱۳ دقیقه صبحه و بعد از پنج شیش سال این رمان و پیدا کردم و واقعا عاشقش شدم ولی دلم تیکه تیکه شده واسه آراد

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 2112

    الهی برات بمیرم رها چقدر اذیت شدی کاشکی هیچ وقت اراد رو نجات نمیدادی یا حداقل عاشقش نمیشدی..

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 2081

    از آراد متنفررمم بره بمیره اه مگه رها چیکارت کرده که این همه اذیتش میکنه عوضی

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 1551

    به نظر من رها خیلی وقت داشت به اراد بگه..میتونست بگه:« ارمان من رو تهدید کرده مادرم رو میکشه بهش بگه منم اومدم پیش تو که کمکم کنی مامانم رو نجات بدی بهش میگفت من الکی به ارمان گفتم باشه تا وقت بخرم اینجوری اراد کمکش میکرد و به عشق رها شک نمیکرد.. اینجا اشتباه از رها بود و چه اشتباه بزرگی..😔

    ۲ ماه پیش
  • Gola

    در پارت 11

    شروعش که فوق العاده زیبا و دلنشین بود مرسی نویسنده❤️

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 811

    به نظر من که کار خوبی کرد بهتره که ازش دور باشه اما خب متاسفانه اینجوری نمیمونه

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 781

    از آراد بدم میااد دلیل نمیشه هر *** توی زندگیش اذیت شده باشه و غمگین ناراحت و مشمگین باشه با دیگران بد برخورد کنه و اذیتشون کنه و ادم بکشه ..

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 751

    ولی به نظر من رها باید بره باید این عشق اشتباهه..

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 261

    از آراد و برادرش بدم میاد رهای بیچاره.. البته تقصیر رها هم هست نباید کنجکاوی میکرد و نباید کسی رو که زخمی افتاده تو خیابون ببره خونش فقط باید زنگ میزد به پلیس و امبولانس، همین.

    ۲ ماه پیش
  • Delii

    1

    یه طوری قشنگ بود که قلبمو لمس کرد🥲🥺💜 رمانیه که هیچوقت نمی تونم فراموشش کنم چون باهاش زندگی کردم و حسش کردم.. پایانش قلبم رو به درد آورد ولی خب خداحافظی با داستانی که باهاش زندگی کردی سخته بهرحال🥲🥲 مرسی نویسنده جان هیچوقت از نوشتن دست برندار🌹💜

    ۳ ماه پیش
  • پارمیدا

    1

    چه موضوع و جذاب و قلم گیرایی به به🤩 امیدوارم اخرش این آرمان گور به گوری ی بلایی سرش بیاد

    ۳ ماه پیش
  • نمیدانم اطلاعی ندارم

    در پارت 11

    تازه شروعش کردم امیدوارم زیبا باشه🫠✨️

    ۳ ماه پیش
  • Hana

    1

    یکی از بهترین و قوی ترین رمان هایی که خوندم. خیلی لذت بردم، باهاش زندگی کردم، خندیدم و اشک ریختم🥲🫂💗 خوشحالم که خوندمش، منتظرم ی مدت بگذره دوباره بخونم واقعاا لذت بخش بود، پایانشم دوس داشتم متفاوت و ماندگار و واقع گرایانه🥺❤️ 🩹

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️