رمان عمارت سرخ
- به قلم مرجان منوچهری
- ⏱️۹ ساعت و ۳۸ دقیقه ۲۴ ثانیه
- 29.1K 👁
- 256 ❤️
- 241 💬
دلارام، دختریست در آستانهی ازدواج؛ با سعید نامزدی که قرار بوده امنیت باشد، اما بیشتر به زخم شبیه است. زندگیاش در چارچوبی از تعهد، سکوت و نادیدهگرفتهشدن جریان دارد، تا اینکه در یک شب شوم، مجموعهای از حوادث ناعادلانه و تلخ، تعادل شکنندهی دنیایش را بر هم میزند و او را وادار میکند برای نخستینبار، به جای تحملکردن، بپرسد: سهم من از این زندگی چیست؟ دلارام درگیر کشمکشی عمیق میشود؛ میان آنچه باید باشد و آنچه در درونش جان میگیرد. فشار تعهد، قضاوت جامعه و زخمهای تازه، راه را برای تصمیمگیری دشوارتر میکنند. هر قدمی که برمیدارد، او را از دختر سادهی دیروز دورتر و به زنی آگاهتر نزدیکتر میکند؛ زنی که حالا باید میان امنیت ظاهری و حقیقت احساساتش یکی را انتخاب کند. وقتی دلارام به نقطهای میرسد که هیچ انتخابی بیهزینه نیست، آیا جرأت پرداخت بهای دوستداشتن را دارد، یا باز هم سرنوشت، ناعادلانه سهمش را از او خواهد گرفت؟ با هم بخوانیم از دخترکی که ریشه در دل تمام دخترکان سرزمینمان دارد که بجای همه ی بی رحمی های سخت روزگار، فقط و فقط حقش عشقی ناب و سرنوشتی پاک است. باز هم بی قضاوت!!!
مانده بود در کار سپیده! همیشه خدا، مقابل خانواده همسرش، طوری می نمود که اوضاعشان گل و بلبل است و ایامشان به عشق و عشق بازی گذران! هرچند تلاش هایش یک طرفه و ناموفق بود، اما در نوع خود، نمایشی بی نظیر بود!
احسان برگشت و با او و نیلوفر روبرو شد. سلام کرد و احسان پاسخ داد. خشک و رسمی! احساس کرد با یک ربات، سلام و احوالپرسی می کند! شاید سپیده از این بابت حق می داشت.
آقای توکل سر جایش سیگار دود می کرد و خبری از پروین خانم و نگین نبود. احسان پیش پدرش رفت. با او خوش و بشی کرد و همان جا کنار پدرش نشست.
دخترک برگشت و نگاهش به مادرو پسرو دختر افتاد. به نظرش رسید هر سه حرصی نگاهش می کردند! می دانست که دلیلش همراهی او و نیلوفر بود. خودش را به ناکجا زد و روی مبل تکی به دور از آن ها نشست..تلفن سعید زنگ خورد و خوشبختانه مشغول صحبت با تلفنش شد. سپیده و زری هم آرام آرام در گوش هم حرف می زدند و چشم و ابرو می چرخاندند..
فکرش درگیر حرفهای نیلوفر بود..به سپیده حق میداد که ناراحت و دلگیر باشد..حق او بود که حداقل شب تولدش، همسرش از کارش بخاطر او میگذشت و یک شب زودتر نزد او می آمد..دیر آمده بود که هیچ، مثل همیشه سرد و عبوس با زنش رفتار کرده بود!
نگاهی به سعید انداخت. دو ماه و نیم بود که عقدش بود. پسری خوش چهره، با قدی متوسط اندامی ورزیده، مو و ریش خرمایی روشن، چشم های عسلی و پوستی سفید. شباهت زیادی به مادرش داشت! هم ظاهری و هم اخلاقی!
با خودش که فکر می کرد، می دید که او هم خام ظاهر جذاب سعید شده بود. بی خیال اخلاق و رفتار و منش خانوادگی اش!
بعد از سه هفته فقط سه هفته آشنایی، راضی به این وصلت شده بود و حالا وسط این آشفته بازار دست و پا می زد و می گذراند.. اما هنوز هم دوستش داشت! سعید را دوست می داشت! محبت های گاه به گاهش، توجه های ریز ریزش، وابستگی اش، همه این ها را ، غنیمت دل بی قرارش می دانست و به دنبال راه حلی برای حل مشکلات بینشان بود.
وقتی به سپیده و احسان می اندیشید ، می فهمید که سعید خیلی هم بد نبود! حداقل اخلاق ربات وار احسان را نداشت. پرخاشگر و بی تعادل بود، اما بی محبت و بی احساس نه! روزهای خوب یا کمه کم، روزهای متوسط هم داشتند و این دلش را کمی خوش می کرد.
دلش بیقرار شد. تلفنش را درآورد و نوشت!
" دلم برات تنگ شده "
و برای سعید ارسال کرد..تلفن سعید در دستش بود. تا پیامش را دید، نگاه بالا آورد و به چشم های منتظردخترک دوخت. نیمچه لبخندی کوتاه و گذری بر لب آورد و سریع جمعش کرد. دست به تایپ شد
" امشب خونمون می مونی؟"
کمی توی ذوقش خورد! دوست داشت می نوشت "من هم دلم برایت تنگ شده من هم می خواهمت من هم بی قرارتم"
اما انگار در این باغها نبود!
ناچار در جوابش نوشت:" دنیا خونه ی دوستشه! امشب مامانم تنهاست "
و ارسال کرد..رنگ نگاه سعید عوض شد. ریز اخمی روی صورتش نشاند و گوشی را خاموش در جیبش قرار داد. بی آن که نگاهی به نگاه های منتظر دخترک بیندازد..
بساط شام چیده و برچیده شد. بعد از شام همگی روی صندلی های راحتی ایوان، در انتظار شروع مراسم تولد سپیده نشسته بودند. نگین کیک را با شمع های رویش آورد و نیلو اسپیکر را روشن کرد. بقیه هم کف زنان همراهی کردند. به جز احسان که فقط نظاره گر این معرکه کوچک بود! سرد و توخالی! بی حس و بی حال! گویی میان نزدیک ترین کسان زندگی اش، غریبه ای بی ربط بود.
سپیده عشوه کنان، با لبخندی روی لب هایش، دست های شل احسان را در دست گرفته بود و یک درمیان به او نگاه می کرد. باز هم دل دخترک کمی برایش سوختن گرفت! به چه امیدی با این بت سنگی روزگار می گذراند؟!
شمع ها فوت شد و هدیه ها داده شد. سپیده در میان هدیه های گران قیمت، چشم از سرویس جواهری که احسان داده بودش برنمی داشت. می خواست مراتب تشکر ویژه اش را مقابل چشم همگان و برای یادآوری سوز عشق مابینشان، به جا آورد که احسان از جای برخاست!
از پله های ایوان پایین رفت و قدم زنان به سمت انتهای باغ ،میان چنارهای قد کشیده، در تاریکیه شب ایستاد. نفس بلندی از بی حوصلگی و کلافگی بیرون داد. سیگار از جیب درآورد و روشن کرد. امشب هم می بایست خستگی هایش را با سیگار دود می کرد..
در راه برگشت، هر سه در سکوت نشسته بودند. دخترک این بار عقب ماشین نشسته و چشم به خیابان دوخته بود. سعید با حرص و طلبکارانه میراند و زری به صفحه گوشی اش می نگریست.
زنگ تلفن زری سکوت بینشان را درهم شکست. پاسخ داد
- جانم مامان جان
و این یعنی سپیده آن ور خط بود
برای مدتی تقریبا طولانی سخنی بر زبان نیاورد و گویی به صحبت های بی پایان سپیده گوش فرا می داد و گاهی نگاهی به سعید می انداخت! سرانجام به حرف آمد
- باشه مامان تو حرص نخور! یه وقت می فهمن زشته!.. باشه... باشه مواظب خودت باش
و قطع کرد. سعید گفت
- چی شده چی می گفت ؟
زری سکوت کرد
دوباره سعید پرسید
- با توام! می گم چی می گفت این همه وقت؟
پرغضب و حرصی زری جواب داد
-هیچی بابا هیچی!
سعید کمی زری را نگریست و ترجیح داد سکوت کند. معلوم بود زری فعلا قصد بیان کردنش را نداشت.
به خانه دخترک رسیدند. دخترک آرام تشکری کرد و با یک خداحافظی، پیاده شد. زری پاسخی نداد. سعید هم به یک خداحافظی خشک بسنده کرد! قلب دختر به تپیدن افتاد. شاید دل بی قرارش، یک خداحافظی صمیمانه تر می خواست. مثلا اگر سعید پیاده می شد و پیشانی اش را می بوسید چه می شد؟ یا اگر فقط و فقط می گفت "مواظب خودت باش" یا "بهت زنگ می زنم"
هیچ و هیچ!!
دختر وارد حیاط نقلی خانه شان شد. ماشین مادرش در حیاط پارک شده و چراغ داخل آن روشن مانده بود..روی پله های منتهی به ایوان نشست و نگاهی به رومیزی سفید آویز از بند انداخت. بعد نگاهی به گل های شمعدانی ردیف چیده، روی پله ها کرد. سرش را بالا آورد و به خوشه های انگور آویزان، که با نخی تا امتداد سقف و بام پیش می رفت، نگریست. دوباره سر برگرداند و رو به ماشین، نگاهش قفل شد! دنبال چه بود؟ به چه فکر می کرد؟ به اینکه کجای زندگی سعید قرار داشت؟ سعید کجای زندگی او بود؟ چقدر برایش مهم بود؟ چقدر دوستش داشت؟ چقدر می خواستش؟؟
آینده پیش رویش بیش از بیش محو می نمود. حالایش که سیاه و تاریک بود! شاید باید صبر می کرد. شاید باید کاری می کرد! تلاشی می کرد! فقط دو ماه و نیم گذشته بود و این چیز زیادی نبود به نظرش!
تلفنش زنگ خورد. سعید بود. لبخند روی لب هایش کش آمد. جواب داد..
-الو!
صدای خشمگین سعید از آن ور خط شنیده شد! لبخندش محو شد!
- چند بار بهت گفتم با این دختره گرم نگیر!
متعجب پرسید
-چرا چی شده ؟؟؟
-چیو می خوای ثابت کنی؟؟ می خوای لج کنی؟؟
- یعنی چی؟
- پشت سر ما چی زرت و پرت کردین؟ها؟؟؟
- چی می گی... من...
-من چی می گم؟؟؟حالا معلوم می شه!
- سعید...
نگذاشت حرفش را بزند
- نشستین کنار هم که سپیده رو مسخره کنید که بهش بخندید؟
- من ؟؟؟؟
-سپیده خودش شنیده داشتین به لباس و هیکلش می خندیدین!
بعد از شام را می گفت. همان موقع که نیلو و دخترک کنار هم نشسته بودند و با هم به پیامی که دوست پسر نیلوفر فرستاده بود می خندیدند. حرصش درآمد
-اشتباه شنیده! توهم زده! من همچین شخصیتی ندارم که به لباس و اندام کسی بخندم!!
صدایی از آن ور خط آمد. انگار زری چیزی گفت و سعید تماس را قطع کرد..دخترک سریع شماره اش را گرفت. یک بوق خورده و نخورده تماسش رد شد!
سلین
1عاالی بود کاش دلارام زنده بمونه
۱۸ ساعت پیشMarzieh
0فصل دوم رمان عمارت سرخ کی میاد اسمش چیه
۱۸ ساعت پیشصبا
0عالی قلم خوب بی صبرانه منتظر فصل دوم هستم
۲۱ ساعت پیشنازی
0فوق العاده بود بسیار عالی بدون هیچ کم وکاستی خسته نباشید خانوم نویسنده امیدوارم جلد دومش هم بهمین خوبی باشه بی صبرانه منتظرتونم
۲ روز پیشamir pasha
1لطفا جلد دوم رو منتشر کنید
۲ روز پیشAaaaa
2چند تا رمان خوب بگین.لطفا جدید باشه
۲ روز پیشnadiya
0جلد دوم عمارت سرخ نوشتید
۲ روز پیشسارا
2واییی لطفا زودتر جلد دوم منتشر کنید😭
۲ روز پیشمرجان منوچهری
21سلام ممنون از همه ی عزیزانی که وقت گذاشتن سپاسگزارم🌻 جلد دوم همچنان درحال نگارشِ و هنوز تکمیل نشده..ممنون از صبوری شما خواننده های عزیزم🙏
۱ هفته پیشمحمدی
6یعنی قسمت انلاین پارت گذاری میشه یاتکمیل میکنین میذارین ولطفایه زمان تقریبی بگیدبدونیم کی میزارین چون بی صبرانه منتظریم
۱ هفته پیشمهسا
2بسیار زیبا بود کاش زودتر جلد دوم رو منتشر کنید باتشکر
۱ هفته پیشمریم
1خانم منوچهری، چقدر زمان میبره تا جلد دوم ویرایش بشه؟! به زودی منتظر خوندن جلد دوم باشیم!؟
۷ روز پیشقیمت دوم رمان عمارت
0قشنگ بود
۷ روز پیشهمراز
0عزیز دلم کی فصل دو میاد بی صبرانه منتظرم🥺
۶ روز پیشسارا
0سلام ممنون میشم تا ذوق خوندنش رو داریم و جلد اول فراموشمون نشده جلد دوم رو بزارید
۲ روز پیشآریان
2خیلی عالی بود فقط خیلی زود فصل دوم را بذارید من دو ماه پیش خوندمش والان هرروز منتظر م لطفا 🙏
۳ روز پیشنفس
5سلام رمانتون خیلی قشنگ بود ولی خیلیییی بد تموم کردید فصل اول رو،اصولا تو فصل اول یه چیزایی روشن میشه و پایان بندی داره تو فصل دوم اتفاقات جدید پیش میاد اما اینجا هیچی معلوم نشد و شدید تو خماری موندیم حداقل کاش هرچه سریعتر فصل دوم بیاد تا فصل اول یادمون نرفته و ذوق خوندنش رو داریم
۳ روز پیشآدرینا
1چند وقت دیگه جلددومش میاد خیلی دوست دارم ادامه موش قبل از مرگ بخونم مرسی ...😭😢🖤🖤
۳ روز پیشحدیث
1لطفاجلددوم داستان رو بذارید خیلی عالی بود ممنون
۳ روز پیشفرناز
8لطفا هر وقت تموم شد انلاین نذارین همه شو یکجا بذارین💌
۴ روز پیش
دارا
0سلام کی جلددوم میاد؟لطفاجواب بدهید