سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و نود و نهم :
راوی
یاور فقط خیره خیره نگاهش کرد…
بیحرکت مانده بود...
با چشمهایی که کمکم داشت رنگ جنون میگرفت.
باران پشت شیشهها میکوبید و خون از کنار لب همایون میچکید روی یقهی سفیدش.
اما یاور دیگر انگار صدایی نمیشنید.
فقط همان جمله توی سرش تکرار میشد:
اول پیداش کن…
دستش آرام از یقهی همایون شل شد.
یک قدم عقب رفت.بعد یکی دیگر…<
لطفا صبر کنید...
