دوست داشتی؟
رمان ماِه آسماِن عشق (ماه آسمان عشق) اثر Bita_Icyheart (بیتا شایان)

رمان ماِه آسماِن عشق (ماه آسمان عشق)

  • زبان فارسی
  • 86.7K 👁
  • 169 ❤️
  • 123 💬

خلاصه رمان عاشقانه ماِه آسماِن عشق (ماه آسمان عشق)

آیدان دختری که هیچ محبتی از پدر و مادرش ندیده و اصلاً از شرایط زندگیش راضی نیست. با ضربه‌ی آخری که از خانواده‌ش می‌خوره تصمیم می‌گیره مسیر زندگیش رو از اون‌ها جدا کنه؛ امّا نمی‌دونه با این تصمیم بزرگی که گرفته چه سرنوشتی درانتظارشه.

قسمتی از متن رمان ماِه آسماِن عشق (ماه آسمان عشق)

دستش رو پس زدم و گفتم:
- اگه گذاشتین یک بار راحت کپه‌ی مرگم رو بذارم، تازه چشم‌هام گرم شده بود.
آیلار دستش رو زد به کمرش و گفت:
- از وقتی اومدی خونه خوابی الانم ساعت هشت شبه! بعد میگی تازه چشم‌هام گرم شده؟! سوختن اون لامصب‌ها!
این رو گفت و از اتاق رفت بیرون، مثلِ فشنگ سرم رو از رو بالشت برداشتم و نشستم روی تخت و گفتم:
- الحق که پوستِ خواب رو کندم! آیدین تو کی اومدی خونه؟!
- همین الان.
- کدوم گوری بودی تا حالا عشقم؟! از صبح رفتی شرکت یک پیام هم بهم ندادی نمیگی دلم واست تنگ می‌شه؟!
بغلم کرد و محکم رو سرم بو*س*ه زد و گفت:
- شرکت کلی کار ریخته بود سرم ببخشید آبجی جونم.
ازش جدا شدم و یهو یک فکری زد به سرم و گفتم:
- به یک شرط می‌بخشم.
- چه شرطی؟!
منتظر بهم نگاه کرد که گفتم:
- فردا شب یک مهمونی دعوتم تو هم باید به عنوانِ همراه باهام بیای!
- باشه میام عزیزم، چه‌جور مهمونی هست؟!
- بالماسکه، یکی از دوست‌هایِ آرتین دعوتش کرده این هم ما رو می‌خواد دنبالِ خودش بکشه الان هر کی با عشقش میاد فقط من تنهام!
دستم رو گرفت و گفت:
- تا من رو داری غم نداشته باش! اصلا اون‌جا به همه بگو عشقتم.
خندیدم و گفتم:
- نه میگم داداشمی، که اگه دختری بهت نظر داشت پا جلو بذاره بعد تو بری بگیریش و من تا سال دیگه عمه بشم.
خندید و دستم رو ول کرد و از روی تخت بلند شد و گفت:
- بیچاره اون دختری که عروسِ این خونه بشه، چه‌قدر باید بی‌محبتی ببینه!
این رو گفت و از اتاق رفت بیرون. آه بلندی کشیدم، همه فکر می‌کنن چون پول داریم غمی نداریم! ولی من حاضر بودم یک خونواده‌ی معمولی داشته باشم عوضش کانونش گرم باشه. به قابِ عکسِ روی میز نگاه کردم عکسِ خودم و بابا کیانم وقتی چهار سالم بود؛ اون موقع صمیمی‌تر بودیم ولی بعد هر چی بزرگ‌تر شدم محبتش کم‌رنگ‌تر شد! یادمه روز اولِ مدرسه بابام کارخونه بود مامانمم رفته بود کیش، خدمتکارمون من رو برد مدرسه؛ همه فکر می‌کردن مادرمه، ظهرش که برگشتم خونه اون‌قدر توی بغل آیدین گریه کردم که بی‌هوش شدم! با شنیدنِ صدایِ در زدن از مرور گذشته دست می‌کشم.
- بیا تو!
خدمتکار میاد داخل و میگه:
- سلام خانوم شام حاضره آقا کیان گفتن صداتون کنم.
- باشه می‌تونی بری.
با تعجب از روی تخت بلند شدم و رفتم جلویِ آینه سر و وضعم رو مرتب کردم، چی شده که بابام یادش افتاده دور هم شام بخوریم اون هم این ساعت؟! کلافه راه افتادم سمتِ سالنِ غذا خوری که دیدم همه نشستن و مشغولِ خوردنن و هیچ‌کس به اون یکی نگاه نمی‌کنه. رفتم کنارِ آیلار نشستم که بابام گفت:
- توی این خونه هیچ‌کس سلام کردن بلد نیست؟!
مامان آتوسا با اخم گفت:
- والا هر کاری کردم یادشون بدم نشد کیان جان ولشون کن!
با صدایِ بلند گفتم:
- سلام.
آیدین و آیلار آروم شروع کردن به خندیدن که بابام گفت:
- بعد از شام بیاید توی پذیرایی کارتون دارم!
بدونِ گفتن حتی کلمه‌یِ باشه ریلکس مشغولِ خوردن شدیم. از سکوت میز داشت خوابم می‌گرفت، کاش زرشک پلو هم داشتیم، انگار دارم خودم رو می‌خورم! همین که شاممون رو خوردیم همه دور هم جمع شدیم و منتظر به بابا کیان چشم دوختیم که همین‌جور ساکت مونده بود! یکهو آیلار پوفی کشید و کلافه گفت:
- میگم من فردا امتحان دارم نمیشه زودتر حرفات رو بگی؟
با چشم غره‌یِ مامان رسما خفه شد و با اخم رو مبل لم داد، با شنیدنِ صدایِ بابام برگشتم سمتش.
- اگه یادتون باشه دو سه ماه پیش کارخونه داشت رسما به سمتِ ورشکستگی می‌رفت و آماده شده بودیم که همه داروندارمون رو بفروشیم!
آیدین پرید توی حرفِ بابام و گفت:
- راستی نگفتین چی‌شد که کارخونه رو نجات دادین؟!
بی‌توجه به آیدین ادامه داد:
- درست توی اوجِ بحرانِ کارخونه یک نفر باهام شریک شد و شرکت رو از ورشستگی نجات داد و تمام بدهی‌ها رو پرداخت کرد! تا این‌که چند وقت پیش توی مهمونی که برایِ تولد آیلار توی خونمون گرفته بودیم آیدان رو می‌بینه و اون رو از من برایِ پسرش خواستگاری می‌کنه... .
تا اسم خواستگاری رو آورد از رو مبل بلند شدم و گفتم:
- خب جوابِ من که مشخصِ مثلِ خواستگار‌هایِ قبلی بهشون جوابِ منفی بدید!
تا اومدم برم با داد گفت:
- بشین هنوز حرفم تموم نشده!
کلافه نشستم و با پایین موهام ور رفتم که گفت:
- بهش گفتم دخترِ من قصدِ ازدواج نداره و به تمام خواستگارهاش جوابِ منفی میده! اون هم گفت اگه جوابش منفی باشه شراکتم رو باهات بهم می‌زنم و باید همه‌چیزم رو بفروشم و بدم بهش و یک‌جورایی به خاک سیاه می‌شینیم... .
آیدین بلند شد و با عصبانیت گفت:
- یعنی چی بابا؟! نکنه از ترسِ از دست دادنِ اموالت می‌خوای دخترت رو بفروشی، آره؟
بابام با خشم هجوم برد سمتِ آیدین که من و مامان رفتیم سمتشون. بازویِ آیدین رو گرفتم و کشیدم سمتِ خودم و رو به بابام گفتم:
- بابا من مهم‌ترم یا پولت؟! حتما یک گیری توی کارشون هست که همچین شرطی گذاشتن!
یهو آیلار بلند شد و با داد گفت:
- پسره معتاده، روانیه، دختر بازه، خودم سرِ شب شنیدم بابا داشت به مامان توی اتاق می‌گفت... .
یهو مامانم رفت و یک سیلی محکم زد توی گوشِ آیلار و گفت:
- حالا دیگه فالگوش وایمیستی؟! می‌دونم چیکارت کنم دختره‌یِ احمق!
آیلار رو کشون‌کشون داشت می‌برد که آیدین رفت و از هم جداشون کرد. یهو اشک‌هام سرازیر شد که بابام گفت:


بیشتر بخوانید
نظرات رمان ماِه آسماِن عشق (ماه آسمان عشق)
  • یاسین

    0

    بینهایت زیبا بود دست خانم نویسنده درد نکنه

    ۲ ماه پیش
  • شیدا

    0

    همه چیزش خلاصه وار بود انگار سرسری نوشته شده

    ۵ ماه پیش
  • ریحانه

    1

    خوب بود واسه اینکه سرتو یه جا بند کنی البته؛

    ۵ ماه پیش
  • مهرآنا

    1

    واااییی خیلیییییییی قشنگ بوووودددد🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹واقعا از نویسنده ممنونم. انقد که قشنگ بود دلم نمیخاس تموم شه...

    ۵ ماه پیش
  • هور

    0

    هرکاری کردم که ننویسم افتضاح بود نتونستم تا حالا نشده بود که نظر بدم حتی برای رمان های خوب ولی اینیکی نوبر بود از نویسنده عذرخواهی میکنم ولی افتضاح بود

    ۵ ماه پیش
  • هستی

    0

    مریضی سپهرداد جالب بود ولی بقیه داستان سطحی و افتضاحی بود حسادت های مزخرف سپهر داد و اینکه زد توی گوش آیدان ولی باز باهاش موند خیلی مسخره پیش رفت پدر و مادرش و آیدین که کلا حذف شدن و همه عاشق هم میشدن در کل آخرش و آب بسته بود و خیلی مسخره بود.

    ۶ ماه پیش
  • ژینا

    1

    قشنگ بود پیشنهاد میکنم بخونید

    ۶ ماه پیش
  • مرمر

    2

    ۱۵۰ صفحه اشو خوندم و باید بگم واقعا بچگانه و مسخره هست. انگار یه بچه ۱۳ ساله نویسنده هست. من نمی دونم اینهمه به به و چه چه برای چیه.اگر سنتون زیر ۱۸ ساله شاید براتون سرگرم کننده باشه در غیر این صورت اصلا سمتش نرید.

    ۶ ماه پیش
  • عسل

    0

    خب مایی که بالای 18سالیم خوندیم سرگرم شدیم چی 😂😂

    ۶ ماه پیش
  • مائده

    0

    عالیههههه خیلی خوبه حتما بخونید خیلییی خوبههه😍😍😍♥️♥️

    ۷ ماه پیش
  • ghazal

    6

    زیبا ترین ،فوق العاده ترین و... رمانی بود که خوندم عالییی بود نویسنده تو دو روز تمومش کردم اصلا هم حوصلم سر نرفت و با عشق و علاقه خوندمش باتشکر

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    1

    عالی خیلی قشنگ بود لذت بردم

    ۷ ماه پیش
  • یاس

    1

    عالی بوددددد همه ی رمان هیجان انگیز و خوب بود عاشق شخصیت سپهر دادم و آیدان مرسی از رمان خوبتون شبمو ساخت

    ۹ ماه پیش
  • نازنین

    3

    -رمانی جالبی بود توصیه میکنم بخونید خیلی به دل میشینه و داستان کمی متفاوتی داره:))🍓💓 -بخش پرستاری کردنش خیلی دوست دارم:)) -شخصیت آیدان و سپهرداد دوست دارم:)) -پیشنهاد من اینکه که آهنگ هایی ک وسط رمان گفته دانلود کنید و همراه خواندن رمان گوش بدین قشنگ انگاری داخل ماجراهای رمان هستین :)🌸

    ۱۱ ماه پیش
  • ساحل

    0

    عالی بود بهترین رمان میتونم بگم حتی واقعا ممنونم از نویسنده بابت قلم خوبش همه اتفاقات به جا و دریا

    ۱۱ ماه پیش
  • وحیده

    3

    قلمت ماندگار بیتا جان با آرزوهای روز افزون برای شما 💚💙💜💛💚💙💜💜

    ۱ سال پیش
  • رمان عالی ای بود♡

    2

    من ۳ سال پیشم این رمان رو خونده بودم و واقعا دوباره عاشق این رمان شدم امیدوارم همه ب چیزی ک میخان و قسمتشونه برسن،ب امید حال خوش و عشق بی نهایت واس ی همه♡

    ۱ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!