سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت دویست و یک :
شورانگیز با گریه خودش را رساند به پسرش.
_یاور...
اما یاور دستش را کنار زد.
چشمهایش پر از ناباوری بود.
انگار هنوز منتظر بود یکی بیاید و بگوید اشتباه شده.
که یکتا از آن در بیرون میآید.که همه چیز کابوس باشد
اما هیچکس نیامد.هیچ معجزهای اتفاق نیفتاد.
برای اولین بار یاور فهمید بعضی آدمها وقتی میروند واقعاً برنمیگردند. همان لحظ
لطفا صبر کنید...
