سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت دویست :
تمام مسیر،یاور چیزی نمیدید.
نه جاده را.نه باران را.نه حتی صدای گریههای شورانگیز را.
فقط تصویر یکتا میآمد جلوی چشمش…
روی تخت بیمارستان و بیحرکت.
و بعد ناگهانی تصویر نازگل جایش را میگرفت.
نازگلی که گم شده بود.نازگلی که شاید الان دستِ…
_نه!
ناگهانی کوبید روی فرمان.
شورانگیز ترسیده گفت:
_یاور!
نفسش تکهتکه ب
لطفا صبر کنید...
