پارت شصت و نهم :


در خانه را که باز کرد، حسین نجار داشت الوارهای کهنه‌ی توی دالان را جابه‌جا می‌کرد.

اردشیر خسته بود و باید می‌خوابید. خیال دختر لب‌اناری از عمارت اعتمادالدوله تا همین خانه‌ی نا گرفته، شکل یک مه غلیظ به سرش چسبیده بود. آن هیکل بلند و موزون توی کت و دامنی سبز رنگ. گردنی بلوری که یقه‌ی پُر چین و کرم رنگ زیر کت بیرون آمده بود.

حالا با دیدن حسین نجار خیال شیرینش پر کش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!