پارت شصت و نهم :
در خانه را که باز کرد، حسین نجار داشت الوارهای کهنهی توی دالان را جابهجا میکرد.
اردشیر خسته بود و باید میخوابید. خیال دختر لباناری از عمارت اعتمادالدوله تا همین خانهی نا گرفته، شکل یک مه غلیظ به سرش چسبیده بود. آن هیکل بلند و موزون توی کت و دامنی سبز رنگ. گردنی بلوری که یقهی پُر چین و کرم رنگ زیر کت بیرون آمده بود.
حالا با دیدن حسین نجار خیال شیرینش پر کش
لطفا صبر کنید...
