پارت شصت و نهم :

‌
در خانه را که باز کرد، حسین نجار داشت الوارهای کهنه‌ی توی دالان را جابه‌جا می‌کرد.

اردشیر خسته بود و باید می‌خوابید. خیال دختر لب‌اناری از عمارت اعتمادالدوله تا همین خانه‌ی نا گرفته، شکل یک مه غلیظ به سرش چسبیده بود. آن هیکل بلند و موزون توی کت و دامنی سبز رنگ. گردنی بلوری که یقه‌ی پُر چین و کرم رنگ زیر کت بیرون آمده بود.

حالا با دیدن حسین نجار خیال شیرینش پر کشÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️