پارت شصت و هشتم :

‌
با آن هولی که زیورالنسا در اتاق را بدون دق‌الباب، باز کرد، مهرخ از جا پرید. خیالش برد به این‌که بلایی سر شازده آمده باشد. قطره‌های درشت عرق از صورت بی‌رنگ زیورالنسا می‌چکید. لحظه‌ای بعد با سیلی‌ محکمی که به خود زد، گونه‌اش رنگ گرفت. مجال نداد که مهرخ دهان باز کند.

- خونه خراب شدیم دختره‌ی آکله! نگفتم نکن، نرو، نگو؟ یارو... نایبه اومده این‌جا...

کمی زمان

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سحر

    0

    ممنون بابت پارت طولانی خیلی لذت بخش بود نویسنده عزیز🙏🙏🙏🙏

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️