پارت شصت و هشتم :
با آن هولی که زیورالنسا در اتاق را بدون دقالباب، باز کرد، مهرخ از جا پرید. خیالش برد به اینکه بلایی سر شازده آمده باشد. قطرههای درشت عرق از صورت بیرنگ زیورالنسا میچکید. لحظهای بعد با سیلی محکمی که به خود زد، گونهاش رنگ گرفت. مجال نداد که مهرخ دهان باز کند.
- خونه خراب شدیم دخترهی آکله! نگفتم نکن، نرو، نگو؟ یارو... نایبه اومده اینجا...
کمی زمان
لطفا صبر کنید...

سحر
0ممنون بابت پارت طولانی خیلی لذت بخش بود نویسنده عزیز🙏🙏🙏🙏