پارت شصت و هشتم :


با آن هولی که زیورالنسا در اتاق را بدون دق‌الباب، باز کرد، مهرخ از جا پرید. خیالش برد به این‌که بلایی سر شازده آمده باشد. قطره‌های درشت عرق از صورت بی‌رنگ زیورالنسا می‌چکید. لحظه‌ای بعد با سیلی‌ محکمی که به خود زد، گونه‌اش رنگ گرفت. مجال نداد که مهرخ دهان باز کند.

- خونه خراب شدیم دختره‌ی آکله! نگفتم نکن، نرو، نگو؟ یارو... نایبه اومده این‌جا...

کمی زمان

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • سحر

    0

    ممنون بابت پارت طولانی خیلی لذت بخش بود نویسنده عزیز🙏🙏🙏🙏

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!