پارت هفتاد و هفتم :

‌
درشکه‌ی چهاراسب، جلوی عمارت ایستاد. اتابک، توی کت و شلوار فرنگی‌اش تمام مسیر، به سیاهی شب پاییزی نگاه کرده بود.

حالا منیرالزمان، پیچیده در چادر و چاقور، خودش را روی نیمکت تکانی داد. اتابک سرش را برنگرداند.

- نمیاید منزل شازده؟

- تحمل رخسار انکر تو، تا همین جا، برای امروزم کفایت می‌کنه.

منیرالزمان، زیر چادر، چنگی به شلیته‌‌ی زری دوزی و پرچین و Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️