پارت هفتاد و هفتم :
درشکهی چهاراسب، جلوی عمارت ایستاد. اتابک، توی کت و شلوار فرنگیاش تمام مسیر، به سیاهی شب پاییزی نگاه کرده بود.
حالا منیرالزمان، پیچیده در چادر و چاقور، خودش را روی نیمکت تکانی داد. اتابک سرش را برنگرداند.
- نمیاید منزل شازده؟
- تحمل رخسار انکر تو، تا همین جا، برای امروزم کفایت میکنه.
منیرالزمان، زیر چادر، چنگی به شلیتهی زری دوزی و پرچین و Ø
لطفا صبر کنید...
