پارت هفتاد و نهم :


توی تاریکی مهمانخانه قدم می‌زد.

امشب نه دستش دور گردن ژانت حلقه شده بود و نه حتی پا گذاشته بود به اتاق منیرالزمان. نمی‌توانست چشم ببندد و بگذارد مهرخ به سررشته‌ی قصه‌ی گم شدن پدر و مادرش برسد.

هر چه فکر می‌کرد که این خیال، از کجا به سر مهرخ رسیده است، راه به جا و کسی نمی‌برد الّا احمدرضا. یقین پسر درس‌خوان شاه مراد، نیتی داشت که گذشته‌ی سیاه را برای مهرخ تعریف

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!