پارت هفتاد و نهم :
توی تاریکی مهمانخانه قدم میزد.
امشب نه دستش دور گردن ژانت حلقه شده بود و نه حتی پا گذاشته بود به اتاق منیرالزمان. نمیتوانست چشم ببندد و بگذارد مهرخ به سررشتهی قصهی گم شدن پدر و مادرش برسد.
هر چه فکر میکرد که این خیال، از کجا به سر مهرخ رسیده است، راه به جا و کسی نمیبرد الّا احمدرضا. یقین پسر درسخوان شاه مراد، نیتی داشت که گذشتهی سیاه را برای مهرخ تعریف
لطفا صبر کنید...
