پارت شصت و دوم :

‌
اردشیر چشم‌هایش را مالید. تمام شده بود؟ جرات نداشت خطوط بعدی را بخواند. حالا که احساس می‌کرد شاهرخ مثل پدرش بوده است نمی‌توانست خبر مرگش را بشنود. فکر می‌کرد مهدخت می‌توانست مادرش باشد. اصلا انگار که جای زاگرس در دامن البرز و آغوش مهدخت دنیا آمده باشد.

صدای دق‌الباب آمد. برای نخستین بار خوشحال شد. لازم بود که از این فکر و ترس خواندن مرگ شاهرخ رها شود. حکما شامش را آورده Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️