پارت هفتاد و یک :

‌
به دریاچه‌ای که حالا فواره‌هایش خاموش بودند، نگاه کرد. قدم‌زنان جلو رفت. نه این‌که عجله نداشته باشد. نمی‌خواست نایب غریبه پی به هول توی دلش ببرد. هنوز اطمینان نداشت که این مرد مرموز نوول‌خوان بخواهد بدون چشم‌داشتی، دنبال گمشده‌هایش بگردد. با خودش تعارف نداشت. می‌دانست که چقدر زیباست. می‌ترسید مرد جوان خیال ناجور به سرش بزند. اگر این‌طور می‌شد کوتاه نمی‌آمد. به هر طریق که م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️