پارت هفتاد و یک :
به دریاچهای که حالا فوارههایش خاموش بودند، نگاه کرد. قدمزنان جلو رفت. نه اینکه عجله نداشته باشد. نمیخواست نایب غریبه پی به هول توی دلش ببرد. هنوز اطمینان نداشت که این مرد مرموز نوولخوان بخواهد بدون چشمداشتی، دنبال گمشدههایش بگردد. با خودش تعارف نداشت. میدانست که چقدر زیباست. میترسید مرد جوان خیال ناجور به سرش بزند. اگر اینطور میشد کوتاه نمیآمد. به هر طریق که م
لطفا صبر کنید...
