پارت هفتاد و یک :


به دریاچه‌ای که حالا فواره‌هایش خاموش بودند، نگاه کرد. قدم‌زنان جلو رفت. نه این‌که عجله نداشته باشد. نمی‌خواست نایب غریبه پی به هول توی دلش ببرد. هنوز اطمینان نداشت که این مرد مرموز نوول‌خوان بخواهد بدون چشم‌داشتی، دنبال گمشده‌هایش بگردد. با خودش تعارف نداشت. می‌دانست که چقدر زیباست. می‌ترسید مرد جوان خیال ناجور به سرش بزند. اگر این‌طور می‌شد کوتاه نمی‌آمد. به هر طریق که م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!