پارت شصت و ششم :
اردشیر با رخت نظامی در خیابان و کوچهها پرسه میزد. نه اینکه همیشه اهل پرسهزدن باشد. سردی هوا، داغی را از سرش میپراند. البته که سرمای شب پاییزی پرستاره، توفیری در حالش نداشت. نه سرش خنک میشد و نه دلش. خیال یک جفت چشم مورب همهاش جلوی نگاهش بود. فکر دوشیزه مهرخ امیراختیار، با یاد مهدخت و شاهرخ گم شده در هم میآمیخت و ولوله به جان جوان بختیاری میانداخت.
حقش نبود که د
لطفا صبر کنید...
