پارت شصت و ششم :


اردشیر با رخت نظامی در خیابان و کوچه‌ها پرسه می‌زد. نه این‌که همیشه اهل پرسه‌زدن باشد. سردی هوا، داغی را از سرش می‌پراند. البته که سرمای شب پاییزی پرستاره، توفیری در حالش نداشت. نه سرش خنک می‌شد و نه دلش. خیال یک جفت چشم مورب همه‌اش جلوی نگاهش بود. فکر دوشیزه مهرخ امیراختیار، با یاد مهدخت و شاهرخ گم شده در هم می‌آمیخت و ولوله به جان جوان بختیاری می‌انداخت.

حقش نبود که د

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!